رادیــــــــــــو110
. -دانلود آهنگ با لینک مستقیم -- اس ام اس جدید---حکایات --- پیامک های زیبا به مناسبت سال نو ---- زیباترین عکس --

دانلود اسکای --- آخرین مطالب وبلاگ ---- زیباترین اشعار از شعرا --- کد پیشواز آهنگ ---

.
یست او را سر موئی سر سودائی ما
کار شد سخت، مگر بخت کند یاری ما

تا به آهوی ختن، نسبت چشمت دادند
شهره گردید به هر شهر، خطا کاری ما

گر بدادیم بهای دهنت نقد روان
سود بردیم که شد هیچ خریداری ما

همه شب تا به سحر، از غم رویت شادیم
به امیدی که بیائی تو به غمخواری ما

چند آزار دل ما دهی، ای راحت جان
راحت جان مگرت هست، دل آزاری ما؟

تو که چون سرو، ز آسیب خزان آزادی
چه غمی باشدت از حال گرفتاری ما؟

چشم فتّان تو را دوش، بدیدم در خواب
ای بسا فتنه که برخاست ز بیداری ما

شاطرعباس صبوحی /غزل بیداری ما

===============

پدر، خواهد ببرّد زلفکان چون کمندش را
پسر حیران، که چون سازد گرفتاران بندش را

کند کوتاه، دست از زلف و از لعل شکر خندش
نداند کاین دو هندو، پاسبانانند قندش را

سپندش خال و دودش زلف و آتش، پرتو رویش
عبث بی دود میخواهی بر این آتش، سپندش را

نکرده هیچ ابرو خم به قطع زلف می‌ماند
کمانداری که داد از دست ارپیچان کمندش را

صبوحی آنقدر نگذاشت آن زلف تا برجا
که گیری یک شب و بوسی دو لعل نوشخندش را

شاطرعباس صبوحی /غزل گرفتاران

================

روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب است
آری! افطار رطب در رمضان مستحب است

