امین و شهرۀ دوران کمال ملّت و دین
کریم باش و وفایی نما به وعدۀ خود
==
معاذی میکشد از شهر تا شهر
جُعل سرگین کشد وین بس عجیب نیست
==
خسروا، از خورد و پوشِ من نداری آگهی
نیستم کعبه که در سالی دهی یک جامهام
==
شیخ بسحاق دام نعمته
سفرهای او فکند از نعمت
==
5. مج، لس، شو، می:
با قاسم منجّم گوید کهای بداختر
از غیبت کلامم مشکل حضور یابی
در حقّ بیت بنده کش ساجد است امامی
==
سلامٌ علی خاتم الأنبیا
إلهي بحقّ النبییّن اهدی
==
لقمانی آن که رغم حکیمان شعردان
دارد مدام روغن بادام را به کار
==
ای صبا در گوشِ سلطانی بگو کای نور چشم
گر دو عالم قلعهدار قلعۀ عالم شوند
گر مرا سلطان نداند خصم گو هرگز مدان
کی جهانبان را جهان بی جنگ میآید به چنگ
همچوخاقانی میندیش از عدو در جنگ نظم
9. می:
خسروا، آنی که از بارِ وقار و مهر تو
نعمت ما نیست کم از جودِ بسیارت ولی
===
میرخسرو را علیه الرحمه شب دیدم به خواب
شعر او چون بیشتر شهرت گرفت از شعر تو2
===
سایل به راه4 توشۀ ره 5 گر طلب کند
منّت منه چو توشه به سایل دهی که او
===
مانی چین را شبی گفتم درون واقعه
گفت اوبود ازبرای نقش زین پیش آفتی
13. شو، می:
میکند فکری خلیل اچکو6 که از ارباب نظم
در سخن گه میش گاهی پشم سازد قافیه
خدای را که مکن بیش ازین مرا ایذا
شنو که قول رسول است الکریم إذا
به صد تمکین نظامالدین جعل را
چگونه میکشد سرگین جُعل را
چون نباشد از تو هر دَم ناله و افغان مرا
یا نیام گردون که روزی بَس بُود یک نان مرا
گرم پخت خیال اطعمه را
هست بر خوان او صلا همه را
بر آسمـان رساندی طور مقلّدی را
فکر تو هست فاسد بگذار مفسدی را
نبود سخن نمازی جز شیخ مسجدی را
رسولاً بشیراً سراجاً منیرا
وَ بارِک و سَلّم علیهم کثیرا
در کاسۀ طبیعتش از جهل شربت است
گرچه طبیب نیست عجب کور حکمت است
بُعد تن سهل است ما را قربت جانی بس است
از پی تسخیر آن یک جنگ سلطانی بس است
خیل عالمگیر نظمم را تو میدانی بس است
نکتهای گفتیم از طور جهانبانی بس است
زآنکه خاقان را ز تو یک چین پیشانی بس است
پشتِ طاقِ لامکان چون گنبد گردون خَم است
می که میآرند همچون عمر بدخواهت کم است
گفتمش عصمت1 تو را یک خوشهچین خرمن است
گفت باکی نیست شعر او هم از شعر من است3
بنویس کاتبی که به معنی جواز توست
حمّال توشۀ ره دور و دراز توست
کای هنرور، یوسفِ نقّاش در کارِ ... ست
این زمان لعنت بَر آن نقشش که ناخوش صورتی است
شعر ترکی را چو او7 جایی سخندانی نگفت
اینچنین اشعار هرگز هیچ چوپانی نگفت
14. شو، می:
گر حَسَن معنی ز خسرو برد نتوان عیب کرد
ور معانیّ حَسَن را برد از دیوان کمال
15. می:
بگویم طور مولانا بهاءالدین برندق را
برندق سختروی و سرکش و تند است و آهندل
16. شو:
گمان بردم که چون خطّش برآید
خطش خو دستبردی مینماید
17. لس، شو:
ما باده میخوریم به شادیّ و خصم ما
