کریم السجایا جمیل الشیم
نبی البرایا شفیع الامم
امام رسل، پیشوای سبیل
امین خدا مهبط جبرئیل
شفیع الوری، خواجة بعث و نشر
امام الهدی صدر دیوان حشر
کلیمی که چرخ فلک طور اوست
همه نورها پرتو نور اوست
شفیع و مطاع نبی کریم
قسیم جسیم نسیم و سیم
یتیمی که ناکرده قرآن درست
کتب خانه چند ملت بشست
چو عزمش برآمیخت شمشیر بیم
بمعجز میان قمر زد دو نیم
چو صیتش در افواه دنیا فتاد
تزلزل در ایوان کسری فتاد
به لاقامت لات بشکست خرد
باعزاز دین آب عزی ببرد
نه از لات و عزی برآورد گرد
که تورات و انجیل منسوخ کرد
شبی بر نشست از فلک برگذشت
بتمکین و جاه از ملک درگذشت
چنان گرم در تیه قربت براند
که برسد ره جبریل از او بازماند
بدو گفت سالار بیت الحرام
که ای حامل وحی برتر خرام
چو در دوستی مخلصم یافتی
عنانم ز صحبت چرا تافتی؟
بگفتا فراتر مجالم نماند
بماندم که نیروی بالم نماند
اگر یک سرموی برتر پرم
فروغ تجل بسوزد پرم
نماند بعصیان کسی درگرو
که دارد چنین سیدی پیشرو
چو نعمت پسندیده گویم ترا
علیک السلام ای نبی الوری
درود ملک بر روان تو باد
بر اصحاب و بر پیروان تو باد
سعدی شیرازی
@@@@@@@@@@@@@@@@
محمد حسن رهی معیری درباره حضرت محمد مصطفی (ص)
غیرت زهره بود عارضِ چون مشتریش
گشته خَلقی چو منِ سوخته دل ، مشتریش
پَریَش زاده و حوریشْ بپرورده به ناز
زهره آموخته، افسونگری و دلبریش
از بُتِ آذریش، فرق بنتوانی داد
نه عجب سَجده برم گر چون بُتِ آذریش
از مِیِ احمریم مست کند افزون تر
گر ببوسم لبِ همرنگ مِیِ احمریش
چنبری گشت مرا از غم و اندُه، بالای
در فراق سر زلف سیه چنبریش
سوسن تازه دمید از رخِ چون برگ گلش
سنبل سوده بود گرد دو لاله طریش
عنبر و غالیه ز انگشت ببویی هموار
کاوی اَر یکره، جعد سیهِ عنبریش
با چنان ابروی خونریر چه خوانم؟ خوانم
آهویِ شیر شکار و صنم لشگریش
با چنان خویِدل آزار چه گویم؟ گویم
آیتِ جور و خداوندِ ستم گستریش
دزدِ غارتگر دل باشد و دارم سرِ آنک
شِکوه بر شه بَرم از دزدی و غارتگریش
شاه دین، خواجه لولاک، محمّد که دو کون
برمیان بسته چو جوزا، کمرِچاکریش
سَرور عالم و خواجه ی دوجهان، آن که خدای
کرده فُرقانِمبین، معجزِ پیغمبریش
بنده درگهةعم ثابت و هم سیّارش
تابع فرمان، هم زهره و هم مشتریش
هر سری حلقه فرمانبریش کرد به گوش
چرخ در گوش کُند حلقه فرمانبریش
شعر من گر شده جان پرور و شیرین، نه عجب
این همه یافتم از یُمن ثنا گستریش
تا شود باغ چو بُتخانه چین، فصل بهار
تا کُند ویران، بیدادِ مهِ آذریش
مر عدویش را، از بزمِ جان بهره ملال
پُر ز خون باد قدح، جایِ میِ احمریش
مََر مُحبّش را، دوران فلک باد به کام همه شب خفته در آغوش، بتی چون پریش
@@@@@@@@@@@@@@
آمدی آجر به آجر روی هم /چیده شد دیوار عشق آباد ها(نذر پیامبر گرامی اسلام ص)
السلام ای قامت ِ سبز بهار ، تاج عزّت بر سَرِ شمشاد ها
جنبش ِ خون در رگ ِ انگورها، شور ِشیرین در دلِ فرهاد ها
بر روان ِ خویش دارند آبها ، از کران تا بیکران نام تو را
ای نگاهت مایه ی آرامش ِ سینه ی مواجِ دریا زاد ها
در زمین و آسمان جاری شده ، زمزم و کوثر به عشق دیدنت
آنقَدَر خوش یمن هستی تا شوی ، مطلع زیبایی ِرخداد ها
آمدی با مهربانی های خود ، خط کشیدی روی جهل و ظلم و جور
آمدی افتاد با اندیشه ات ، تیغ و دشنه از کف ِ جلادها
آمدی با دست های عاشقت ، واکنی دروازه های نور را
آمدی آجر به آجر روی هم ، چیده شد دیوار عشق آباد ها
نخل ها در پیش و رویت سر به زیر ، رودها در پیشگاهت آبشار
کوه مانند ِ دل ِ تو استوار، در مصاف ِ تن به تن با باد ها
بر سرگلدسته ها گل می دهد ، صبح و ظهر و شام نام ِ روشنت
تا نماند تیرگی بر قلب ها ، درهجوم پنجه ی بیداد ها
مکتبت سد کرده راه جهل را ، تا قیامت مسلمینت سر فراز
در امان باشند با لطف تو از ، طالع ِ قوم ثمود و عاد ها
ای تو افضل ای تو فاضل ای تو نور ، ای شفیع مرسلین و جنّ و انس
ای ((غیاث المستغیثین)) مشربت ، التیام زخم ِ بی فریاد ها ...