روز ماه رمضان، زلف میفشان که فقیه
بخورد روزهٔ خود را به گمانش که شب است

زیر لب، وقت نوشتن همه کس نقطه نهد
این عجب! نقطه خال تو به بالای لب است

یا رب! این نقطهٔ لب را که به بالا بنهاد؟
نقطه هر جا غلط افتاد، مکیدن ادب است

شحنه اندر عقب است و، من از آن می‌ترسم
که لب لعل تو، آلوده به ماء العنب است

پسر مریم اگر نیست چه باک است ز مرگ
که دمادم لب من بر لب بنت العنب است

منعم از عشق کند زاهد و، آگه نبود
شهرت عشق من از ملک عجم تا عرب است

گفتمش ای بت من، بوسه بده جان بستان
گفت: رو کاین سخن تو، نه بشرط ادب است

عشق آنست که از روی حقیقت باشد
هر که را عشق مجازیست حمال الحطب است

گر صبوحی به وصال رخ جانان جان داد
سودن چهره به خاک سر کویش سبب است

شاطرعباس صبوحی /غزل نقطه خال تو

================

سُرخ و بیجادهٔ رخ و تازه لب از باده و مست
رفته از غایت مستی گل بادام از دست

مترشح غد و موزون قد و میگون لب و مست
جامه گلنار و کمر زرکش و ساغر در دست

طرّه اش شعبده بازو نگهش شهر آشوب
چشم بیمار و دو ابروی وی بیمارپرست

سر زلفش که بتحریک صبا رقصی داشت
هر قدم طبلهٔ مُشکی بسر توده شکست

دیرگاه از می هوش آمد و بیمارم دید
گفت افسوس که بر دیده ره خوابت هست

گفتم از دست خیال تو، بخندید و بگفت
کامشب آیا هوس وصل نگارینت هست

جستم از جای بصد شوق که آری آری
ای مبارک شب آنکس ز هجر تو برست

سرو قدّش بخرام آمد و با صد شفقت
بر سر کهنه لحافی که مرا بود نشست

کرد تا وقت صباحم به صبوحی مشغول
ز اختلاط می و معشوق شدم بیخود و مست

شاطرعباس صبوحی /غزل گل بادام

================

ایا صیّاد رحمی کن، مرنجان نیم‌جانم را
بکَن بال و پرم، امّا مسوزان استخوانم را

اگر قصد شکارم داشتی اینک اسیرم من
دگر از باغ بیرون شو، مسوزان آشیانم را

به گردن بسته‌ای چون رشتهٔ بر پای زنجیرم
مروّت کن اجازت ده که بگشایم زبانم را

به پیرامون گُل از بس خلیده خار در پایم
شده خونین بهر جای چمن بینی نشانم را

در این کنج قفس دور از گلستان، سوختم، مُردم
خبر کن ای صبا از حال زارم، باغبانم را

ز تنهائی دلم خون شد، خدا را محرم رازی
که بنویسم بسوی دوستانم، داستانم را

من بیچاره آن روزی به قتل خود یقین کردم
که دیدم تازه با گرگ اُلفتی باشد، شبانم را

اسیرم ساخت در دست قضا و پنجهٔ دشمن
دوچار خواب غفلت کرد از اوّل پاسبانم را

شاطرعباس صبوحی /غزل مسوزان

================

تا به دام غمش آورد خدا، داد مرا
هر چه می‌خواستم از بخت، خدا داد مرا

رفع مخموری از آن چشم سیه دارد چشم
چشم دارم که خرابی کند آباد مرا

نتوانم ز خداداد بگیرم دادم
کاش گیرد ز خداداد خدا داد مرا

گر دلش سخت تر از سنگ بود، نرم شود
بشنود گر شبی او ناله و فریاد مرا

من که تا صبح، دعا گوی تو هستم همه شب
چه شود گر تو به دشنام کنی یاد مرا

غم ندارم که به بند تو گرفتار شدم
غمم آنست که ترسم کنی آزاد مرا

شاطرعباس صبوحی ./غزل غم آزادی

================

گل شکفت و آن گل رخسار یاد آمد مرا
سرو دیدم آن قد و رفتار، یاد آمد مرا

صبح، دیدم طرِّهٔ شبنم به روی برگ گل
زان لب و دندان گوهر بار، یاد آمد مرا

چون به طرف گلستان آمد سحر باد صبا
از نسیم روحبخش یار، یاد آمد مرا

روی گل دیدم، گریبان چاک کردم غنچه را
هر زمان کان سرو خوش‌رفتار، یاد آید مرا

شب صبوحی پیش اهل دل ز هامون می‌گذشت
زان دل دیوانهٔ افگار، یاد آمد مرا

شاطرعباس صبوحی ./غزل خاطره

================

چه خونبها به از این کشتگان کوی تو را
که بنگرند به محشر، دوباره روی تو را

تمام، گمشدگان ره توئیم و کنیم
به هر طریق که باشیم، جستجوی تو را

دم مسیح که گویند روح پرور بود
یقینم آنکه به لب داشت گفتگوی تو را

ز غصه، چون پر کاهی شود ز قصهٔ من
اگر به کوه دهم شرح، آرزوی تو را

سبو کشان محبّت کشند دوش به دوش
اگر گناه دو عالم بود سبوی تو را

به خود مناز و مخند اینقدر به گریه من
که آب چشم من، افزوده آبروی تو را

ز آب دیده صبوحی وضو مساز که خون
مضاف باشد و باطل کند وضوی تو را

شاطرعباس صبوحی /غزل جستجو

================

تا پریشان به رُخ آن زلف سمن ساست تو را
جمع اسباب پریشانی دلهاست تو را

