به امیدی که بگشاید ز لعل یار مشکل ها
خیال آن لب میگون چه خون افتاده در دلها
مخسب ای دیده چون نرگس به خوشخوابی و مخموری
که شبخیزان همه رفتند و بر بستند محمل ها
دلا در دامن پیر مغان زن دست و همت خواه
که بی سالک نشاید کرد قطعاً قطع منزل ها
سبکباران برون بردند رخت از بحر بی پایان
نمی یابند بیرون شو گران باران به ساحل ها
نظر ابن حسام از ماسوی بردند و او را بین
«مَتی ما تَلقَ مَن تَهوی دَع الدنیا وَ اهمِلها»
ز حد بگذشت مشتاقی یه جام باده باقی
«اَلا یا ایُّها الساقی ادر کَاساً وَناوِلها»
ابن حسام خوسفی /غزل شمارهٔ ۱
=================
ای سهی قامت گلبوی صنوبر بر ما
سایه سرو قدت دور مباد از سر ما
هیچ نقاش چو رخسار تو صورت ننگاشت
آفرین بر قلم صنعت صورتگر ما
روی تو اختر سعدست و مرا از طالع
روی آن نیست که تابنده شود اختر ما
جرعه ای زان لب شیرین به لب ما نرسید
تا لبالب نشد از خون جگر ساغر ما
خود همین نام تمامم که پس از من نامی
ننویسند به جز نام تو در دفتر ما
زیور مدّعیان گر به مثل سیم و زر ست
لولو نظم خوشاب است زر و زیور ما
مدتی بر سر کویت بنشست ابن حسام
که نگفتی به چه بابست فلان بر در ما
ابن حسام خوسفی /غزل شمارهٔ ۲
=================
نقاب سنبل تر برشکن تجلّی را
بسوز ز آتش عارض حجاب تقوی را
به باد رایحه زلف عنبرین برده
هزار دفتر تعلیم و درس و فتوی را
تسلی دل عاشق به جز جمال تو نیست
جمال خویش برو جلوه ده تسلی را
لبت خلاصه ی انفاس عیسوی دارد
دمی به ما بنما معجزات عیسی را
دوای دیده من کن ز سرمه قدمت
که آن غبار به از توتیاست اعمی را
به هر چه حکم کنی برسرم خریدارم
مطیع رای توام همچو بنده مولی را
ز بهر شورش مجنون صبا پریشان کن
شکنج طرّه آشفته کار لیلی را
ز نقش خامه صورت نگار ابن حسام
برند اهل حقایق رموز معنی را
صفای عالم باقی کسی به دست آرد
که پشت پای زند زخرفات دنیی را
ابن حسام خوسفی /غزل شمارهٔ ۳
=================
مران به عنف خدا را ز آستانه مرا
مکش به تیغ جدایی به هر بهانه مرا
نخست تایر گلزار قدسیان بودیم
محبت تو جدا کرد از آشیانه مرا
مقیم صومعه بودم به عالم لاهوت
کشید عشق به کوی شرابخانه مرا
چه حکمت است که صیاد کارخانه غیب
ز زلف و خال تو بنهاده دام و دانه مرا
کرانه می کنی از من کجا روا باشد
بکشت محنت این درد بی کرانه مرا
مرا میانه غم بر کرانه می مانی
گناه چیست ندانم در این میانه مرا
ز لعل خود به صبوحی خمار من بشکن
که در سرست خمار می شبانه مرا
زمانی ای دل غمدیده با زمانه بساز
زمان زمان بنوازد مگر زمانه مرا
فسون ابن حسامم به توبه می خواند
به گوش در نرود هرگز این فسانه مرا
ابن حسام خوسفی /غزل شمارهٔ ۴
=================
ای کعبه ی جان خاک سر گوی تو ما را
محراب دل اندر خم ابروی تو ما را
هر بار که پای از سر کوی تو کشم باز
پا بست کن باز سر موی تو ما را
در راه تو خون دل عشاق سبیل است
گو چشم تو خون ریز به یرغوی تو ما را
جز نقش تو در دیده خیالی که در آید
از سر ببرد نرگس جادوی تو ما را
در مملکت حسن ز هر وجه که خوبست
در چشم نیاید به جز از روی تو ما را