مانده از نسل تو ماهی پشت ابر ، حتم دارم که شفاعت می کنی
با حضور عشق نورانی شود : چشم ما در نیمه ی خرداد ها...
سید مهدی نژادهاشمی
@@@@@@@@@@@@@@@
عطر تبسم / مدح حضرت رسول (ص)
عطر تبسم
می گذشتید از میان کوچهها، با هر تبسم
کوچه میشد در فضای عطر لبهای شما، گم
ای پیام سبز جاری، در نگاه آسمانها
آه از آیین و از آیینههای قلب مردم
دیدن خورشید از نزدیک باور کردنی نیست ؟
من شما را در خیالم میکنم وقتی تجسم !
آه ای دریای رحمت، نبض جاری در حقیقت
درد ما، امروز یعنی: لحظههای بی ترحم
مهربانا، کاش میشد، بار دیگر هم بپیچد
صوت قرآن شما، در کعبهی سبز ترنم
* *
عرض حاجت، دارم ای آیینهی مهر الهی
یا رسول الله، میگویم: سلام ! از خطهی قم
ای بهشت عارفانه، من کویرم یاری ام کن
گل کند در سینه شاید، عشق و ایمان و تفاهم
***
مکتب شعر دینی
سیدعلی اصغرموسوی
1380- قم
-----------------------------------
در مدح نبی خاتم (ص)
ذات شکفت کاینات
***
با حمد خدای خلق عالم، " الله" کبیر، رب اعظم
شعرم شده عاشقانه ملزم، برمدح تو ای نبی خاتم (ص)
خاتم نه فقط به ملک هستی، آیینهی عزّ لامکانی!
ختم است به تو، جمال مطلق، ختم است به تو، کمال آدم
تو ذات شگفت کایناتی: " لولاک لما خلقت الافلاک"
تو، جوهر آنچه عقل خوانده ست، در منطق محکمات، محکم
رخسار تو آیه آیهی " نور"، تفسیر شریف " والنهار" است
هم مردمکان، بسان " والیل" ، تأویل نجابتی مکرم
اشراق شگرف گیسوانت، آیات بلند و ژرف "طاها"
محراب قشنگ ابروانت ، در مد نگاه عرشیان ، خم
مخلوق تبسم نگاهت ، نوروز پرند آفرینش
مستور تجسم پگاهت، گلهای بهشت همچو شبنم
این چامه به التفات یادت ، سرشار بلاغتی عجیب است
ترکیب تناسبش: مرتب، تذهیب تغزلش: منظم !
بس جای "ترنج، دست"ها را ، مردم بِبُرند عاشقانه
گر جلوهی آن جمال زیبا، در آینهها، شود مجسم !
***
سید علی اصغرموسوی
قم-1386
چاپ شده در مجموعه : سیری در قلمرو شعر نبوی / استاد محمد علی مجاهدی /ص 1041
..
@@@@@@@@@@@@@@@@
امین" و "امن" و "مومن" آنقَدَر دنیا خطابت کرد
خدا طاقت نیاورد و سرانجام انتخابت کرد
برای هر سری از روشنایت سایه بان می خواست
که شب را پیش پایت سر برید و آفتابت کرد
حجازِ وحشیِ زیبا ندیده دل به حسن ات باخت
که بت ها را شکست و قبله ی دلها حسابت کرد
خدا از چشم زخم مردمان ترسید پس یک شب
تو را تا آسمان ها برد و مثل ماه قابت کرد
تو را از آسمان بارید مثل عشق بر دنیا
زمین را تشنه دید و در دل هر قطره آبت کرد
دوای درد دین و درد دنیا ، درد بی دردی
حضورت دردهای مرگ را حتی طبابت کرد
□
تو را از دورها هم می شود آموخت ای خورشید!