دست بردی به رخ از شرم و حریفان گفتند
که تو مو سائی و عزم ید بیضاست تو را

همچو ترسا بچگان عود و صلیب افکندی
یا حمایل زد و سو زلف چلیپاست تو را

قبلهٔ خلق بود گوشهٔ ابروی تو زان
کعبه و میکده و دیر و کلیساست تو را

سرو را به تو چه نسبت، مه نو را چه نشان
قامتی مُعتدل و طلعت زیباست تو را

سر کوی تو بود محشر خونین کفنان
خود به بام آی اگر میل تماشاست تو را

بتولاّت صبوحی به دو عالم زده پای
با چنین دوست بگو از چه تبرّاست تو را

شاطرعباس صبوحی./غزل تبّری

================

مکن دریغ ز من ساقیا شراب امشب
از آنکه ز آتش خود، گشته ام کباب امشب

ز بس‌که شعله زند در دل من، آتش شوق
ز آتش دل خویشم در التهاب امشب

به خواب دیده ام آن چشم نیم خوابش دوش
گمان مبر که رود دیده ام به خواب امشب

ز دست نرگس مستش برفت دل، از کف
نگر به حال دلم از ره ثواب امشب

شد آنکه بادهٔ پنهان کشیدمی همه عمر
بده به بانگ نی و نغمهٔ رباب امشب

ز بس‌که نقش مخالف ز دوستان دیدم
بر آن شدم که زنم نقش خود بر آب امشب

شود خراب چو این خانه لاجرم روزی
ز سیل باده بهل تا شود خراب امشب

دلم که داشت قرار اندر آن دو زلف چو شب
بود چو گوی بچوگان در اضطراب امشب

صبوحی دل مده از دست، محکمش میدار
که چشم یار، بود بر سر عتاب امشب

شاطرعباس صبوحی ./ غزل نقش خود

================
فصل بهار شد، بیا تا به خُم آوریم رو،
کز سر شط خُم کِشیم آب طَرَب سبو سبو

گریه نمی‌دهد امان تا به تو من بیان کنم
قصهٔ جور زلف تو، نکته به نکته مو به مو

دعوی حسن می‌کند، چهرهٔ گل به گلستان
یار کجاست تا شود پیش حریف روبرو

راندهٔ دیر و کعبه ام، نیست به هر طرف نظر
چون نشود ستاره جو کوچه به کوچه، کو به کو

بوی عبیر زلف تو، در پس پرده خیال
کرده ز چشم تو نهان، غنچه مثال توبتو

هان ز جفای دوستان رفته صبوحی غمین
چون نرود ز دست غم، خانه به خانه سو به سو

شاطرعباس صبوحی / غزل نکته به نکته، مو به مو

================

اگر روزی بدست آرم سر زلف نگارم را
شمارم مو به مو شرح غم شب‌های تارم را

برای جان سپردن، کوی جانان آرزو دارم
که شاید با دو سیل او، برد خاک مزارم را

ندارم حاجت فصل بهاران با گل و گلشن
به باغ حسن اگر بینم نگار گلعذارم را

بگرد عارضش چون سبز شد خط من، به دل گفتم
سیه بین روزگارم را، خزان بنگر بهارم را

تمنّا داشتم عین وصالش در شب هجران
صبا بوئی از آن آورد و برد از دل قرارم را

بدان امید از احسان که در پایش فشانم جان
که از شفقّت بدست آرد دل امیدوارم را

مریض عشق را نبود دوائی غیر جان دادن
مگر وصل تو سازد چاره، درد انتظارم را

چو یارم ساخت با اغیار و من جان دادم از حسرت
بگوئید ای برادر آن بت ناسازگارم را

صبوحی را سگ دربان خود خواند آن پری از مهر
میان عاشقان افزوده قدر و اعتبارم را

شاطرعباس صبوحی ./غزل آرزو

================

صبر و قرارم دگر به یک نظر امشب
از تن و جانم ربود شوخ شکرلب

کاکل مشکین به دوش اوست؟ نه بالله
هشته به سر، آن نگار، عنبر اشهب

موی پریشش به عین طرفه کمندیست
یا که ز مه واژگون شده است دو عقرب؟

بر جهد از گوی عاج صفهٔ سیمش
زان صنم گلعذار، سینهٔ غبغب

دوش بدم من غریق بحر تفکّر
خواب مرا در ربود در وسط شب

دیدمش آن یار بی وفا و ترشخو
آمد و بنشست و تکیه داد به منصب

گفت: زهجران من تو چند بسوزی
بحر شود بعد از این ز وصل معذب

گفتمش، آخر دو بوسه‌ای تو عطا کن
زخم دلم را بنه دوای مجرب

شوق جمال بستان به جهد صبوحی
گر بنماید دو صد کتاب به مکتب

شاطرعباس صبوحی /غزل شوق جمال

================

آهوی چشم تو نازم که چو نخجیر کند
شیر را گیرد و در زلف تو، بزنجیر کند

تکیه بر گوشهٔ ابرو زده چشمت، آری
ترک، چون مست شود، دست به شمشیر کند

بی سبب خون من آن ابروی پیوسته نریخت
رنگ را خواست که پاک از دم شمشیر کند

دیده‌ام خواب پریشانی و، هر کس شنود
بر سر زلف پریشان تو، تعبیر کند

شاطرعباس صبوحی./غزل ناتمام و اشعار پراکنده./تعبیر خواب پریشان 


ادامه مطالب


برچسب‌ها: غزل, شاطرعباس صبوحی, شعر

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر ۱۳۹۲ساعت 23:3  توسط رادیو 110