رادیــــــــــــو110
. -دانلود آهنگ با لینک مستقیم -- اس ام اس جدید---حکایات --- پیامک های زیبا به مناسبت سال نو ---- زیباترین عکس --

دانلود اسکای --- آخرین مطالب وبلاگ ---- زیباترین اشعار از شعرا --- کد پیشواز آهنگ ---

.

قایق کاغذی

یک جفت کفش
چند جفت جوراب با رنگ های نارنجی و بنفش

یک جفت گوشواره ی آبی
یک جفت ...

کشتی نوح است
این چمدان که تو می بندی !

بعد
صدای در

از پیراهنم گذشت
از سینه ام گذشت

از دیوار اتاقم گذشت
از محله های قدیمی گذشت

و کودکی ام را غمگین کرد.
کودک بلند شد

و قایق کاغذی اش را بر آب انداخت
او جفت را نمی فهمید

تنها سوار شد
آب ها به آینده می رفتند.

همین جا دست بردم به شعر
و زمان را

مثل نخی نازک
بیرون کشیدم از آن

دانه های تسبیح ریختند :

من
...
تو
کودکی
...
...
قایق کاغذی

نوح
...
آینده
...
تو را
با کودکی ام

بر قایق کاغذی سوار کردم و
به دوردست فرستادم

بعد با نوح
در انتظار طوفان قدم زدیم


از گروس عبدالملکیان

@@@@@@@

ملاقات

بارانی که روزها
بالای شهر ایستاده بود

عاقبت بارید
تو بعدِ سال ها به خانه ام می آمدی...

تکلیفِ رنگ موهات
در چشم هام روشن نبود

تکلیفِ مهربانی ، اندوه ، خشم
و چیزهای دیگری که در کمد آماده کرده بودم

تکلیفِ شمع های روی میز
روشن نبود

من و تو بارها

زمان را
در کافه ها و خیابان ها فراموش کرده بودیم

و حالا زمان داشت
از ما انتقام می گرفت

در زدی
باز کردم

سلام کردی
اما صدا نداشتی

به آغوشم کشیدی
اما

سایه ات را دیدم
که دست هایش توی جیبش بود

به اتاق آمدیم

شمع ها را روشن کردم
ولی

هیچ چیز روشن نشد
نور

تاریکی را
پنهان کرده بود...

بعد
بر مبل نشستی

در مبل فرو رفتی
در مبل لرزیدی

در مبل عرق کردی
پنهانی، بر گوشه ی تقویم نوشتم:

نهنگی که در ساحل تقلا می کند
برای دیدن هیچ کس نیامده است

از گروس عبدالملکیان

@@@@@@@@

وقتی

وقتی کلید را

در جیب هایم پیدا نمی کنم
نگرانِ هیچ چیز نیستم

وقتی پلیس
دست بر سینه ام می گذارد

یا وقتی که پشت میله ها نشسته ام
نگرانِ هیچ چیز نیستم

مثل رودخانه ای خشک

که از سد عبور می کند
و هیچکس نمی داند

که می رود یا باز می گردد
از گروس عبدالملکیان


@@@@@@@
تو آسمان را کشتی !

تیرهوایی بی خطر
تو
آسمان را کشتی !

روز به سختی از زیر در
از سوراخ کلیدها به درون آمد

اگر دست من بود
به خورشید مرخصی می دادم

به شب اضافه کار !
سیگاری روشن می کردم و

با دود
از هواکش کافه بیرون می رفتم...

از گروس عبدالملکیان

@@@@@@@@@

تن دادن

و درد
که این بار پیش از زخم آمده بود

آنقدر در خانه ماند
که خواهرم شد

با چرک پرده ها
با چروک پیشانی دیوار کنار آمدیم
و تن دادیم

به تیک تاک عقربه هایی
که تکه تکه مان کردند

پس زندگی همین قدر بود ؟
انگشت اشاره ای به دوردست ؟

برفی که سال ها
بیاید و ننشیند ؟

و عمر
که هر شب از دری مخفی می آید
با چاقویی کند

...

ماه
شاهد این تاریکی ست
و ماه

دهان زنی زیباست
که در چهارده شب

حرفش را کامل می کند
و ماهی سیاه کوچولو

که روزی از مویرگ های انگشتانم راه افتاده بود
حالا در شقیقه هایم می چرخد

در من صدای تبر می آید.
آه ، انارهای سیاه نخوردنی بر شاخه های کاج

وقتی که چارفصل به دورم می رقصیدند
رفتارتان چقدر شبیهم بود

در من فریادهای درختی ست
خسته از میوه های تکراری

من ماهی خسته از آبم
تن می دهم به تو

تور عروسی غمگین
تن می دهم

به علامت سوال بزرگی
که در دهانم گیر کرده است.