زمین گیرانه حتی با تو احساس قرابت کرد
که از این فاصله ، این سال های دوریِ نوری
همیشه پرتو مهرت به شب هامان اصابت کرد
هنوز از قله های ماذنه نور تو می روید
فقط باید دعا خواند و یقین در استجابت کرد
سودابه مهیجی,
@@@@@@@@@@@@@@@@
تقدیم به قطب عالم امکان حضرت ختم المرسلین محمد مصطفی (ص)
بت فراوان گشته اما دین حق تسلیم نیست
تا سپیدی هست از تاریکی شب بیم نیست
پیش سنگ و چوب اگر این قوم سر خم می کنند
مي رسد مردی كه رسمش اينچنين تعظیم نیست
کار وحی این بار با جهل عرب افتاده است
کار موسی، کار عیسی، کار ابراهیم نیست
وحی راهش خرق عادت، وحی رسمش معجزه است
آنچه می گویند و می گویید و می گوییم نیست
می رسد از راه طفلی، پیشگویان گفته اند
می رسد روزی که مثلش هیچ در تقویم نیست
می رسد طفلی که دنیا سر به راهش می شود
هر دلی غم داشت او پشت و پناهش می شود
*
سنگ باران می کند اینک سپاه فیل را
آنکه بر فرعون نازل کرد قهر نیل را
کعبه را بی شک برای دین خود می خواسته
آنکه نازل کرده از منقارها "سجّیل"را
پا به دنیا می گذارد کودکی تاریخ ساز
مکه از خاطر نخواهد برد "عام الفیل"را
در روایت نیست، اما بر سر گهواره اش
بی گمان از کودکی می دیده جبرائیل را
می رسد از راه مردی، گشته ام تورات را
می رسد از راه مردی، خوانده ام انجیل را
آنکه عمری منتظر بودیم دیگر آمده است
مژده داد "انجیل یوحنّا" که نامش "احمد"است
*
بوی عطرش کوچه های مکه را برداشته 2
او که بین شانه اش مهر نبوت داشته3
بین موهای سیاهش چارده موی سپید 4
خرمنی جو گندمی پیچیده در هم کاشته
در شب مویش نمایان بود صبح روشنی
بیرقی از نور در پیشانی اش افراشته 5
شانه زد در موی خود، آیینه از حسرت شکست 6
در تبرّک هر کسی یک تار مو برداشته 7
بانمک تر بوده از یوسف، خدا در خلقتش 8
هرچه بوده است از هنر در جان او انباشته
گرچه از سوی خدا با حکم ارشاد آمده
فیض اجباری است، با حُسن خداداد آمده
*
با خودش از آسمان خُلق امین آورده است
آسمان را با خودش روی زمین آورده است
نور باران شد "حرا"تا وحی نازل شد: "بخوان"
آیه را از سوی حق روح الامین آورده است
"لات"و "عزا" در هراس از "قُل هُوَ اللهُ اَحَد"
جای شک باقی نمی ماند، یقین آورده است
رفته اوج آسمان و ریسمان آویخته
رشته ای محکم چنان حبل المتین آورده است
مست "رِضوانُ مِنَ الله" است آنجایی که هست
با خودش انگورِ فردوس برین آورده است
باده می آرد، خمارانش سبو آورده اند
هم خدیجه (ع)، هم علی (ع)، ایمان به او آورده اند
*
یک به یک شق القمرهایش که ظاهر می شوند
وایِ آنهایی که می بینند و منکر می شوند
عدّه ای عاقل نما تنها "ابو جهل" اند و بس
عدّه ای بی ادّعا "عمّار یاسر" می شوند
فکر می کردند با "شعب ابوطالب"، قریش
دیگر از دست رسول آسوده خاطر می شوند
زندگی وقتی قفس شد بال باید باز کرد
جعفر طیارها کم کم مسافر می شوند
از گلوشان بعد بعثت آب خوش پایین نرفت
سیزده سال است... یارانش مهاجر می شوند
آه، "ابو طالب" پس از "عبد المطلّب" می رود 9
مکه دیگر جای ماندن نیست، یثرب می رود
*
شب شبی شوم است، تا یاران چه باشد آخرش!