از قصـــۀ ســـکــــــــنـــدر و آب حیـــــــات خضــــــر
زآنکه استادی است خسرو بلکه زاستادان زیاد
هیچ نتوان گفتن او را دزد بر دزد اوفتاد
که هر دم از سر تیغ زبانش خون همیبارد
ز ترس شاه اگر نبود که او را در دماغ آرد
روان از دست او جان میتوان برد
که در پای وی اکنون میتوان مرد
جز غم به زیر طاق مقرنس نمیخورد
تحقیق شد که روزیِ کس کـــــس نمیخـــــــورد
18. شو:
همچون سگِ صید پهلوان سرخ
پهلوی دو چشم داغها سوخت
19. مج، شو:
ای جمال احمد از آن ترسم که بیماران شهر
قابضان روح را گر ناورند از مرگ تنگ
20. می:
آن قوم که در دعوی از جانب سلماناند
شعر من روشندل وانگه سخن سلمان
21. می:
مسافر آن که از آبِ تلطّف
مرا گر قدر داند نیست عیبی
22. می:
اهل تعلّق که درین دامگاه
بیضهصفت از شکمِ جانور
23. مج، لس، شو:
سعدی اردبیلی آن که به طب
هرکه را شربت دهد به مرض
24. شو، می:
در میان شهر ساری میگذشتم خوار و زار
گفت چیـــزی میدهندت تــــــــــــا نمیــــری کاتبــــی
در جرکه و موچه محترم شد
سگ بود چهارچشم هم شد
مرغ روحت را به تیر آه شهپر بشکنند
شربت مرگت دهند و کاسه بر سر بشکنند
در معرض شعر من از بهر چه میآیند
من هیچ نمیگویم مردان همه بینایند
بسی را آتشِ غم مینشاند
مسافر را مسافر قدر داند
طعمۀ مرغان تعلّق شوند
چون به دَر آیند به آتش روند
مِثل او در جهان بشر نبود
حاجت شربت دگر نبود
دیدم آن کس را که کام هر عزیزی میدهد
گفتمش اینجا غریبان را ه چیزی میدهــــد
25. مج، لس، شو، می:
دی بدرک بد رگ را گفتم که نهای شاعر
گوید که به هر شهری آویختهام شعری
26. می:
قد و زلف مرا گفتی که مشک و سرو میخوانند
خلل دارد دِماغ آن که خواند مشک را زلفت
27. مج، لس، شو، می:
میان شهرِ نیشابورِ سیمی
به مشهد رفت و بر نام خودش بست
28. می:
در ره شعر، حافظِ شیراز
لیک پیر خجند، شیخ کمال
29. می:
کاتبی جز می و نی هر چه درآید به نظر
منم و ساغرِ می تا بوَدم دُور به کام
30. شو:
صوفیا چون اصولی بشنود
ذکر الّا الله گوید نرم نرم
31. می:
دیدم آن ششماد بالا را که محرابِ من است
چون مطوّل شد سخن تا مختصر گردد حديــث
آن کز شعرا باشد انگیختنش باید
شعر آن که چنین گوید آویختنش باید
کجا از طبعِ عاقل این صفتها در وجود آید
قَدَت را آن که گوید سرو او را چوب میباید
چو اشعار لطیف کاتبی دید
نمک خورد و نمکدان را بدزدید
بیتکلّف لطیف میگوید
در تصوّف لطیف میگوید
راست در دیدۀ عیشم چو خسی میآید
میزنم نالۀ نی تا نفسی میآید
در مقاماتش بود آهنگ سیر
هست این ورد نکو ذکرش به خیر
سرو پیشت هیچ گفتم سجده آرد در نیاز
گــــــــــفـــــت کوتــــه کــــن حدیـــــث آن درازیّ نمـــاز
32. لس، شو، می:
اَیا غرّۀ مالِ دنیای دون
ز اختر مگرد و زافتاده بشنو
33. شو، می:
ای که حیض الرّجال میخوانی
حیض بعد از بلوغ میباشد
34. می:
حمزه را گفتم از نگار گذشت
حمزه مهرِ نگار بگذارد؟!
