گفتــــم عشقت قرابت و خـویش منست
غـــــم نیست غم از دل بداندیش منست
گفتــــا بکمان و تیر خــــــود مینازی
گستـــــاخ مینـــــداز گرو پیش منست
@@@@@@@@@@
گفتم کــــه بیــــا بچشـم من درنگریست
من نیز به حـــال گفتمش کاین دغلیست
گفتا که چـــــه میرمی و اینت با کیست
تو مردهی اینی همـه ناموس تو چیست
@@@@@@@@@@@
گفتند کـــــه دل دگر هــوائی میپخت
از ما بشــــد و هــوای جائی میپخت
تا باز آمــــــــد به عــذر دیدم ز دمش
کانجــــــا ز برای من اباـئی میپخت
@@@@@@@@@@@
گفتم کــــــه دلـــــم آلت و انگاز مست
مـــــانند رباب دل هــــــــمآواز منست
خـــــود ایندل من یار کسی دیگر بود
من میگفتـــــــم مگر که همباز منست
@@@@@@@@@@@
گفتند که شش جهت همـه نور خداست
فریاد ز حلق خاست کان نور کجاست
بیگانه نظر کرد بهر سو چپ و راست
گفتند دمـــی نظر بکن بیچپ و راست
@@@@@@@@@@@
گفتی چــــــونی بنده چنــــانست کـــه هست
سودای تو بر سر است و سر بر سر دست
میگــــــردد آن چیــز بگــــــرد ســـــر من
نامش نتوان گفت ولیکن چه خــــوش است
@@@@@@@@@@@
گفتی گشتــــم ملول و ســــــــودام گرفت
تا شد دل از این کار و از این جام گرفت
ترســـــم بروی جـــــامــــه دران بازآئی
کـان گـــــرگ درنده بـــــاز تنهام گرفت
... @@@@@@@@@@@
گــــم باد سریکه ســـــروران را پــا نیست
وان دل که به جان غرقهی این سودا نیست
گفتنــــــد در این میـــــان نگنجـــــد مـوئی
من مـــــــوی شــدم از آن مـرا گنجانیست
... @@@@@@@@@@@
کــــوچک بودن بزرگ را کـوچک نیست
هــــــم کودکی از کمال خیـزد شک نیست
گــــــر زانکه پدر حدیث کــــــودک گوید
عــــــاقل داند کـــــه آن پدر کودک نیست
... @@@@@@@@@@@
گـــــویند بیا به باغ کــــــانجا لاغ است
نی زحمت نزهت و نه بانگ زاغ است
انـــــــدر دل من رنگــــــرز صباغست
کاندر پـر هر زاغ از او صد باغ است
... @@@@@@@@@@@
گویند که صاحب فنـون عقـــل کل است
مایه ده این چرخ نگـــون عقل کل است
آن عقــــل که عقل داشت آن جزوی بود
ور عقل ز عقل شد کنون عقل کل است
... @@@@@@@@@@@
گـــــویند که عشق عاقبت تسکین است
اول شــور است و عاقبت تمکین است
جـــانست ز آسیـــــــاش سنگ زیرین
این صورت بی قـــــرار بالایین است
... @@@@@@@@@@@
گــــویند مرا که این همه درد چراست
وین نعـره و آواز و رخ زرد چراست
گـویم که چنین مگو که اینکار خطاست
رو روی مهش ببین و مشکل برخاست
... @@@@@@@@@@@
لطف تو جهـــــانی و قـــرانی افراشت
وین تعبیههای خود به چیــزی ننگاشت
یک قطره از آن آب در این بحر چکید
یگدانـه ز انبــار در این صحرا کاشت
... @@@@@@@@@@@
مــا را بجز این زبان زبانـی دگر است
جز دوزخ و فردوس مکانی دگر است
آزاده دلان زنـــده به جـــــان دگــــرند
آن گـــــوهر پاکشان زکانی دگر است
... @@@@@@@@@@@
مــــــــا را بدم پیر نگــــه نتــوان داشت
در خــــانهی دلگبــــر نگه نتوان داشت
آنرا کــــه سر زلف چو زنجیــــــر بود
در خــــانه به زنجیـر نگه نتوان داشت
@@@@@@@@@@@
ما عـــــاشق عشقیم کـــــه عشق است نجات
