رادیــــــــــــو110
. -دانلود آهنگ با لینک مستقیم -- اس ام اس جدید---حکایات --- پیامک های زیبا به مناسبت سال نو ---- زیباترین عکس --

دانلود اسکای --- آخرین مطالب وبلاگ ---- زیباترین اشعار از شعرا --- کد پیشواز آهنگ ---

.
هر ساعتم اندرون بجوشد خون را
واگاهی نیست مردم بیرون را
 
الا مگر آنکه روی لیلی دیدست
داند که چه درد می‌کشد مجنون را؟
 
===
 
عشاق به درگهت اسیرند بیا
بدخویی تو بر تو نگیرند بیا
 
هرجور و جفا که کرده‌ای معذوری
زان پیش که عذرت نپذیرند بیا
 
===
 
ای چشم تو مست خواب و سرمست شراب
صاحبنظران تشنه و وصل تو سراب
 
مانند تو آدمی در آباد و خراب
باشد که در آیینه توان دید و در آب
 
===
 
چون دل ز هوای دوست نتوان پرداخت
درمانش تحملست و سر پیش انداخت
 
یا ترک گل لعل همی باید گفت
یا با الم خار همی باید ساخت
 
===
 
دل می‌رود و دیده نمی‌شاید دوخت
چون زهد نباشد نتوان زرق فروخت
 
پروانهٔ مستمند را شمع نسوخت
آن سوخت که شمع را چنین می‌افروخت
 
 
===
 
روزی گفتی شبی کنم دلشادت
وز بند غمان خود کنم آزادت
 
دیدی که از آن روز چه شبها بگذشت
وز گفتهٔ خود هیچ نیامد یادت؟
 
===
 
صد بار بگفتم به غلامان درت
تا آینه دیگر نگذارند برت
 
ترسم که ببینی رخ همچون قمرت
کس باز نیاید دگر اندر نظرت
 
===
آن یار که عهد دوستاری بشکست
می‌رفت و منش گرفته دامان در دست
 
می‌گفت دگرباره به خوابم بینی
پنداشت که بعد از آن مرا خوابی هست
 
==
 
شبها گذرد که دیده نتوانم بست
مردم همه از خواب و من از فکر تو مست
 
باشد که به دست خویش خونم ریزی
تا جان بدهم دامن مقصود به دست
 
==
 
هشیار سری بود ز سودای تو مست
خوش آنکه ز روی تودلش رفت ز دست
 
بی‌تو همه هیچ نیست در ملک وجود
ور هیچ نباشد چو تو هستی همه هست
 
==
 
گر زحمت مردمان این کوی از ماست
یا جرم ترش بودن آن روی از ماست
 
فردا متغیر شود آن روی چو شیر
ما نیز برون شویم چون موی از ماست
 
==
 
وه وه که قیامتست این قامت راست
با سرو نباشد این لطافت که تراست
 
شاید که تو دیگر به زیارت نروی
تا مرده نگوید که قیامت برخاست
 
==
 
سرو از قدت اندازهٔ بالا بردست
بحر از دهنت لؤلؤ لالا بردست
 
هر جا که بنفشه‌ای ببینم گویم
مویی ز سرت باد به صحرا بردست
 
==
 
امشب که حضور یار جان افروزست
بختم به خلاف دشمنان پیروزست
 
گو شمع بمیر و مه فرو شو که مرا
آن شب که تو در کنار باشی روزست
 
==
 
آن شب که تو در کنار مایی روزست
و آن روز که با تو می‌رود نوروزست
 
دی رفت و به انتظار فردا منشین
دریاب که حاصل حیات امروزست
 
==
 
گویند هوای فصل آزار خوشست
بوی گل و بانگ مرغ گلزار خوشست
 
ابریشم زیر ونالهٔ زار خوشست
ای بیخبران اینهمه با یار خوشست
 
==
 
خیزم بروم چو صبر نامحتملست
جان در قدمش کنم که آرام دلست
 
و اقرار کنم برابر دشمن و دوست
کانکس که مرا بکشت از من بحلست
 
==
 
آن ماه که گفتی ملک رحمانست
این بار اگرش نگه کنی شیطانست
 
رویی که چو آتش به زمستان خوش بود
امروز چو پوستین به تابستانست
 
==
 
آن سست وفا که یار دل سخت منست
شمع دگران و آتش رخت منست
 
ای با همه کس به صلح و با ما به خلاف
جرم از تو نباشد گنه از بخت منست
 
==
 
از بس که بیازرد دل دشمن و دوست
