|
رادیــــــــــــو110
|
دانلود اسکای ---
مثنوی ششم لیلی و مجنون مثنوی عشقیاست که به وزن لیلی و مجنون نظامی و امیرخسرو دهلوی ساخته شدهاست.این مثنوی بنابر گفته خود شاعر در پایان داستان که میگوید:
کوتاهی این بلند بنیاد بر هشتصد و نه فتاد و هشتاد ور تو به شمار آن بری دست باشد سه هزار و هشتصد و شصت در ۳۸۶۰بیت و در سال ۸۸۹ه ق. نوشته شده است.
از این تعداد ابیات ۳۱۰بیت بابهای کلاسیک( حمد، نعت، معراج و سبب نظم کتاب) است و ۳۵۵۰بیت متن داستان را تشکیل میدهد. این مثنوی تقلیدی از مثنوی لیلی و مجنون نظامی است
و در همان وزن سروده شده، بحر هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف یا مقصور( مفعول مفاعلن فعولن) و خاقانی نیز در این وزن( تحفه العراقین) را سروده است.
آغاز مثنوی با حمد، نعت، معراج، در معنی عشق صادقان و صدق عاشقان، سبب نظم کتاب و در ذکر بعضی از رفتگان از دایره ی ماه و سال شروع میشود. اصل داستان برخاسته از میان اعراب است
و داستان دو دلداده عاشق است به نام «قیس» از قبیله بنی عامر و «لیلی» دختری از یکی از قبایل ملک عرب. پدر مجنون از ثروتمندان و بزرگان قبیله ی بنی عامر است که ده پسر دارد
که کوچکترین آنها قیس است که برای پدر و تمام خانواده بسیار عزیز است و بسیار زیبا و خوش چهره است و در سن۱۴سالگی و در حالی که نوجوانی بیش نبوده از همان دوران
نوجوانی آنطور که در قبیله و در میان اعراب رسم بوده به دنبال معشوقه ی خود سوار بر اسب هرروز به قبایل اطراف میرفت و دنبال شخص مورد نظرش میگشت.
یک روز از قبیلهای میگذشت از دور تعدادی دختر زیبارو میبیند که دور هم نشستهاند و یکی از آنان از همه زیباتر بود، قیس وقتی آنان را میبیند به طرفشان میرود و آنکه از همه زیباتر بود جویای نامش میشود و میگویند اسمش« کریمه» است. قیس چند لحظهای با کریمه هم صحبت میشود
و دل به او میبندد در همین لحظه جوانی بسیار زیبا و خوش اندام از دور میآید با دیدن آن جوان دختران و از جمله کریمه به سمت آن جوان میروند و قیس با دیدن این صحنه سریع از آنجا دور میشود و هرچقدر دختران به دنبالش میآیند و اصرار میکنند بر نمیگردد و با خود میگوید خوبان
و زیبارویان همگی بی وفایند و نباید به آنان دل بست. بعد از آن درحالی که قیس از آن اتفاق ناراحت است به او خبر میدهند که اگر واقعا دنبال معشوق است در فلان قبیله زیبارویی وجود دارد
که زیباییش شهره عام و خاص است و در بین قبایل عرب هواخواهان زیادی دارد و آنقدر از لیلی تعریف میکنند که قیس تصمیم می گیردبه دیدن اوبرود. قیس به آنجا میرود
و از دور که او را میبیند او را بسیار فراتر از آن چیزی میبیند که برایش تعریف کردهاند. این زیبارو کسی نیست جز لیلی. قیس و لیلی با هم آشنا میشوند و در همان زمان اندک به شدت دلبسته ی هم میشوند و قیس احساس میکند که نیمه ی گمشده اش را یافته.