جان چون خضر است و عشق چون آبحیات
وای آنکــــــه نــــدارد از شــــه عشق برات
حیــــــوان چه خبــــر دارد از کـــــان نبات
@@@@@@@@@@
مــا عاشق عشقیم و مسلمان دگر است
مــامور ضعیفیم و سلیمان دگــر است
از مـــا رخ زرد و جگـــــرپاره طلب
بازارچهی قصب فــروشان دگر است
... @@@@@@@@@@@
مــــــاه عید است و خلق زیر و زبر است
تا فرجــــه کند هرآنکه صاحب نظر است
چه طبل زنی که طبل با شور و شر است
زان طبل همی زند که آن خواجه کراست
... @@@@@@@@@@@
ماهی تو کـــــــه فتنهای نداری ز تو دست
درمان ز کـــــه جویم که دلم از تو بخست
می طعنه زنی که بر جگـــــر آبت نیست
گر بر جگرم نیست چه شد بر مژه هست
... @@@@@@@@@@@
ماهی که نه زیر و نی به بالاست کجاست
جانی کــه نه بیما و نه با مـاست کجاست
اینجـا آنجــــــــا مگو بگو راست کجاست
عالم همـــــه اوست آنکه بیناست کجاست
... @@@@@@@@@@@
مــــــرغ جان را میل ســوی بالا نیست
در شش جهتش پــر زدن و پـروا نیست
گفتــــــــی به کجـــا پــرد که او را یابد
نی خـــود بکجا پــرد که آن آنجا نیست
... @@@@@@@@@@@
مست است دو چشم از دو چشم مستت
دریاب کـــــــه از دست شدم در دستت
تو هــــــم به موافقت ســـری در جنبان
گـر زانکه ســـــر عاشق هستی هستت
@@@@@@@@@@@
مستــــم ز خمـار عبهـــــر جـــادویت
دفعم چو دهی چــــو آمدم در کـــویت
من سیـــر نمیشوم ز لب تـــر کردن
آن به که مـــــــرا درافکنی درجویت
@@@@@@@@@@
مستـــــی ز ره آمـــد و بما در پیوست
ساغر می گشت در میـان دست بدست
از دست فتـــــــــاد ناگهــان و بشکست
جامــــی چه زند میــانهی چندین مست
. @@@@@@@@@@@ ..
معشــــــوق شراب خوار و بی سامانست
خونخواره و شوخ و شنگ و نافرمانست
کفـــــر سر جعــــد آن صنم ایمـــــانست
دیریست کـــــه درد عشــــق بیدرمانست
... @@@@@@@@@@@
من آن تـــــوام کام منت بــایـــــد جست
زیرا که در این شهر حدیث من و تست
گـــــر سخت کنی دل خود ار نرم کنی
من از دل سخت تـــــو نمیگردم سست
... @@@@@@@@@@@
من بندهی آن کسم که بیماش خوش است
جفت غم آن کسم که تنهاش خوش است
گـــــــویند وفــــــای او چــــه لذت دارد
ز آنم خبری نیست جفاهاش خوش است
... @@@@@@@@@@@
من زان جانم کـــــه جانها را جـانست
من زان شهرم که شهر بی شهرانست
راه آن شهـــــر راه بــــــی پـــایانست
رو بیسر و پا شو که سر و پا آنست
... @@@@@@@@@@@
منصور حلاجی کــــه اناالحق میگفت
خاک همه ره به نوک مژگان میرفت
درقلــــــزم نیستـی خود غوطه بخورد
آنکه پس از آن در اناالحق مــی سفت
... @@@@@@@@@@@
من کـــوهم و قال من صدای یار است
من نقشــــــم و نقشبندم آن دلـدار است
چون قفـــل که در بانگ درآمد ز کلید
می پنداری کــــه گفت من گفتار است
... @@@@@@@@@@@
من محــــو خـدایم و خــــــدا آن منست
هر ســـوش مجوئید که در جان منست
سلطان منـــــم و غلط نمـــــــــایم بشما
گویم که کسی هست که سلطان منست
... @@@@@@@@@@@
میدان که در درون تو مثال غاریست
وانــــدر پس آنغـار عجب بازاریست
