رادیــــــــــــو110
. -دانلود آهنگ با لینک مستقیم -- اس ام اس جدید---حکایات --- پیامک های زیبا به مناسبت سال نو ---- زیباترین عکس --

دانلود اسکای --- آخرین مطالب وبلاگ ---- زیباترین اشعار از شعرا --- کد پیشواز آهنگ ---

.
پنجره
یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی
در انتهای خود به قلب زمین میرسد
و باز میشود به سوی وسعت
این مهربانی مکرر آبی رنگ
 
یک پنجره که دست های کوچک تنهایی را
از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریم
سرشار میکند
و میشود از آنجا
خورشید را به غربت گلهای شمعدانی مهمان کرد
یک پنجره برای من کافیست
من از دیار عروسکها می آیم
از زیر سایه های درختان کاغذی
 
در
باغ یک کتاب مصور
از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق
در کوچه های خاکی معصومیت
از سال های رشد حروف پریده رنگ الفبا
در پشت میز های مدرسه مسلول
از لحظه ای که بچه ها توانستند
بر روی تخته حرف سنگ را بنویسند
و سارهای سراسیمه از درخت کهنسال پر زدند
من از
میان
ریشه های گیاهان گوشتخوار می آیم
و مغز من هنوز
لبریز از صدای وحشت پروانه ای است که او را
دردفتری به سنجاقی
مصلوب کرده بودند
 
وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود
 و در تمام شهر
قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند
وقتی که چشم های
کودکانه عشق مرا
 
با دستمال تیره قانون می بستند
و از شقیقه های مضطرب آرزوی من
فواره های خون به بیرون می پاشید
وقتی که زندگی من دیگر
چیزی نبود هیچ چیز بجز تیک تاک ساعت دیواری
دریافتم باید باید باید
دیوانه وار دوست بدارم
یک پنجره برای من کافیست
یک پنجره
به لحظه ی آگاهی و نگاه و سکوت
اکنون نهال گردو
 
آن قدر  قد کشیده که دیوار رابرای برگهای جوانش معنی کند
از آینه بپرس
نام نجات دهنده ات را
آیا زمین که زیر پای تو می لرزد
تنها تر از تو نیست ؟
پیغمبران رسالت ویرانی را
با خود به قرن ما آوردند ؟
این انفجار های پیاپی
و ابرهای مسموم
 
آیا طنین آینه های مقدس هستند ؟
ای دوست ای برادر ای همخون
وقتی به ماه رسیدی
تاریخ قتل عام گل ها را بنویس
همیشه خوابها
از ارتفاع ساده لوحی خود پرت میشوند و می میرند
من شبدر چهار پری را می بویم
که روی گور
 
مفاهیم کهنه روییده ست
آیا زنی که در کفن انتظار و عصمت خود خاک شد جوانی من بود ؟
آیا دوباره من از پله های کنجکاوی خود بالا خواهم رفت
تا به خدای خوب که در پشت بام خانه قدم میزند سلام بگویم ؟
 
حس میکنم که وقت گذشته ست
حس میکنم که لحظه سهم من از برگهای تاریخ است
حس میکنم که
میز فاصله ی کاذبی است در میان گیسوان من و دستهای این
غریبه ی غمگین
حرفی به من بزن
آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد
جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد ؟
حرفی بزن
من در پناه پنجره ام
با آفتاب رابطه دارم
 
فروغ فرخزاد///ایمان بیاوریم به آغاز//پنجره
 
=========
 
شب و هوس
در انتظار خوابم و صد افسوس
خوابم به چشم باز نمی آید
 
اندوهگین و غمزده می گویم
شاید ز روی ناز نمی آید
 
چون سایه گشته خواب و نمی افتد
در دامهای روشن چشمانم
 
می خواند آن نهفته نامعلوم
در ضربه های نبض پریشانم
 
مغروق این جوانی معصوم
مغروق لحظه های فراموشی
 
مغروق این سلام نوازشبار
در بوسه و نگاه و همآغوشی
 
می خواهمش در این شب تنهایی
با دیدگان گمشده در دیدار
 
با درد ‚ درد ساکت زیبایی
سرشار ‚ از تمامی خود سرشار
 
می خواهمش که بفشردم بر خویش
بر خویش بفشرد من شیدا را
 
بر هستیم بپیچد ‚ پیچد سخت
آن بازوان گرم و توانا را
 
در لا بلای گردن و موهایم
گردش کند نسیم نفسهایش
 
نوشد بنوشد که بپیوندم
با رود تلخ خویش به دریایش
 
وحشی و داغ و پر عطش و لرزان
چون شعله های سرکش بازیگر
 
در گیردم ‚ به همهمه ی در گیرد
خاکسترم بماند در بستر
 
در آسمان روشن چشمانش
بینم ستاره های تمنا را
 
در بوسه های پر شررش جویم
لذات آتشین هوسها را
 
می خواهمش دریغا ‚ می خواهم
می خواهمش به تیره به تنهایی
 
می خوانمش به گریه به بی تابی
می خوانمش به صبر ‚ شکیبایی
 
لب تشنه می دود نگهم هر دم
در حفره های شب ‚ شب بی پایان
 
او آن پرنده شاید می گرید
بر بام یک ستاره سرگردان
 
 
 فروغ فرخزاد//اسیر//شب و هوس
 
 
============
 
رمیده
 نمی دانم چه می خواهم خدا یا
 به دنبال چه می گردم شب و روز
 چه می جوید نگاه خسته من
 چرا افسرده است این قلب پر سوز
 ز جمع آشنایان میگریزم
 