آن دو مدتی با هم صحبت میکنند و پس از آن با ناراحتی از هم جدا میشوند و از همان لحظه هردو به امید دیدار بعدی لحظه شماری میکنند. قیس آن شب تا صبح در فراق لیلی اشک میریزد و آه و ناله میکند و در مقابل لیلی هم تمام شب به او فکر میکند. روز بعد قیس به دیدن لیلی میرود
اما به خاطر ازدحام جمعیت مجال سخن گفتن پیدا نمیکند و فقط از دور لیلی را میبیند. روزهای بعد دوباره قیس به دیدن لیلی میرود تا شاید از دور هم که شده او را ببیند و حتی
یک بار چنان مشتاقانه به دیدن لیلی میرود که در راه شتری را به همراه بچه اش در بادیه میبیند، قیس شتر را از بچه اش جدا میکند و سوار شتر میشود و راهی قبیله لیلی میشود اما شتر که طاقت دوری بچه اش را ندارد راهش را کج میکند و بر میگردد و قیس با دیدن این وضع از کرده ی
خود پشیمان میشود اما با این حال ذرهای از اشتیاقش کم نمیشود و پابرهنه عازم قبیله لیلی میشود. لیلی وقتی این همه شور و اشتیاق قیس را میبیند تصمیم میگیرد
تا او را امتحان کند، بنابر این زمانی که قیس به دیدنش میآید لیلی به او بی محلی میکند و به او توجه نمیکند. قیس از این سردی رفتار لیلی چنان ناراحت میشود که از هوش میرود و لیلی تا زمانی که قیس به هوش میآید بالای سرش مینشیند. به این ترتیب عشق قیس به لیلی اثبات میشود
و آن دو در همان جا با هم عهد و پیمان میبندند و سوگند یاد میکنند که تا زمانی که زنده هستند به هم وفادار بمانند و دل در عشق کسی دیگر نبندند. قیس روز به روز زارتر میشود.
اهل قبیله وقتی این حال و آشفتگی او را میبینند از صمیمی ترین دوست قیس میخواهند تا علت این حال زارش را جویا شود و بعد از صحبت با قیس متوجه میشود
که قیس به شدت عاشق و شیفته ی لیلی شده و بعد از آن قیس رفته رفته از همه کس و همه چیز دل میبرد و در بین قبیله ی خود به « قیس هنری» معروف میشود
و به معنای واقعی مجنون میشود و سر به بیابان میگذارد. پدر قیس با فهمیدن این ماجرا او را نصیحت میکند و به او میگوید که مقام لیلی در حد یک کنیز است
و از اصل و نسب پایین و از قبیله ا ی فرودست است و لیاقت تو را ندارد و به او یادآور میشود بین قبیله ی ما و قبیله ی آنها دشمنی دیرینهای است و چنین وصلتی محال است،
اما قیس به سخنان پدر بی اعتنایی میکند و میگوید
که انسان عاشق با اصل و نسب کاری ندارد. بزرگان قبیله ی بنی عامر پدر قیس را دلالت میکنند که یکی از دختران قبیله را به عقد او درآورد تا آتش عشقش فروکش کند
و لیلی را فراموش کند. پدر قیس به او پیشنهاد میدهد تا دخترعمه اش را که از زیبارویان قبیله است به عقد او درآورد، اما قیس به شدت در مقابل این خواسته میایستد و درخواست پدر را رد میکند. به دنبال آن یکی از هرزه گویان قبیله نزد لیلی میرود و به او میگوید که قیس عهدشکنی کرده
و با دخترعمه اش ازدواج کرده. لیلی آشفته میشود و نامهای به قیس مینویسد و به او میگوید که چرا عهدشکنی کرده. قیس با خواندن نامه ی لیلی به دیدن او میرود
و در راه تعدادی زاغ میبیند که بر روی درختی آواز میخوانند، قیس این آواز را به فال نیک میگیرد و نذر میکند که اگر موفق به دیدار لیلی شود و سوءتفاهم پیش آمده را رفع کند با پای پیاده به حج برود. سپس موفق میشود لیلی را ببیند و به او یقین میدهد که تا وقتی که زنده است
جز او با کسی پیمان عشق نمیبندد و از لیلی اجازه رفتن به حج را میگیرد و با موافقت لیلی قیس با پای پیاده به حج میرود. با آگاه شدن قبیله ی لیلی از عشق این دو، مانع دیدار قیس با لیلی میشوند و قیس روز به روز از فراق و هجران حالش خراب تر میشود.