گویی به گناه مسخ کردندش پوست
 
وقتی غم او بر همه دلها بودی
اکنون همه غمهای جهان بر دل اوست
 
==
 
ای در دل من رفته چو خون در رگ و پوست
هرچ آن به سر آیدم ز دست تو نکوست
 
ای مرغ سحر تو صبح برخاسته‌ای
ما خود همه شب نخفته‌ایم از غم دوست
 
==
 
چون حال بدم در نظر دوست نکوست
دشمن ز جفا گو ز تنم برکن پوست
 
چون دشمن بیرحم فرستادهٔ اوست
بدعهدم اگر ندارم این دشمن دوست
 
==
 
غازی ز پی شهادت اندر تک و پوست
وان را که غم تو کشت فاضلتر ازوست
 
فردای قیامت این بدان کی ماند
کان کشتهٔ دشمنست و آن کشتهٔ دوست؟
 
==
 
گر دل به کسی دهند باری به تو دوست
کت خوی خوش و بوی خوش و روی نکوست
 
از هر که وجود صبر بتوانم کرد
الا ز وجودت که وجودم همه اوست
 
==
 
گر زخم خورم ز دست چون مرهم دوست
یا مغز برآیدم چو بادام از پوست
 
غیرت نگذاردم که نالم به کسی
تا خلق ندانند که منظور من اوست
 
==
 
گویند رها کنش که یاری بدخوست
خوبیش نیرزد به درشتی که دروست
 
بالله بگذارید میان من و دوست
نیک و بد و رنج و راحت از دوست نکوست
 
==
 
شب نیست که چشمم آرزومند تو نیست
وین جان به لب رسیده در بند تو نیست
 
گر تو دگری به جای من بگزینی
من عهد تو نشکنم که مانند تو نیست
 
==
 
با دوست چنانکه اوست می‌باید داشت
خونابه درون پوست می‌باید داشت
 
دشمن که نمی‌توانمش دید به چشم
از بهر دل تو دوست می‌باید داشت
 
==
 
بگذشت و چه گویم که چه بر من بگذشت
سیلاب محبتم ز دامن بگذشت
 
دستی به دلم فرو کن ای یار عزیز
تا تیر ببینی که ز جوشن بگذشت
 
==
 
روی تو به فال دارم ای حور نژاد
زیرا که بدو بوسه همی نتوان داد
 
فرخنده کسی که فال گیرد ز رخت
تا لاجرم از محنت و غم باشد شاد
 
==
 
تو هرچه بپوشی به تو زیبا گردد
گر خام بود اطلس و دیبا گردد
 
مندیش که هرکه یک نظر روی تو دید
دیگر همه عمر از تو شکیبا گردد
 
==
 
نوروز که سیل در کمر می‌گردد
سنگ از سر کوهسار در می‌گردد
 
از چشمهٔ چشم ما برفت اینهمه سیل
گویی که دل تو سخت‌تر می‌گردد
 
==
 
کس عهد وفا چنانکه پروانهٔ خرد
با دوست به پایان نشنیدیم که برد
 
مقراض به دشمنی سرش برمی‌داشت
پروانه به دوستیش در پا می‌مرد
 
==
 
دستارچه‌ای کان بت دلبر دارد
گر بویی ازان باد صبا بردارد
 
بر مردهٔ صد ساله اگر برگذرد
در حال ز خاک تیره سر بردارد
 
==
 
گر باد ز گل حسن شبابش ببرد
بلبل نه حریفست که خوابش ببرد
 
گل وقت رسیدن آب عطار ببرد
عطار به وقت رفتن آبش ببرد
 
==
 
کس نیست که غم از دل ما داند برد
یا چارهٔ کار عشق بتواند برد
 
گفتم که به شوخی ببرد دست از ما
زین دست که او پیاده می‌داند برد
 
==
 
هر وقت که بر من آن پسر می‌گذرد
دانی که ز شوقم چه به سر می‌گذرد؟
 
گو هر سخن تلخ که خواهی فرمای
آخر به دهان چون شکر می‌گذرد
 
==
 
خالی که مرا عاجز و محتال بکرد
خطی برسید و دفع آن خال بکرد
 
خال سیهش بود که خونم می‌ریخت
ریش آمد و رویش همه چون خال بکرد
 
==
 
چون بخت به تدبیر نکو نتوان کرد
بیفایده سعی و گفت و گو نتوان کرد
 
گفتم بروم صبر کنم یک چندی
هم صبر برو که صبر ازو نتوان کرد
 
 
 
 
 
 

برچسب‌ها: شعر, سعدی, رباعيات
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم خرداد ۱۳۹۳ساعت 23:8  توسط رادیو 110