پس روزهایمان همین قدر بود؟

و زندگی آنقدر کوچک شد
تا در چاله ای که بارها از آن پریده بودیم
افتادیم.

از گروس عبدالملکیان

@@@@@@@@

دیوانگی

پنهانت می کنم پشتِ پرده ها
زیرِ پوست

در کلمه
در دهان

پدیدار می شوی در ندیدارها...

دست بر دهانت می گذارم

و پنهانت می کنم در مرگ...
تابوت را می بندم

و تاریکیِ تو را
از تاریکی ی جهان جدا می کنم.

خودم را می زنم به آن راه
که تو نیستی

ریشم بلند می شود
بلند می شوم

خودم را می زنم به بیداری
به خواب

که سخت است
نبضت مدام بگوید:

چرا؟
چرا؟

چرا؟
چرا؟

چرا؟
چرا؟

خودم را می زنم به خیابان های

شب های
سیگارهای

های های منی که از خلا پُر بود...
همین طور برای خودم می خندم

همین طور برای خودش اشک می آید
همین طورهاست

که دیوانگی پیراهن کلمه اش را پاره می کند
و گورت را می کند

می کند
می کند

می کند
می کند

می کند...
آب بیرون می زند.

از گروس عبدالملکیان

@@@@@@@@

فرصتی نمانده است

فرصتی نمانده است
بیا همدیگر را بغل کنیم

فردا

یا من تو را می‎کشم
یا تو چاقو را در آب خواهی شست

همین چند سطر
دنیا به همین چند سطر رسیده است

به اینکه انسان

کوچک بماند بهتر است
به دنیا نیاید بهتر است


اصلا
این فیلم را به عقب برگردان

آن قدر که پالتوی پوست پشت ویترین
پلنگی شود

که می‎دود در دشت‎های دور
آن قدر که عصاها

پیاده به جنگل برگردند
و پرندگان

دوباره بر زمین...
زمین...

نه!
به عقب‎تر برگرد

بگذار خدا
دوباره دست‎هایش را بشوید

در آینه بنگرد
شاید
تصمیم دیگری گرفت ...


از گروس عبدالملکیان

@@@@@@@@

کدام پل ؟


دختران شهر

به روستا فکر می کنند
دختران روستا

در آرزوی شهر می میرند
مردان کوچک

به آسایش مردان بزرگ فکر می کنند
مردان بزرگ

در آرزوی آرامش مردان کوچک
می میرند

کدام پل
در کجای جهان

شکسته است
که هیچکس به خانه اش نمی رسد


از گروس عبدالملکیان

@@@@@@@@

تهران

علفزار
با موهای سبزٍ ژولیده در باد
کوه

با موهای قهوه ایِ یکدست
رودخانه

با گیره های سرخِ ماهی
بر موهاش

هیچکدام را ندیده
حق دارد نمی خواند
این پرنده ی کوچک

تهران کلاه بزرگی ست
که برسر زمین گذاشته ایم


از گروس عبدالملکیان

@@@@@@@@@

بلیط یک طرفه

پیله‌های بسیاری دیده‌ام
آویزان از درختی

در جنگل‌های دور
افتاده بر لبه‌ی پنجره

رها در جوب‌های خیابان.

هرچه فکر می‌کنم اما
یک پروانه بیشتر
در خاطرم نیست

مگر چندبار به دنیا آمده‌ایم
که این همه می‌میریم ؟

چند اسکناس مچاله
چند نخ شکسته‌ی سیگار
آه، بلیط یک‌طرفه !

چیزی
غمگین‌تر از تو
در جیب‌های دنیا پیدا نکرده‌ام
- ببخشید، این بلیط ...؟

- پس گرفته نمی‌شود.
پس بادها رفته‌اند ؟!
پس این درخت
به زردِ ابد محکوم شد ؟!

و قاصدک‌ها
آنقدر در کنج دیوار ماندند
که خبرهایشان از خاطر رفت ؟!


- بیهوده مشت به شیشه‌های این قطار می‌کوبی !
بیهوده صدایت را
به آن‌سوی پنجره پرتاب می‌کنی
ما
بازیگران یک فیلم صامتیم

گروس عبدالملکیان

@@@@@@@@@@

نهنگ

بارانی که روزها
بالای شهر ایستاده بود
عاقبت بارید
تو بعدِ سال ها به خانه ام می آمدی...