پدر لیلی هم از ملاقات و رابطه این دو با هم آگاه میشود و طبق سنت اعراب در آن زمان که بسیار متعصب بودند، با اینکه لیلی تنها فرزندش است و بسیار برایش عزیز است،
حسابی لیلی را تنبیه میکند و تمام صورت لیلی از شدت سیلی قرمز میشود و به او هشدار میدهد که به هیچ وجه حق ندارد صحبت و حتی دیدار کند، لیلی در حالی که به
شدت از دست پدر کتک میخورد از همه چیز توبه میکند الا عشق قیس. قیس وقتی که میبیند هیچ راهی برای دیدار لیلی وجود ندارد به خانه ی بیوه زنی که همسایه ی لیلی است
میرود تا شاید بتواند لیلی را ببیند، اما پدر لیلی باخبر میشود و بیوه زن را تهدید میکند که اگر بار دیگر قیس را به خانه اش راه دهد او(پیرزن) را میکشد. قیس به خاطر حفظ جان پیرزن و در حالی که موفق به دیدار لیلی نمیشود خانه ی پیرزن را ترک میکند. پدر لیلی با دیدن این وضع از قیس نزد
خلیفه شکایت میکند و میگوید که قیس باعث بی آبرویی او و خانواده اش در بین تمام قبایل شده و اسم دخترش را بر سر زبانها انداخته. خلیفه کسی را نزد قیس میفرستد
و به او هشدار میدهد که حتی در سخنانش هم نباید اسم لیلی را بر زبان بیاورد و به تمام اهل قبیله ی قیس اعلام میکند که اگر یک بار دیگر قیس سراغ لیلی برود کشتن او واجب است و قاتلش نه قصاص و نه دیه ندارد. قیس با شنیدن این سخنان عین خیالش نیست و میگوید
که محال است لیلی را فراموش کند حتی اگر به مرگش منجر شود. بعد از آن روزگار قیس به سختی میگذرد و در کوه و صحرا به سختی به سر میبرد، اما طاقت هجران لیلی او را وادار میکند که کسی را نزد پدر بفرستد تا به خواستگاری لیلی برود. پدر که میبیند نصیحتهایش در پسر اثر
نداشته به همراه بزرگان قبیله به خواستگاری لیلی میرود اما پدر لیلی به شدت مخالفت میکند و معتقد است که قیس باعث بی آبرویی او و دخترش در ملک عرب شده است، همچنین به آنها میگوید که قیس دیوانه است و سر به بیابان گذاشته و او دخترش را به یک دیوانه نمیدهد اما هرچه به او اصرار
میکنند که قیس از عشق لیلی شیفتهو مجنون شده پدر لیلی راضی نمیشود. قیس با شنیدن این خبر باز هم حالش زارتر میشود. روزی جوانی از اهل قبیله ی قیس که« نوفل» نام دارد گذرش بر بادیه میافتد و وقتی حال و احوال قیس را میبیند و از ماجرای او مطلع میشود تصمیم میگیرد
که خودش لیلی را برای قیس خواستگاری کند. وقتی نوفل نزد پدر لیلی میرود باز هم پدر لیلی جواب منفی میدهد و همان سخنان قبل را تکرار میکند. نوفل پدر لیلی را تهدید میکند که اگر جواب مثبت ندهند به قبیله ی آنها حمله میکنند و تمام قبیله را به خون میکشند
و او را از جنگ خونین میترساند. پدر لیلی در جواب به او میگوید: اگر قرار باشد جنگی اتفاق بیفتد ما هم میجنگیم، اگر پیروز شویم که بسیار خوب است و اگر در جنگ شکست بخوریم و شما لیلی را به زور ببرید و او و قیس را بر سر سفره عقد بنشانید میآیم و قیس را حتی در
لباس دامادی میکشم و آرزوی ازدواج با لیلی را به دلش میگذارم. نوفل با شنیدن این سخنان راه بادیه را در پیش میگیرد و به قیس میفهماند که وصال لیلی برای او محال است.
قیس که دیگر مجنون شده با باد و صحرا درددل میکند و حتی غزالی را که به نظرش شبیه به لیلی است از دام صیاد میرهاند و با آن انس میگیرد. روزی شبان گوسفندان لیلی در صحرا مجنون را میبیند و به او خبر میدهد که مردان قبیله ی لیلی همگی برای غارت کاروانی بیرون رفتهاند
و تا صبح برنمی گردند و او میتواند لیلی را ببیند. مجنون که بعد از مدتها چنین فرصتی برایش پیش آمده به شدت ذوق زده میشود و به سرعت به دیدن لیلی میرود.
لیلی با دیدن مجنون که بسیار نحیف و لاغر شده گریه و زاری سر میدهد.