پس علی (ع) می خوابد امشب جای او در بسترش
نیست دور خانه جای سوزنی انداختن
غُلغُله است از بس که از شمشیرها دور و برش
مثل بوی گل گذر کرد از حصار خار ها
آنچنان رد شد که تاریکی نمی شد باورش
آیه نازل شد که "لا تَحزَن"، که تا اینجا مرا-
- هر که آورده است هم او می برد تا آخرش 10
او رسید و کام یثرب بس که شیرین شد، چنین
فی البداهه شعر تر می ریخت از چشم ترش :
"اَیُّهَا المَبعوثُ فینا جِئتَ بِالاَمرِ المُطاع"
"جِئتَ شَرَّفتَ المَدینَه، مَرحَباً یا خَیرَ داع" 11
*
خون دل ها خورده است این مرد، او غم دیده است
روزگار اینگونه غم دیدن به خود کم دیده است
داغ مرگ حمزه خود داغی جگر سوز است و او
هم به لطف دوستان داغ اُحُد هم دیده است
طعنه ها، زخم زبان ها، ناسزا ها، نیش ها
رنج کم نگذاشته، خوانی فراهم دیده است
طائف و احزاب و خيبر، موته و بدر و تَبوک 12
کُشته های راه حق را پُشته بر هم دیده است
اشک را در چشم هایش هیچ کس هرگز ندید
غیر اشک شوق، اشکی را که زمزم دیده است
لشکر اسلام دشمن را به تنگ آورده است
مکه را بی جنگ و خونریزی به چنگ آورده است
*
می رسد آسیمه سر، انگار سر آورده است
اشک شوق آسمان را ابر در آورده است
خوش خبر باشی! چرا اینقدر خوشحالی!؟ بگو
- چشمتان روشن که همراهش سحر آورده است
كعبه دوشادوش مي بيند خليلي با خليل
اين خليل اما عصا جاي تبر آورده است
كفر بت ها را كه با "الله اكبر" گفتنش
بيست سالي مي شود اين مرد در آورده است 13
باد ديگر هر زمان از آن طرف ها رد شده
از "هُبل" با خرده ي سنگي خبر آورده است
عشق هجّی می شود با "میم" و "حا" و "میم" و "دال"
"اشهد انَ..." اذان عشق مي گوید بلال
*
مکه در آغوشِ امنِ مصطفی آرام شد
خون دل های محمد (ص) دستگیر جام شد
خانه می بردند با خود سهم بیت المال را
تنگدستی عاقبت با عدلْشیرین کام شد
دیگر از شب های بی مهتاب عاری شد زمین
در طوافِ کعبه وقتی ماه در احرام شد
رفت و رفت و رفت تا در آخرین حج در غدیر
موهبت کامل شد و دین خدا اسلام شد 14
ناگهان بانگ رحیل آمد به گوشش، رخت بست
موسم تنهایی دنیا چه بی هنگام شد!
کرد دنیا را رها در سوگ و رنج و درد و رفت
عاقبت ماه صفر کار خودش را کرد و رفت
*
چارده قرن است با او عشق خلوت می کند
از غمش با "قبّهُ الخضرا"شكايت می کند
گفتنش سخت است، اما شاد باش ای روزگار
رفته رفته عشق دارد رفع زحمت می کند
کفر جولان می دهد با نام آزادی، دریغ
صبر هم دارد به این اوضاع عادت می کند
دست دشمن، دست صهیون، دست شیطان،... دست ما-
- با کدامین دست ها هر روز بیعت می کند؟
منع کافرها مکن، از سستی ایمان ماست
هر که جرأت می کند بر او اهانت می کند
جمعه روزی می رسد از راه مردی سبز پوش
بی خبرهای به ظاهر منتظر، قدری به هوش
،
علی فردوسی
@@@@@@@@@@@@@@
چشم تو را اگرچه خمار آفریده اند
آمیزه ای ز شور و شرار آفریده اند
از سرخی لبان تو ای خون آتشین
نار آفریده اند انار آفریده اند
یک قطره بوی زلف ترت را چکانده اند
در عطردان ذوق و بهار آفریده اند
زندانی است روی تو در بند موی تو
ماهی اسیر در شب تار آفریده اند
مانند تو که پاک ترینی فقط یکی
مانند ما هزار هزار آفریده اند
دستم نمی رسد به تو ای باغ دور دست
از بس حصار پشت حصار آفریده اند
این است نسبت تو و این روزگار یأس:
آیینه ای میان غبار آفریده اند
سعید بیابانکی
@@@@@@@@@@@@@@@@@
برچسبها:
شعر,
سعید بیابانکی,
حضرت محمد ص,
سعدی