ای پرده دار آتشِ غم! هر نفس بسوز
یک عمر بس نبود تو را، زین سپس بسوز
با آرزوی خنده گل در بهار عمر
ای مرغ پرشکسته! به کنج قفس بسوز
میسوختی به حسرت و دیدی که عاقبت
بر حال تو نسوخت دل هیچ کس؟ بسوز
چون غنچه باش پردگی درد خویشتن
زین غم که نیستت به گلی دسترس بسوز
یک عمر همچو شمع همه شب گریستی
یعنی هوای سوختنت هست، پس بسوز
هر گوشهای ز دامن آه سفر فتاد
در دست نالهای، دگر ای هم نفس! بسوز
مهرداد اوستا (محمد رضا رحمانی)
===
با کاروان تا ماه من محمل به محمل میرود
سرگشته از پی آه من، منزل به منزل میرود
اشکم به دامان میرود، آهم به کیهان میرود
دل از بر جان میرود، جان از پی دل میرود
محمل نشین ماه من، دلدار دلخواه من
از بخت گمراه من، رفت از برم ماه من
تا کی بگردد حکم ستاره، بینم به کامش شاید دوباره
با من بگویید ای ریگ صحرا، با من بگویید ای سنگ خارا، کین ره ندارد غم را کناره
از داغت ای آیینه خون میجوشد از مینای دل
جان میطراود همچو می، از چشم خون پالای دل
شب میخرامد بی طرب، دل میتپد با تاب و تب
اینک نوای پای شب، آنک نوای پای دل
ای دلبر عشوه گر، دلدار شیرین شکر
از بزم یاران سفر، کردی چرا بیخبر
ما را نهادی، بی ما دریغا
تا چون سرآید، هجر تو بر ما
ای زاهل غافل، مرغ خوش آوا
درمان ندارد داغ اوستا
====
بازآ که چون برگ خزانم رخ زردیست
با یاد تو دم ساز دل من دم سردیست
گر رو به تو آوردهام از روی نیازیست
ور دردسری میدهمت از سر دردیست
از راهروان سفر عشق درین دشت
گلگونه سرشکیست اگر راهنوردى ست
در عرصه اندیشه من با که توان گفت
سرگشته چه فریادی و خونین چه نبردى ست
غمخوار به جز درد و وفادار به جز درد
جز درد که دانست که این مرد چه مردی است
از درد سخن گفتن و از درد شنیدن
با مردم بیدرد ندانی که چه دردی است؟
چون جام شفق موج زند خون به دل من
با این همه دور از تو مرا چهره زردی است
مهرداد اوستا (محمد رضا رحمانی)
======
ای آینه جمال یزدان
پیدا ز رخت کمال یزدان
تابنده چو مهر، ز آسمانها
از چهره تو جلال یزدان
تا عرش کمال پر گشوده
با قوتِ عشق و بال یزدان
مقصود تویی تو ز آفرینش
از حکمت بی مثال یزدان
در آینه خیال بندم
رخسار تو از جمال یزدان
جلوه تو کنی به چشم خاطر
گر وهم کند خیال یزدان
چون دل دُرّ معنی از خرد سفت
عشق آمد و مدحت علی گفت
ای چرخ به مهر بر کشیده
وی مهر به چرخ سرکشیده
در سایه پرّ آسمانیت
خورشید ز کوه پر کشیده
تا بر تو برد نماز، هر صبح
دامن به طراز زر کشیده
اسلام به یمن مقدم تو
رایت به شکوه و فر کشیده
خورشید به سوی روی تو سر
از روزنه سحر کشیده
از خاور دین طلوع کرده
سر از بر باختر کشیده
ای از بر چرخ بارگاهت
سر منزل عشق شاهراهت
...