« کثیر» شاعر معروف عرب که عاشق دختری به نام« عزه» است، در دربار خلیفه به سرودن شعر میپردازد. کثیر زمانی که مجنون را در بادیه میبیند که از شدت هجران چنان حال زاری دارد و شعرهایی که مجنون برای لیلی میسراید را گوش میکند بسیار به حال مجنون دل میسوزاند
و ناراحت است. خلیفه وقتی حال زار کثیر را میبیند می گوید: تو که سرور تمام عاشقان عالمی چرا اینگونه گریه میکنی، نکند کسی را عاشقتر از خودت دیدهای؟ کثیر میگوید:
آری، مجنون سرور تمام عاشقان عالم است و شعرهایی که در وصف هجران معشوق میسراید بسیار بهتر از شعرهای من است. خلیفه با شنیدن این سخنان دستور میدهد تا مجنون را نزدش بیاورند و به هر زحمتی که هست مجنون را نزد خلیفه میآورند و او به دستور خلیفه
شعری میخواند. خلیفه آن چنان محو شعرش میشود که چندین کیسه زر و سیم به او میبخشد و از او میخواهد به جای زندگی در صحرا و میان وحوش به دربار او بیاید و برای همیشه در رفاه باشد. مجنون خواسته ی خلیفه را رد میکند و دوباره راهی صحرا میشود.
با آمدن تابستان مجنون از دور قافلهای را میبیند و از شترسواری که از آن حوالی میگذرد می پرسد که این قافله کیستند و رو به کجایند؟ شترسوار در پاسخ میگوید: آنان لیلی و آل اویند و عازم سفر حج هستند. مجنون با شنیدن نام لیلی بر خاک میافتد و وقتی به حال خود بازمی گردد
به دنبال قافله به راه میافتد و در تمامی اعمال و مناسک حج با لیلی همراه میشود و به او عشق میبازد، سپس قبل از اینکه کسی از اهل قبیله ی لیلی او را ببیند دوباره به صحرا بازمی گردد. هنگام بازگشت قافله ی لیلی در راه باد تندی میوزد و یک لحظه پرده ی محمل لیلی کنار میرود
و جوانی از بنی ثقیف که بسیار برازنده و زیباست لیلی را میبیند و به او دل میبندد و خانواده و بزرگان قبیله اش را به خواستگاری لیلی میفرستد. پدر و مادر لیلی با شنیدن این خبر فرصت را غنیمت دانسته و معتقدند که اگر لیلی با این جوان ازدواج کند بدون شک هوای مجنون ازسرش بیرون میرود.
وقتی که نظر لیلی را میپرسند او در جواب فقط گریه و زاری میکند که چگونه رودر روی پدر بایستد و نه بگوید. پدر و مادر این سکوت لیلی را نشانه ی رضایت می دانند و او را به عقد آن جوان در میآورند، اما لیلی هم چنان به مجنون فکر میکند و مدام اشک میریزد و حتی به نشانه ی وفا به
عهد بعد از ازدواج هم چنان دوشیزه باقی میماند و شوهرش هم به هیچ وجه نمیتواند هوای مجنون را از دلش بیرون کند و ذرهای محبتش در دل لیلی جا نمیگیرد.
روزی شخصی از بادیه عبور میکند و مجنون را میبیند که به شدت آشفته است و خاک بر روی سر میریزد، آن شخص علت این کار را از او میپرسد. مجنون میگوید:
در فراق لیلی است. آن شخص به او میگوید: آن کسی که تو به خاطرش اینگونه میکنی با دیگری ازدواج کرد و به عهدش وفا نکرد. مجنون با شنیدن این خبر چنان از حال میرود
که برای چند لحظه نفسش بند میآید و تا مدت طولانی به همان حال میماند. وقتی به هوش میآید تمام لباسهایش را پاره میکند و به شدت زاری میکند و شیفته تر از قبل میشود و از بادیه هم دل میبرد و به غاری پناه میبرد و میان وحوش و حیوانات آرام میگیرد.