 به کنجی می خزم
 آرام و خاموش
 نگاهم غوطه ور در تیرگیها
 به بیمار دل خود می دهم گوش
 گریزانم از این مردم که با من
 
 به ظاهر همدم ویکرنگ هستند
 ولی در باطن از فرط حقارت
 بدامانم دو صد پیرایه بستند
 از این مردم که تا شعرم شنیدند
 برویم چون گلی خوشبو شکفتند
 
 ولی آن دم که در
 خلوت نشستند
 مرا دیوانه ای بد نام گفتند
 دل من ای دل دیوانه من
 که می سوزی از این بیگانگی ها
 مکن دیگر ز دست غیر فریاد
 خدا را بس کن این دیوانگی ها
 
 
رمیده / اسیر / فروغ فرخزاد
 
===========
 
هدیه
من از نهایت شب حرف میزنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف میزنم
 
اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور
 
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم
 
فروغ فرخزاد//تولدی دیگر//هدیه
 
=====
 
در خیابانهای سرد شب
من پشیمان نیستم
من به این تسلیم می اندیشم
این تسلیم دردآلود
من صلیب سرنوشتم را
 
 بر فراز تپه های قتلگاه خویش بوسیدم
در خیابانهای سرد شب
جفتها پیوسته با تردید
یکدیگر را ترک می گویند
در خیابانهای سرد شب
جز خداحافظ خداحافظ صدایی نیست
من پشیمان نیستم
 
قلب من گویی در آن سوی زمان جاریست
زندگی قلب مرا تکرار خواهد کرد
و گل قاصد که بر دریاچه های باد میراند
او مرا تکرار خواهد کرد
 آه می بینی
که چگونه پوست من می درد از هم
که چگونه شیر در رگهای آبی رنگ پستانهای سرد من
مایه می بندد
که چگونه خون
 
رویش غضروفیش را در کمرگاه صبور من
می کند آغاز ؟
من تو هستم ‚ تو
و کسی که دوست می دارد
و کسی که در درون خود
 
ناگهان پیوند گنگی باز می یابد
با هزاران چیز غربتبار نامعلوم
و تمام شهوت تند زمین هستم
که تمام آبها را میکشد در خویش
تا تمام دشتها را بارور سازد
گوش کن
 
به صدای دوردست من
در مه سنگین اوراد سحرگاهی
و مرا در ساکت آینه ها بنگر
 
که چگونه باز با ته مانده های دستهایم
عمق تاریک تمام خوابها را لمس می سازم
و دلم را خالکوبی می کنم
چون لکه ای خونین
بر سعادتهای معصومانه هستی
من پشیمان نیستم
 
از من ای محجوب من با یک من دیگر
که تو او را در خیابانهای سرد شب
با همین چشمان عاشق باز خواهی یافت
گفتگو کن
و بیاد آور مرا در بوسه اندهگین او
بر خطوط مهربان زیر چشمانت
 
 
فروغ فرخزاد//تولدی دیگر/در خیابانهای سرد شب
 
=====
 
عاشقانه
اي شب از روياي تو رنگين شده 
سينه از عطر توام سنگين شده 
اي به روي چشم من گسترده خويش 
شاديم بخشيده از اندوه بيش 
همچو باراني که شويد جسم خاک 
 
هستيم زآلودگي ها کرده پاک 
اي تپش هاي تن سوزان من 
آتشي در سايه ء مژگان من 
اي ز گندمزارها سرشارتر 
اي ز زرين شاخه ها پر بارتر 
اي در بگشوده بر خورشيدها 
 
در هجوم ظلمت ترديدها
با توام ديگر ز دردي بيم نيست 
هست اگر، جز درد خوشبختيم نيست 
اي دل تنگ من و اين بار نور؟ 
هايهوي زندگي در قعر گور؟ 
اي دو چشمانت چمنزاران من 
 
داغ چشمت خورده بر چشمان من 
پيش از اينت گر که در خود داشتم 
هرکسي را تو نمي انگاشتم 
درد تاريکيست درد خواستن 
رفتن و بيهوده خود را کاستن 
 
سر نهادن بر سيه دل سينه ها 
سينه آلودن به چرک کينه ها 
در نوازش ، نيش ماران يافتن 
زهر در لبخند ياران يافتن 
زر نهادن در کف طرارها
 
