رادیــــــــــــو110
. -دانلود آهنگ با لینک مستقیم -- اس ام اس جدید---حکایات --- پیامک های زیبا به مناسبت سال نو ---- زیباترین عکس --

دانلود اسکای --- آخرین مطالب وبلاگ ---- زیباترین اشعار از شعرا --- کد پیشواز آهنگ ---

.
ای صاحب مسله! تو بشنو از ما
تحقیق بدان که لامکان است خدا
 
خواهی که تو را کشف شود این معنی
جان در تن تو، بگو کجا دارد جا
 
==
 
از دست غم تو، ای بت حور لقا
نه پای ز سر دانم و نه، سر از پا
 
گفتم دل و دین ببازم، از غم برهم
این هر دو بباختیم و غم ماند به جا
 
==
 
ای عقل خجل ز جهل و نادانی ما
درهم شده خلقی، ز پریشانی ما
 
بت در بغل و به سجده پیشانی ما
کافر زده خنده بر مسلمانی ما
 
==
 
دوش از درم آمد آن مه لاله نقاب
سیرش نه بدیدیم و روان شد به شتاب
 
گفتم که : دگر کیت بخواهم دیدن؟
گفتا که: به وقت سحر، اما در خواب
 
==
 
این راه زیارت است، قدرش دریاب
از شدت سرما، رخ از این راه متاب
 
شک نیست که با عینک ارباب نظر
برفش پر قو باشد و خارش، سنجاب
 
==
 
شیرین سخنی که از لبش جان می‌ریخت
کفرش ز سر زلف پریشان می‌ریخت
 
گر شیخ به کفر زلف او پی بردی
خاک سیهی بر سر ایمان می‌ریخت
 
==
 
دی پیر مغان، آتش صحبت افروخت
ایمان مرا دید و دلش بر من سوخت
 
از خرقهٔ کفر، رقعه‌واری بگرفت
آورد و بر آستین ایمانم دوخت
 
==
 
دنیا که از او دل اسیران ریش است
پامال غمش، توانگر و درویش است
 
نیشش، همه جانگزاتر از شربت مرگ
نوشش، چو نکو نگه کنی، هم نیش است
 
==
 
مالی که ز تو کس نستاند، علم است
حرزی که تو را به حق رساند، علم است
 
جز علم طلب مکن تو اندر عالم
چیزی که تو را ز غم رهاند، علم است
 
==
 
دنیا که دلت ز حسرت او زار است
سرتاسر او تمام، محنت‌زار است
 
بالله که دولتش نیرزد به جوی
تالله که نام بردنش هم عار است
 
==
 
با هر که شدم سخت، به مهر آمد سست
بگذاشت مرا و عهد نگذاشت درست
 
از آب و هوای دهر، سبحان‌الله
هر تخم وفا که کاشتم، دشمن رست
 
==
 
آن دل که تواش دیده بدی، خون شد و رفت
و ز دیدهٔ خون گرفته، بیرون شد و رفت
 
روزی، به هوای عشق، سیری می‌کرد
لیلی صفتی بدید و بیرون شد و رفت
 
==
 
فرخنده شبی بود که آن دلبر مست
آمد ز پی غارت دل، تیغ به دست
 
غارت زده‌ام دید و خجل گشت، دمی
با من ز پی رفع خجالت بنشست
 
==
 
تا شمع قلندری بهائی افروخت
از رشتهٔ زنار دو صد خرقه بسوخت
 
دی پیر مغان گرفت تعلیم از او
و امروز، دو صد مسله مفتی آموخت
 
==
 
تا منزل آدمی سرای دنیاست
کارش همه جرم و کار حق، لطف و عطاست
 
خوش باش که آن سرا چنین خواهد بود
سالی که نکوست، از بهارش پیداست
 
==
 
حاجی به طواف کعبه اندر تک و پوست
وز سعی و طواف، هرچه کردست نکوست
 
تقصیر وی آن است که آرد دگری
قربان سازد، به جای خود، در ره دوست
 
==
 
در میکده دوش، زاهدی دیدم مست
تسبیح به گردن و صراحی در دست
 
گفتم: ز چه در میکده جا کردی؟ گفت:
از میکده هم به سوی حق راهی هست
 
==
 
هر تازه گلی که زیب این گلزار است
گر بینی، گل و گر بچینی، خار است
 
از دور نظر کن و مرو پیش که شمع
هر چند که نور می‌نماید، نار است
 
==
 
آن کس که بدم گفت، بدی سیرت اوست
وان کس که مرا گفت نکو خود نیکوست
 
حال متکلم از کلامش پیداست
از کوزه همان برون تراود که در اوست
 
==
 
علم است برهنه شاخ و تحصیل، بر است