زا روی که از سلسله اهل جنونیم
زنجیر کند حلقه گیسوی تو ما را
افتاده چشم سیهت ابن حسام است
زان روز که افتاده نظر سوی تو ما را
ابن حسام خوسفی /غزل شمارهٔ ۵
=================
ای به سر کوی تو مسکن و ماوی مرا
خاک درت خوشتر از جنت اعلی مرا
روی تو ام در نظر فکر تو ام در ضمیر
بهتر از این چون بود صورت و معنی مرا
گوشه نشینان کنند دعوی هر قبله ای
قبله ابروی توست کعبه دعوی مرا
دانه خال تو شد راهزن زهد من
عشق تو بر باد داد خرمن تقوی مرا
من که شدم کشته آن بت عیسی سرشت
بو که حیاتی دهند از دم عیسی مرا
خاطر مسکین به هجر چون ره تسکین برد
گر ندهد مژده وصل تسلی مرا
گر شود ابن حسام در غم عشقش تمام
بس بود این دولت از دنیی و عقبی مرا
ابن حسام خوسفی /غزل شمارهٔ ۶
=================
مهوَّسان ز پی خاطر مهوَّس ما
به ذکر دوست مزیّن کنید مجلس ما
خیال آن رخ رشک پری و غیرت حور
برون نمی رود از سینه مسَوَّس ما
نهال قامت و چشم تو باغبان چون دید
برفت ، گقت ، طراوت ز سرو نرگس ما
به مجلسی که تو باشی چراغ گو بنشین
بس است شمع خیال تو در مجالس ما
به جای باده گرم زهر می دهی نوش است
به شرط آن که تو باشی امیر مجلس ما
ز کنه وصف تو ابن حسام دور افتاد
کجا رسد به تو اندیشه ی مهندس ما
ابن حسام خوسفی /غزل شمارهٔ ۷
=================
ای غافل از بلای دل مبتلای ما
جز مبتلا کسی نرسد در بلای ما
ممکن نباشد از سر کوی تو رفتنم
آری مقیّدست به زلف تو پای ما
حجاج اگر به کعبه بیت الحرم روند
ابروی توست قبله حاجت روای ما
ما معتکف به کوی توایم از سر صفا
موقوف آنکه سعی کنی بر صفای ما
دانم که درد عشق نباشد دوا پذیر
زحمت مکش طبیب ز بهر دوای ما
روز ازل که شادی و غم قسم کرده اند
شادی جان ما که غم آمد عطای ما
ابن حسام را ز دعا وصل تست امید
یا رب قرین کنی به اجابت دعای ما
ابن حسام خوسفی /غزل شمارهٔ ۸
=================
ای کعبه تحقیق سر کوی تو ما را
محراب دعا قبله ابروی تو ما را
آن زلف کمند افکن و ان غمزه خونریز
بستند و بکشتند به یرغوی تو ما را
هرچند ز بیراه به راه آوَرَدَم دل
از ره ببرد غمزه جادوی تو ما را
من معتقد پیر مغانم که در این راه
ارشاد طریقت بکند سوی تو ما را
از ظلمت گیسوی تو بیرون نتوان رفت
گر مشعله داری نکند روی تو ما را
دی چشم تو با غمزه به تاراج دل آمد
بردند سراسیمه به انجوی تو ما را
بر پای دل ابن حسام است کمندی
زان طرّه که بسته است به یک موی تو ما را
ابن حسام خوسفی /غزل شمارهٔ ۹
=================
ای غمزه تیز کرده به قصد هلاک ما
بر باد داد آتش عشق تو خاک ما
صد دل فدای چاک گریبان و امنت
آخر بپرس حال دل چاک چاک ما
آتش گرفت سینه ز سوز درون من
اندیشه کن ز سوز دل درد ناک ما
همچون بنفشه سر بدر آرم به پای بوس
سرو تو گر کند گذری بر مغاک ما
ساقی بیار کوزه و چر کن که روزگار
روزی بود که کوزه بسازد ز خاک ما
ترسم که آه ابن حسام آتشین کند
آیینه ضمیر مصفّای پاک ما
ابن حسام خوسفی /غزل شمارهٔ ۱۰
=================
روی تو چشم خیره کند آفتاب را
موی تو خو کند جگر مشک ناب را