ای گوهرِ گوهر ولایت
خورشید منوّر ولایت
ای مهر فروغ بخش اسلام
وی مشعل انور ولایت
ای آیت حق و روح قرآن
وی رایت و افسر ولایت
سلطان سریر عقل و ایمان
والی هنرور ولایت
ای گوهر عشق و جان عرفان
تاج سر و مفخر ولایت
ای جان مجسّم نبوّت
وی روح مصوّر ولایت
مقصود نبی ز «لافتا»یی
ممدوح خدا ز «هل اتا»یی
ترکیببند مهرداد اوستا در مدح حضرت علی (ع)
====
با من بگو تا کیستی, مهری؟ بگو, ماهی؟ بگو
خوابی؟ خیالی؟ چیستی؟ اشکی؟ بگو، آهی؟ بگو
راندم چو از مهرت سخن گفتی بسوز و دم مزن
دیگر بگو از جان من, جانا چه میخواهی؟ بگو
گیرم نمیگیری دگر, زآشفته ی عشقت خبر
بر حال من گاهی نگر, با من سخن گاهی بگو
ای گل پی هر خس مرو, در خلوت هر کس مرو
گویی که دانم, پس مرو، گر آگه از راهی بگو
غمخوار دل ای می نیی, از درد من آگه نیی
ولله نیی, بالله نیی, از دردم آگاهی بگو
بر خلوت دل سرزده یک ره درآ ساغر زده
آخر نگویی سرزده, از من چه کوتاهی بگو؟
من عاشق تنهاییام سرگشته شیداییام
دیوانهای رسواییام, تو هرچه میخواهی بگو
مهرداد اوستا
=====
وفا نکردی و کردم، خطا ندیدی و دیدم
شکستی و نشکستم، بُریدی و نبریدم
اگر ز خلق ملامت، و گر ز کرده ندامت
کشیدم از تو کشیدم، شنیدم از تو شنیدم
وفا نکردی و کردم، خطا ندیدی و دیدم
شکستی و نشکستم، بُریدی و نبریدم
کی ام؟ شکوفه اشکی که در هوای تو هر شب
ز چشم ناله شکفتم، به روی شکوه دویدم
مرا نصیب غم آمد، به شادی همه عالم
چرا که از همه عالم، محبت تو گزیدم
چو شمع خنده نکردی، مگر به روز سیاهم
چو بخت جلوه نکردی، مگر ز موی سپیدم
بجز وفا و عنایت، نماند در همه عالم
ندامتی که نبردم، ملامتی که ندیدم
نبود از تو گریزی چنین که بار غم دل
ز دست شکوه گرفتم، بدوش ناله کشیدم
جوانیام به سمند شتاب میشد و از پی
چو گرد در قدم او، دویدم و نرسیدم
به روی بخت ز دیده، ز چهر عمر به گردون
گهی چو اشک نشستم، گهی چو رنگ پریدم
وفا نکردی و کردم، بسر نبردی و بردم
ثبات عهد مرا دیدی ای فروغ امیدم؟
مهرداد اوستا
=====
مبین که عهد مودت ز هر چه بود گسستم
کجا که با تو نبودم، کجا که بیتو نشستم
فرو گسستی اگر ذره ذره، ساز دل من
به پرده پرده هر نغمه نقش روی تو بستم
هوای نرگس مردم فریب تو نگذارد
بتی که در همه آفاق تا منش نپرستم
از آشیان ملامت چو مرغ آه پریدم
بر آستان ندامت چو گرد راه نشستم
خیال گردش چشم تو بود در سر و مردم
در این خیال، که من سرخوشم ز باده و مستم
شب فراق مرا بود ره به دامن محشر
اگر که دامن آه سحر نبود به دستم
نهان به سایه اندوهم آنچنان که ندانی
شب است، یا که ندامت، خیال، یا که منستم؟
به دوش ناز، نگاهت چو تکیه کرد، هماندم
امید عافیت از دور روزگار گسستم
هنوز نقش وجود مرا به پرده هستی
نبسته بود زمانه،که دل به مهر تو بستم
مهرداد اوستا
گزیده ای از زیبا ترین غزلیات شمسالدّین محمّد وحشی بافق
گلچین از زیبا ترین شعر ها برای مادر از شعرای ایرانی
گلچین از زیبا ترین اشعار نیمــــا یـوشیـــج
گلچین از زیبا ترین اشعار سید علی صالحی
گلچین از زیبا ترین اشعار حسین منزوی
گلچین از زیبا ترین غزلیات احمد حسینی اصفهانی ( هاتف اصفهانی )
گلچین از زیبا ترین رباعیات ملک الشعرای بهار
گلچین از زیبا ترین اشعار مولانا کاتبی تُرشیزی ( قطعات )
گلچین از زیبا ترین رباعیات ابوسعید ابوالخیر
گلچین از زیبا ترین اشعار فروغ فرخزاد
گلچین از زیبا ترین اشعار برای فصل بهار
گلچین از زیبا ترین رباعیات ملا هادی سبزواری
گلچین از زیبا ترین رباعیات رودکی
گزیده ای از زیبا ترین شعر های گروس عبدالملکیان
گلچین از زیبا ترین اشعار مهرداد اوستا
گلچین از زیبا ترین اشعار هوشنگ ابتهاج ( سایه )
گلچین از زیبا ترین غزلیات شاطرعباس صبوحی
گلچین از زیبا ترین اشعار از شمس لنگرودی
گلچین از زیبا ترین غزلیات حسن بن شمسالدین محمد خوسفی
گلچین از زیبا ترین غزلیات محمدعلی بهمنی
برچسبها:
شعر,
مهرداد اوستا,
غزل