هـــرکس یاری گرفت و کاری بگزید
این یـــار نهـــــانیست عجب یاریست
... @@@@@@@@@@@
می گـــــرییم زار و یار گــــوید زرقست
چون زرق بود که دیده در خون غرقست
تو پنــــداری که هر دلی چـون دل تست
نی نی صنمـــا میـــــان دلها فـــــرقست
@@@@@@@@@@
می گفت یکـــــی پری کـــــه او ناپیــداست
کان جان که مقدست است از جای کجاست
آنکس که از هـــر دو جهان روزه گشاست
بی کام و دهــــان روزه گشــائی او راست
... @@@@@@@@@@@
مینال کــــه آن ناله شنــــو همسایه است
مینـــال که بانک طفل مهــــر دایه است
هرچند که آن دایهی جان خودرایه است
مینال کـــــه ناله عشق را سرمایه است
... @@@@@@@@@@@
ناگـــــاه بروئید یکــــی شـــــاخ نبات
ناگاه بجــــوشید چنین آب حیـــــــات
ناگـــــاه روان شد ز شهنشه صدقات
شــــادی روان مصطفی را صلوات
@@@@@@@@@@
ناگــــه ز درم درآمــــد آن دلبـــــر مست
جام می لعــــل نــــــوش کـــرده بنشست
از دیدن و از گـــــــرفتن زلف چـو شست
رویم همه چشم گشت و چشمم همه دست
... @@@@@@@@@@@
نه چرخ غلام طبع خود رایهی ماست
هستی ز بــــرای نیستی مایهی ماست
اندر پس پـرده هــا یکی دایهی ماست
ما آمـــده نیستیم این ســـــایهی ماست
... @@@@@@@@@@@
نی با تو دمـــــی نشستـــنم سامانست
نی بیتــــــو دمــــی زیستنم امکانست
اندیشه در این واقعــــه سرگردانست
این واقعـــــه نیست درد بیدرمانست
... @@@@@@@@@@@
نی بیزر و زور شه سپه بتوان داشت
نی بیدل و زهره ره نگه بتوان داشت
در سنگستـــان قـــــرابه آنکس ببـــرد
کـــز سنگ قرابه را نگه بتوان داشت
... @@@@@@@@@@@
هـــان ای دل خسته روز مردانگیست
در عشق تــوم چـــه جای بیگانگیست
هـــــر چیز کـــه در تصرف عقل آید
بگـذار کنـــــون که وقت دیوانگیست
... @@@@@@@@@@@
هجران خــــواهی طـریق عشاقانست
وانکــــــو ماهیست جای او عمانست
گه سایه طلب کنند و گاهی خورشید
آن ذره کـه او سایه نخواهد جانست
... @@@@@@@@@@@
هر جان عـــزیز کــــــو شناسای رهست
داند که هـــــر آنچــه آید از کارگه است
بر زادهی چرخ و چرخ چون جرم نهی
کـاین چرخ ز گردیدن خود بیگنه است
... @@@@@@@@@@@
هـــــر جان که از او دلبر ما شادانست
پیــــوسته سرش سبز و دلش خندانست
اندازهی جـان نیست چنان لطف و جمال
آهستــــه بگــــوئیم مگـــــر جـــانانست
... @@@@@@@@@@@
هر چند به حلم یــار ما جورکش است
لیکن زاری عـــاشقان نیز خوش است
جـــان عاشق چــــــون گلستان میخندد
تن میلفرزد چو برگ گوئی تبش است
... @@@@@@@@@@@
هرچند شکـــــر لذت جان و جگر است
آن خود دگر است و شکر او دگر است
گفتم کـــــه از آن نی شکـرم افزون کن
گفتــا نه یقین است که آن نیشکر است
... @@@@@@@@@@@
هــــــر چند فـراق پشت امید شکست
هــــر چند جفا دو دوست آمال ببست
نـــومید نمیشـــــــود دل عاشق مست
مردم برســــد بهر چه همت دربست
... @@@@@@@@@@@
هر چند کــــه بار آن شتر هــــا شکر است
آن اشتـــر مست چشــــم او خود دگر است
چشمش مست است و او زچشمش بتر است
او از مستی ز چشــــم خـــــود بیخبر است
@@@@@@@@@@@ ...