تکلیفِ رنگ موهات
در چشم هام روشن نبود
تکلیفِ مهربانی ، اندوه ، خشم

و چیزهای دیگری که در کمد آماده کرده بودم
تکلیفِ شمع های روی میز
روشن نبود

من و تو بارها
زمان را
در کافه ها و خیابان ها فراموش کرده بودیم
و حالا زمان داشت
از ما انتقام می گرفت

در زدی
باز کردم
سلام کردی
اما صدا نداشتی
به آغوشم کشیدی
اما
سایه ات را دیدم
که دست هایش توی جیبش بود

به اتاق آمدیم
شمع ها را روشن کردم
ولی
هیچ چیز روشن نشد
نور
تاریکی را
پنهان کرده بود...

بعد
بر مبل نشستی
در مبل فرو رفتی
در مبل لرزیدی
در مبل عرق کردی

پنهانی،بر گوشه ی تقویم نوشتم:
نهنگی که در ساحل تقلا می کند

برای دیدن هیچ کس نیامده است


گروس عبدالملکیان

@@@@@@@@@

آواز مه

بلیط قطار را پاره ‌می‌کنم
و با آخرین گله‌ی گوزن‌ها

به خانه برمی‌گردم
آن‌قدر شاعرم

که شاخ‌هایم شکوفه داده است!
و آوازم

چون مه‌ای بر دریاچه می‌گذرد:
شلیک هر گلوله خشمی است

که از تفنگ کم می‌شود
سینه‌ام را آماده کرده‌ام

تا تو مهربان‌تر شوی...


گروس عبدالملکیان

@@@@@@@@@

غمگین نباش!

مسیر خانه ات را
از حافظه ی کفش هایم پاک کرده ام

غمگین نباش !
خودت هم می دانی

همیشه عکس تکی ِ تو زیباتر بود
زیبایی تو و خستگی این دیوار

که به هر حال به من تکیه داده است
دلم گرفته

درست مثل لک لکی
که بال هایش را برای کوچ امتحان می کند

دلم گرفته و می دانم
این هواپیما هیچ وقت

بر دریاچه ای فرود نمی آید
دلم گرفته و

باز نمی شود
در این قوطی

سرانجام
قرص ها را خواهم خورد...


گروس عبدالملکیان

@@@@@@@

از زیر سنگ هم شده پیدایم کن!

دارم کم کم این فیلم را باور می کنم
و این سیاهی لشکر عظیم

عجیب خوب بازی می کنند.
در خیابان ها

کافه ها
کوچه ها

هی جا عوض می کنند و
همین که سر برگردانم

صحنه ی بعدی را آماده کرده اند
از لابلای فصل های نمایش

بیرونم بکش
برفی بر پیراهنم نشانده اند

که آب نمی شود
از کلماتی چون خورشید هم استفاده کردم

نشد!
و این آدم برفیِ درون

که هی اسکلت صدایش می کنند
عمق زمستان است در من.

اصلا
از عمق تاریک صحنه پیدایم کن!

از پروژکتورهای روز و شب
از سکانس های تکراری زمین، خسته ام!

دریا را تا می کنم

می گذارم زیر سرم
زل می زنم

به مقوای سیاه چسبیده به آسمان
و با نوار جیرجیرک به خواب می روم

نوار را که برگردانند
خروس می خواند.
*
از توی کمد هم شده پیدایم کن!
می ترسم چاقویی در پهلویم فرو کنند

یا گلوله ای در سرم شلیک
و بعد بگویند:

"خُب، نقشت این بود"!


از گروس عبدالملکیان

@@@@@@@@@

قطره ای بر گونه ی تو

از ماه
لکه ای بر پنجره مانده است
از تمام آب های جهان
قطره ای بر گونه ی تو
و مرزها آنقدر نقاشی خدا را خط خطی کردند
که خون خشک شده
دیگر نام یک رنگ است

از فیل ها
گردنبندی بر گردن هایمان
و از نهنگ
شامی مفصل بر میز
فردا صبح
انسان به کوچه می آید
و درختان از ترس
پشت گنجشک ها پنهان می شوند.

"گروس عبدالملکیان

 


برچسب‌ها: گروس عبدالملکیان, شعر
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۲ساعت 23:0  توسط رادیو 110