تا ماه در حجاب خجالت فرو رود
از آفتاب چهره برافکن نقاب را
خوی بر گل عذار تو ماند بدان که ابر
بر برگ گل فشاند ز شبنم گلاب را
کردم سوال بوسه ، اشارت به غمزه گفت:
ما بنده ایم غمزه حاضر جواب را
تا امنت غبار نگیرد ز گرد راه
بر خاک راه می زنم از دیده آب را
خواهم که با خیال تو شبها به سر برم
خود می برد خیال تو از دیده خواب را
نرگس به دور چشم تو اندر خمار ماند
در سر ز جام لعل تو دارد شراب را
بلبل به نغمه های دل آویز در چمن
گوید دعای خسرو مالک رقاب را
ابن حسام و درگه دولت مآب شاه
یارب خلل مباد ز چرخ آن مآب را
ابن حسام خوسفی /غزل شمارهٔ ۱۱
=================
نهان که می کند این درد آشکاره ما
کراست چاره که از دست رفت چاره ما
هزار کوه بلا بر دلم فرود آمد
زهی تحمّل سنگین دل چو خاره ما
نگار ما به کنار آمد و کناره گرفت
فغان ز حسرت این درد بی کناره ما
ستاره خون بچکاند به چشم اگر بیند
که در محاق نهان شد رخ ستاره ما
اگر به کوه رسد کوه پاره پاره شود
حکایت جگر داغ پاره پاره ما
اگر شراره کشد آتش درون دلم
به آفتابرساند ضرر شراره ما
چه قطره های سرشک چو شیر خون آلود
که ریخت دیده ما بهر شیر خواره ما
جگر به خون دل آلوده کرد قصّابم
چه گوشت بود که آویخت از قناره ما
مگر که ابروی او در نظر مه نو بود
که من بدیدم و غایب شد از نظاره ما
ز رهگذار امل بهتر آنکه برخیزم
که بر ممّر اجل باز شد گداره ما
به جان عاریتی دل مبند ابن حسام
که می رسد ز عقب صاحب استعاره ما
ابن حسام خوسفی /غزل شمارهٔ ۱۲
=================
نَسیِم الوَرد یَذکُرنِی حَبِیب ِ
و یُحَیینی بصَوتِ العَندَلیبِ
طَبیبِ العِشقِ دَاوا کُل َّ داءٍ
فَکَیفَ و زادَنی دائی طَبِیبِ
یُفارقُنِی الرَّقِیبُ عَنِ الَّفیقِ
فَقارب بَینَنا یا ذالرَقِیبِ
لِیَومِ الهَجرِ لِی یَومٌ عَصِیبٌ
و إنَّی خِفتُ مِن یومٍ عَصِیِبِ
فُؤادٍ غابَ یا سلمایَ عَنِیّ
فإذ یَاتِیک أحسِن بالغَریبِ
نَصیبی بالهَوا نَصَب وداءٌ
أصَبنا ما أصَبنا یا نَصیبِ
ببعدِ الهَجرِ إنی إذ امُوتُ
فَقُربُالوَصلِ أرجُو عَنقَریبِ
ابن حسام خوسفی /غزل شمارهٔ ۱۳
=================
ای ز خطَّت غالیه پر مشک ناب
آینه دار رخ تو آفتاب
تا رخ تو رونق مه بشکند
برشکن آن طّره مشگین ناب
با رخ تو مهر ندارد فروغ
ذره نیارد بر خورشید تاب
دوش مرا خیل خیالت ببرد
صبر و قرار از دل و از دیده خواب
مردمک دیده کند دم به دم
روی من از اشک ملَّون خضاب
دیده میندیش ز طوفان غم
مردم آبی نشکوهد ز آب
خاک درت مسکن ابن حسام
کوی تواش درگه دولت مآب
ابن حسام خوسفی /غزل شمارهٔ ۱۴
=================
پوشد ز زشک یلمق تو اطلس آفتاب
پیش رخ تو ذره بود واپس آفتاب
جز زلف تو که سجد کند آفتاب را
در دور حسن تو نپرستد کس آفتاب
گر آفتاب تیره شود با کمال نور
یک لمعه از لقای تو ما را بس آفتاب
گفتم مگر به سر رسدم آفتاب وصل
در طالعه نبود بدین سدرس آفتاب
گر مهر طلعت تو بر ابن حسام تافت
شاید که تافت بر سمن و بر خس آفتاب
مولانا محمد بن حسامالدین حسن بن شمسالدین محمد خوسفی / غزل شمارهٔ ۱۵
ادامه مطالب
برچسبها:
شعر,
غزل,
ابن حسام خوسفی