هر درویشی که در شکست خویش است
تا ظن نبــــــری که او خیال اندیش است
آنجا که سراپردهی آنخـــــوش کیش است
از کـــــون و مکان و کل عالم پیش است
... @@@@@@@@@@@
هر ذره که در هــــــوا و در هامونست
نیکو نگـــــرش که همچو ما مجنونست
هر ذره اگر خوش است اگر محزونست
سرگشتـــه خورشید خــــوش بیچونست
... @@@@@@@@@@@
هــر ذره و هـر خیال چون بیداریست
از شــــادی و اندهــان ما هشیاریست
بیگانه چــــرا نشـــــــد میان خویشان
کز با خبران بی خبــــری بدکاریست
... @@@@@@@@@@@
هــر روز به نو برآید آن دلبر مست
با ســــاغر پرفتنهی پرشــور بدست
گــــــــر بستانم قرابهی عقل شکست
ور نستــــانم ندانــم از دستش رست
@@@@@@@@@@@
هــــر روز حجاب بیقــراران بیش است
زان درد من از قطرهی باران بیش است
آنجــــا کـه منم تا کــــه بدانجــــا که منم
دو کون چه باشد که هزاران بیش است
... @@@@@@@@@@@
هـر روز دلم در غـم تو زارتر است
وز من دل بیرحم تو بی زارتر است
بگــــذاشتیم غم تــــــو نگذاشت مرا
حقـا که غمت از تو وفادارتر است
@@@@@@@@@@@ ...
هرذره که چون گرسنه برخوان خداست
گـــــــر تا باید خــورند اینخوان برپاست
بر خوان ازل گرچه ز خلقـــان غوغاست
خوردند وخوردند کم نشد خوان برجاست
@@@@@@@@@@
هر ذره کـــــه در هوا و در کیوانست
بر مــا همه گلشن است و هم بستانست
هــر چند کـــــه زر ز راههای کانست
هر قطره طلسمیست و در او عمانست
@@@@@@@@@@@
هر روز دل مرا سماع و طـــربیست
میگوید حسن او بر این نیز مه ایست
گـــویند چرا خوری تو با پنج انگشت
زیرا انگشت پنج آمـــــــد شش نیست
@@@@@@@@@@@
هــــر صورت کاید به از او امکان هست
چون بهتر از آن هست نه معشـوق منست
صورتهـــــا را همـــه بران از دل خویش
تا صـورت بــی صورت آیـــــد در دست
@@@@@@@@@@@
هــــر کز ز دماغ بنده بوی تــو نرفت
وز دیدهی من خیـــــال روی تو نرفت
در آرزوی تو عمر بر دم شب و روز
عمرم همه رفت و آرزوی تـــو نرفت
@@@@@@@@@@@
هشیار اگــــــر زر و گــر زرین است
اسب است ولــــی بهاش کم از زینست
هر کـــــــو به خرابات نشد عنین است
زیرا کــــه خـــــرابات اصول دینست
@@@@@@@@@@@
هم عابد و هم زاهد و هم خونریز است
خــــونریزی او خلاصهی پرهیز است
خــــورشید چــــــو با بنده عنایت دارد
عیبی نبود کـــــــه بنده بیگه خیز است
@@@@@@@@@@@
یاری که به حسن از صفت افزونست
در خـــــانه درآمد که دل تو چـونست
او دامن خـــــود کشـان و دل میگفتش
دامن برکش کـــــه خانهی پرخونست
ادامه مطالب
رباعیات مولانا-بخش هفدهم
برچسبها:
رباعيات,
جلالالدین محمد بلخی,
مولانا,
گزیده ای از رباعیات مولوی