تن، خانهٔ عنکبوت و دل، بال و پر است
 
زهر است دهان علم و دستت شکر است
هر پشه که او چشید، او شیر نر است
 
==
 
رفتم ز درت ز جور، بیش از پیشت
از طعن رقیب گبر کافر کیشت
 
پیش تو سپردم این دل غمزده‌ام
کی باشدم آنکه جان سپارم پیشت
 
==
 
پیوسته دلم ز جور خویشان، ریش است
وین جور و جفای خلق، از حد بیش است
 
بیگانه به بیگانه، ندارد کاری
خویش است که در پی شکست خویش است
 
==
 
در مزرع طاعتم، گیاهی بنماند
دردست بجز ناله و آهی بنماند
 
تا خرمن عمر بود، در خواب بدم
بیدار کنون شدم که کاهی بنماند
 
==
 
نقد دل خود بهائی آخر سره کرد
در مجلس عشق، عقل را مسخره کرد
 
اوراق کتابهای علم رسمی
از هم بدرید و کاغذ پنجره کرد
 
==
 
آن حرف که از دلت غمی بگشاید
در صحبت دل شکستگان می‌باید
 
هر شیشه که بشکند، ندارد قیمت
جز شیشهٔ دل که قیمتش افزاید
 
==
 
عشاق به غیر دوست، عاری دارند
از حسرت آرزوی او بیزارند
 
و آنان که کنند طاعت از بهر بهشت
عشاق نیند، بهر خود در کارند
 
======
 
رندان گاهی ملک جهان می‌بازند
گاهی به نگاهی، دل و جان می‌بازند
 
این طور قمار، نه چند است و نه چون
هر طور برآید، آنچنان می‌بازند
 
============
 
ای در طلب علوم، در مدرسه چند؟
تحصیل اصول و حکمت و فلسفه چند؟
 
هر چیز بجز ذکر خدا وسوسه است
شرمی ز خدا بدار، این وسوسه چند؟
 
============
 
خوش آن که صلای جام وحدت در داد
خاطر ز ریاضی و طبیعی آزاد
 
در منطقهٔ فلک نزد دست خیال
در پای عناصر، سر فکرت ننهاد
 
===========
 
دیدی که بهائی چو غم از سر وا کرد
از مدرسه رفت و دیر را مائوا کرد
 
مجموع کتابهای علم درسی
از هم بدرید و کاغذ حلوا کرد
 
===========
 
او را که دل از عشق مشوش باشد
هر قصه که گوید همه دلکش باشد
 
تو قصهٔ عاشقان، همی کم شنوی
بشنو، بشنو که قصه‌شان خوش باشد
 
=========
 
تا نیست نگردی، ره هستت ندهند
این مرتبه با همت پستت ندهند
 
چون شمع قرار سوختن گر ندهی
سر رشتهٔ روشنی به دستت ندهند
 
===========
 
فردا که محققان هر فن طلبند
حسن عمل از شیخ و برهمن طلبند
 
از آنچه دروده‌ای، جوی نستانند
وز آنچه نکشته‌ای، به خرمن طلبند
 
==========
 
بر درگه دوست، هر که صادق برود
تا حشر ز خاطرش علائق برود
 
صد ساله نماز عابد صومعه‌دار
قربان سر نیاز عاشق برود
 
============
 
دل درد و بلای عشقش افزون خواهد
او دیدهٔ دل همیشه در خون خواهد
 
وین طرفه که این ز آن «بحل» می‌طلبد
و آن در پی آنکه عذر او چون خواهد
 
==========
 
دل جور تو، ای مهر گسل، می‌خواهد
خود را به غم تو متصل می‌خواهد
 
می‌خواست دلت که بی‌دل و دین باشم
باز آی، چنان شدم که دل می‌خواهد
 
===========
 
لطف ازلی، نیکی هر بد خواهد
هر گمره را روی به مقصد خواهد
 
گر جرم تو بی‌عد است، نومید مشو
لطف بی‌حد گناه بی‌عد خواهد
 
===========
 
ای آنکه دلم غیر جفای تو ندید
وی از تو حکایت وفا کس نشنید
 
قربان سرت شوم، بگو از ره لطف
لعلت، به دلم چه گفت کز من برمید
 
============
 
کاری ز وجود ناقصم نگشاید
گویی که ثبوتم انتفا می‌زاید
 
شاید ز عدم، من به وجودی برسم
زان رو که ز نفی نفی، اثبات آید
 
 
 
 
 
 
 

برچسب‌ها: شعر, رباعيات, شیخ بهایی
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان ۱۳۹۲ساعت 22:55  توسط رادیو 110