==
زهی ستوده حدیثم که در شعورِ کلام
به نام صوفی و امّا چو دود تیرهدلی
اگر به قاف برد باد بوی ناخوشِ تو
گذار شیوۀ بافندگی اگر مَردی
برای زحمتِ خارش شفا ز شافه طلب
به جهل ناف بریدندت از نخست کنون
مهارتِ سخنت نیست ای کشیده مهار
==
عقل بند آمد و جهان زندان
خرمن اهل فتنه میسوزد
کاتبی، ترکِ کاغذ و خط گیر
38. مج، لس، شو:
کسی کو به جان چاکر پنج فرق است
مبارک شمـر پنج بیتم چو بینی
39. می:
ز آتش قهر وبا چون گشت ناگاهان خراب
از جوانان تا به پیران کس در او باقی نماند
40. شو، می:
چشم بگشا کاتبی هر سرافرازی را به من
هیچ کوری شعر سلمان را نمیآرد به چشم
41. می:
اَیا مهی که مرا مهر توست وین شده روشن
رقیب پیشِ تو هر دم روان به سجده درآید
ز سجدۀ غرضآلود اوست بیخودیام بِه
42. می:
چو طبعِ یوسف نقّاش از نظم
در آن بحری که ایشان شعر گویند
43. لس، مج، شو، می:
جهتی هست که اکثر غزلم شش بیت است
پنج نیست مرا رسم [ولی] شش اولی
به طول امیدت بکن این سخن عرض
ولله ملک السموات و الارض
شعر ما را که هست یکسر فیض
چون تو بالغ نهای نداری حیض
گفت بگذار ماجرای دروغ
آه از دست قصههای دروغ
ندیده مثلِ تو از شاعرانِ خوافی خواف
کجا دل تو شود چون شرابِ صافی صاف
تهی کنند روان جنّیانِ قافی قاف
وگرنه چون زن غر مهملی که بافی باف
که بهر زحمت دیرینِ توست شافی شاف
به علم باطن و ظاهر تو راست نافی ناف
مزن ز مرتبه چون ما سرانِ لافی لاف
از پی طاعیانِ خسرو عشق
آتشِ شمـع برق پرتو عشق
ورنه بیرون رو از قلمرو عشق
کند پنج بیت مرا تاج تارک
که قول رسول است خمس المبارک
استرآبادی که خاکش هست خوشبوتر ز مشک
آتشی کافتاده در بیشه نه تر ماند نه خشک
از جفای گردش گردون گردان پایمال
هیچ کَلّی سر فرو نارد به دیوان کمال
به رغم چرخ دمی گوش کن به گفتۀ قائل
من اوفتاده و بیخود نه جان بماند و نی دل
که خواب کردنِ عالم بِه از عبادتِ جاهل
بُود عبدالملک پیوسته معزول
بُود اجزای آن را وزن مفعول
بشنو این معنی و جز فرد جهان مشمارم
تا بدانند که در شعر یکی دینارم3
44. می:
ای که غیر از آستان قصر و خاک راه تو
بسترم خاک است و بالین خشت و من زین خشت و خاک
گر تنم را نیست بستر جز زمین ای کاشکی
نطع پُر نقش پلنگ چرخ اگر خواهم ز تو
درد سر بُردم سوی بالین و بستر همّتی
45. شو، می:
شاعر نباشد آن کو هنگام شعر گفتن
هر خانهای که آن را از خشت پاره سازند
46. مج، لس، شو، می:
لقب کاتبی دارم ای بدر3 امّا
محمد مرا نام گشت و تو بدری
47. می:
زاهدی گفتا که مانند شَفَق از خونِ دل
کاتبی گفتش کزین گفتار آخر شرم دار
48. می:
بوسعیدا، سخنِ هرزه مگو قصّه مخوان
هر حکایت که کنی زر طلبی از مردم
49. مج، لس، شو، می:
ای کاتبی به مجلس می در درون خم
بگذار می به سیم خریدن که جاهلی است
50. می:
بتپرستی پیشم آمد گفتم ای گمکرده راه
گفت من کردم فراموش از بت و بتخانه هم
51. شو، می:
گوشه گر گیرم نباید عیب کردن زآنکه شد
کاتبی چون در جرب پرسش ندید از خلق گفت
52. مج، لس، شو، می:
ای علا تا چند میگویی که مسکین کاتبی
تو مرا جانی کجا رنج تو خواهم در جهان
===
گوش بنهاده معاذی که خیالی شنود
همچو آن مرد تهیدست که در محفلها
54. می:
گر میسّر گرددم روزی وصال دلبری
گویمش مُرد از غم تو کاتبیّ خسته دل
گر بگویم میروم در کلبۀ احزانِ تو
چون درآید شمـعسان گردد منوّر در نَفَس
دَر اگر نالد ازین حالت ببندم محکمش
55. مج، لس، شو، می:
میرشاپور چون ز عالم رفت
دو پسر ماند ازو به یک زن نیک
56. می:
تو را یقین بوَد از دُور چرخ فرزین گرد
اگر به لطف سوی ما روان کنی شطرنج
57. می:
میرعادل شاه زین فانی سرا
در درون بحرِ انساب از کمال
کاتبی تاریخ او دانست و گفت
58. می:
اَیا کبیر جنابی که در بساطِ کبار
نشستهایم به کُنجی مدام با رُخِ زرد
59. می:
میر یحیی شاه کو حقّ گفتنش
بتپرستی را که او بد گویدش
60. می:
مطبخی را دی طلب کردم که بغرایی پزد
گفت در چشمم نمیآید به مطبخ هیچ چیز
کو به صحّت در مرض بالین نبود و بسترم
گه میان خونم و گه خاک و خونی میخَورم
ز آستانِ چاکرانت داشتی بالین سرم
همچو خور با آن فرستی متّکایی از زرم
گر سر بالین و بستر نیست در سر بَرَم
زاشعار اوستادان آرد خیال بر1 هم
نبود چو خانۀ نو هرگز بناش محکم 2
محمد رسید اسمـم4 از آسمـانم
به انگشت آن تو از هم درانم
من طهارت هر پسین بهر نمازِ شب کنم
راستی کار چنین را من به دست چپ کنم
آخرِ کار چو دانی که بباید مُردن
به حکایت نتوان مال کسان را خوردن
شد تیره ذهن صاف تو از دُردِ دَن زدن
آتش به زر خریدن و در خویشتن زدن
بیطریقی را گذار و خاطر ما شاد کن
گفتمش گر راست میگویی خدا را یاد کن
چون کمان از پنجۀ زور جرب خَم پشت من
کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من
از خدا میجست رنج خاطر پژمان من
ور بخواهم یا رب آید صد بلا بر جان من
تا روانش به لسانِ دغل آرد بیرون
مهره در گوش نهد وز بغل آرد بیرون
کآتش غم سوخت جانم در شبِ هجرانِ او
بی تو یکدم چون زیَد آن کس که باشی جانِ او
حُکم حُکم اوست ای من بندۀ فرمانِ او
خانۀ تاریک از نور رخِ رخشانِ او
ور کلید افغان برآرد بشکنم دندانِ او
دل ازو زنده بود و جان هر دو
لیک زن بهتر است ازان هر دو
که بازیی به جهان دست میدهد ناگاه
چنان بود که دهد با پیاده اسپی شاه
رفت و شد دارِ بقایش تکیهگاه
بود دُرّی قیمتی آن نقد شاه
میرعادل شه نماندی آه آه
نبرد کس ز تو شطرنج از سفید و سیاه
هنوز فیل غمان گرد میزند در راه
لاکمالَ الملّة الّا بِه
قل هو الرّحمن آمنّا بِه
تا شود زان آش کار ما و مهمان ساخته
غیر آبِ دیده کش جاری غم نان ساخته
گفتم از یارانِ ما جو هیمه و لحم و دفیق
گفت لحم و هیمه گر یابم که خواهد داد آرد
61. مج، لس، شو:
رفت آخر از جهان شمـس علا
او برفت و ماند ازو دیوان شعر
===
کاتبی، کار تو مانند زبان باد به کام
عارض و چهرۀ ساقی نگر و باده بنوش
===
دستِ صفی خنجرِ سرما فکند
گرچه وی از شهر سمـرقند بود
====
شبی به مجلس میراردشیر5 در رفتم
ازو شــــــراب طـــلـــب داشــــــــــتـــم مـــنِ بیـــــمـــــــــار زآنکه هستت کار خوان و سفره ز ایشان ساخته
گفتم آن کاین2 آسیای چرخ گردان ساخته3،4
آن که گهگه در شمـاری آمدی
هم نماندی گر به کاری آمدی
از لب یار که شیرین سخنانی داری
یک دو روزی اگر از دُور امانی داری
جانبِ سلطانیه چون شد زِ ری
در خنکی دست ازو بُرد دِی
پر شده بود یکی قطعه بهتر از طبقی
تـــــبـــش گـــرفـــت و نـکـــرد از فســـردگی عــــــــرقی
==
رسیدم دی به نزدیکِ مسافر
بدو گفتم نداری خان ومان، گفت
==
کاری فتاد ما را با دزد حبّه دزدان
نی بشنود حدیثم نی در دِماغ آرد
==
چو شد شه منوچهر را قتل واقع
چـــــو بـشنـــــــود جــــان نالـــــهها کـــرد و گفتـــــا
نه مأواییش بود و نی مکانی
مسافر را نباشد خان و مانی
دزدی که نقش زر را دزدد ز صحن جنّی
آن دزد را الهی برّند گوش و بینی
دلم کرد تاریخش از جان گدایی
«مــــنـــــوچـهـــــر دارای دوران كـــــــجــــایــی»
برچسبها:
شعر,
کاتبی تُرشیزی