لیلی به مجنون نامهای مینویسد و در نامه بیان میکند که شوهر کردن نه به اختیار او بلکه به اصرار پدر و مادر بوده و او هم چنان به مجنون وفادار مانده و حتی با شوهرش هم صحبت نشده و برایش در حکم یک غریبه است. لیلی به همراه نامه یک تار مو و یک پر کاهی قرار میدهد،
به این معنی که از فراق مجنون مانند مو باریک و نحیف، و مانند کاه زرد رنگ است. مجنون نامه ی لیلی را پاسخ میدهد و میگوید: هرچند که تو معتقد هستی به من وفاداری اما همین که من نمیتوانم تو را ببینم و در هجران تو میسوزم و شوهرت حداقل میتواند تو را ببیند همین برای من
مایه ی عذاب است. پس از مدتی شوهر لیلی از شدت فراق و ناراحتی و با داغ محرومی از وصال لیلی بیمار میشود و میمیرد. مجنون با شنیدن این خبر به جای خوشحالی آه و ناله سر میدهد و وقتی قاصد علت آن را میپرسد مجنون میگوید:
برای شوهر لیلی ناراحتم چون او هم مثل من با آرزوی وصال لیلی از جهان رفت. مجنون روز به روز شیفته تر میشود تا جایی که پای سگی که به کوی لیلی رفته بود را میبوسد
و حتی یک بار پوست یکی از گوسفندان لیلی را میپوشد و به دیدار لیلی میرود و مخفیانه با او هم صحبت میشود و سپیده دم به میان وحوش باز میگردد.
قاصدی به مجنون خبر میدهد که لیلی اول هر هفته شامی را تدارک میبیند و گرسنگان را سیر میکند. مجنون با شنیدن این خبر کاسهای را به دست میگیرد و در صف گدایان میایستد.
وقتی نوبت به مجنون میرسد، لیلی به جای اینکه کاسه اش را از طعام پر کند، آن را میشکند.
مجنون به شدت ذوق میکند و میگوید: که اگر لیلی به او میلی نداشت ظرفش را نمیشکست و مانند دیگران به او غذا میداد. یکی از اعراب چند روزی در بادیه مهمان مجنون میشود
و هرچه سعی میکند نمیتواند او را نزد خانواده اش برگرداند. بعد از چند روز دوباره به دیدن مجنون میرود و بعد از جستجوی بسیار او را مییابد درحالی که همان غزال را در آغوش گرفته و هردو جان دادهاند.
در ادامه شاعر حال مجنون را بیان میکند و معتقد است که او از صورت مجاز به معنی حقیقت رسیده است. لیلی در غم مرگ مجنون به شدت بیمار میشود و در انتها داستان وصف خزان است.
تنها وصیتی که لیلی میکند از مادرش میخواهد
که او را پس از مرگش در زیر پای مجنون خاک کنند. در پایان داستان با ابیاتی در بی وفایی عالم و سرعت زوال و همچنین نصیحت به فرزند و ختم کتاب به پایان میرسد.
تفاوتهای لیلی و مجنون نظامی با لیلی و مجنون جامی:
۱- در داستان نظامی مجنون تنها فرزند خانواده است و بعد از چندین سال که خداوند هیچ فرزندی به آنها نداده قیس به دنیا میآید،ولی در داستان جامی قیس دهمین فرزند خانواده است.
۲- در داستان نظامی مجنون ده ساله است و در مکتب با لیلی آشنا میشود، ولی در داستان جامی مجنون چهارده ساله است و به مکتب نرفته که در اینجا قول جامی به اخبار عرب نزدیک تر است
چون به مکتب رفتن در آن دوران چندان رایج نبوده.
۳- مانع اساسی در راه عشق مجنون در داستان نظامی، نامزد دار بودن لیلی است، اما در جامی« نابرابری اجتماعی و رقابت قبیلهها است».
۴-در داستان نظامی اسم شوهر لیلی ذکر شده واسمش« ابن سلام» است، اما در داستانمجامی اسمی برای او ذکر نشده.
۵- در داستان نظامی لیلی از قبیله ی« بنی سعد» است اما در داستان جامی اسمی از آن نیامده.
۶-نصیحت به فرزند در داستان نظامی در اول داستان آمده ، در حالی که در جامی در آخر داستان بیان میشود. ۷- داستان نظامی ۴۰۰۰بیت است، اما جامی ۳۸۶۰بیت است.
۸- در داستان نظامی ابتدا لیلی میمیرد سپس مجنون، اما در داستان جامی اول مجنون میمیرد. ۹- نظامی کتابش را به خواسته ی شاه شروان« ابوالمظفر اخستان بن منوچهر»
نوشته ،ولی جامی کتابش را به درخواست هیچ کس نسروده است.مثنوی هفتم خردنامه اسکندری که مثنوی تعلیمی در حکمت و اخلاق است
و در آن از حکیمان یونان از سقراط، افلاطون، ارسطو، بقراط، فیثاغورث و اسکندر سخن رفتهاست