آه ، اي با جان من آميخته 
اي مرا از گور من انگيخته 
چون ستاره ، با دو بال زرنشان 
آمده از دور دست آسمان 
جوي خشک سينه ام را آب تو 
بستر رگهايم را سيلاب تو 
 
در جهاني اينچنين سرد و سياه 
با قدمهايت قدمهايم براه 
اي به زير پوستم پنهان شده 
همچو خون در پوستم جوشان شده 
گيسويم را از نوازش سوخته 
گونه هام از هرم خواهش سوخته 
آه ، اي بيگانه با پيرهنم 
 
آشناي سبزه واران تنم 
آه ، اي روشن طلوع بي غروب 
آفتاب سرزمين هاي جنوب 
آه ، آه اي از سحر شاداب تر 
از بهاران تازه تر سيراب تر 
 
عشق ديگر نيست اين ، اين خيرگيست 
چلچراغي در سکوت و تيرگيست 
عشق چون در سينه ام بيدار شد 
از طلب پا تا سرم ايثار شد 
اين دگر من نيستم ، من نيستم 
حيف از آن عمري که با من زيستم 
اي لبانم بوسه گاه بوسه ات 
 
خيره چشمانم به راه بوسه ات 
اي تشنج هاي لذت در تنم 
اي خطوط پيکرت پيرهنم 
آه مي خواهم که بشکافم ز هم 
شاديم يک دم بيالايد به غم 
آه ، مي خواهم که برخيزم ز جاي 
همچو ابري اشک ريزم هاي هاي 
 
اين دل تنگ من و اين دود عود ؟ 
در شبستان ، زخمه هاي چنگ و رود ؟
اين فضاي خالي و پروازها؟ 
اين شب خاموش و اين آوازها؟ 
اي نگاهت لاي لائي سِحر بار 
گاهوار کودکان بيقرار 
 
اي نفسهايت نسيم نيمخواب 
شسته از من لرزه هاي اضطراب 
خفته در لبخند فرداهاي من 
رفته تا اعماق دنيا هاي من 
اي مرا با شور شعر آميخته 
اينهمه آتش به شعرم ريخته 
چون تب عشقم چنين افروختي 
لاجرم شعرم به آتش سوختي 
 
فروغ فرخزاد//تولدی دیگر//عاشقانه
 
 
====
 
 
صدائي در شب 
نيمه شب در دل دهليز خموش 
ضربه ائي افکند طنين 
دل من چون دل گل هاي بهار 
پر شد از شبنم لرزان يقين 
گفتم اين اوست که باز آمده است 
جستم از جا و در آئينه گيج 
بر خود افکندم با شوق نگاه 
 
آه ، لرزيد لبانم از عشق 
تار شد چهره آئينه ز آه 
شايد او وهمي را مي نگريست 
گيسويم درهم و لب هايم خشک 
شانه ام عريان در جامه خواب 
ليک در ظلمت دهليز خموش 
رهگذر هر دم مي کرد شتاب 
نفسم ناگه در سينه گرفت 
گوئي از پنجره ها روح نسيم 
ديد اندوه من تنها را 
ريخت بر گيسوي آشفته من 
عطر سوزان اقاقي ها را 
تند و بي تاب دويدم سوي در 
ضربه پاها، در سينه من 
چون طنين ني، در سينه دشت 
ليک در ظلمت دهليز خموش 
ضربه پاها، لغزيد و گذشت 
باد آواز حزيني سر کرد 
 
فروغ فرخزاد//اسیر
 
 =====
 
دختر و بهار 
دختر کنار پنجره تنها نشست و گفت 
 
اي دختر بهار حسد مي برم به تو 
عطر و گل و ترانه و سرمستي ترا 
با هر چه طالبي بخدا مي خرم ز تو 
بر شاخ نوجوان درختي شکوفه اي 
با ناز مي گشود دو چشمان بسته را 
مي شست کاکلي به لب آب نقره فام 
 
آن بال هاي نازک زيباي خسته را 
خورشيد خنده کرد و ز امواج خنده اش 
بر چهر روز روشني دلکشي دويد 
موجي سبک خزيد و نسيمي به گوش او 
رازي سرود و موج بنرمي از او رميد 
 
خنديد باغبان که سرانجام شد بهار 
ديگر شکوفه کرده درختي که کاشتم 
دختر شنيد و گفت چه حاصل از اين بهار 
اي بس بهارها که بهاري نداشتم 
 
خورشيد تشنه کام در آنسوي آسمان 
گوئي ميان مجمري از خون نشسته بود 
مي رفت روز و خيره در انديشه ئي غريب 
دختر کنار پنجره محزون نشسته بود
 
 
فروغ فرخزاد// اسیر//دختر و بهار 
 
 
 
 

برچسب‌ها: شعر, فروغ فرخزاد, شعر نو
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم فروردین ۱۳۹۳ساعت 23:8  توسط رادیو 110