آمد به چمن برف شگرف خنکی
در ثور که دید همچو برف خنکی
ناگه ز دل غنچه برون آمد برف
چون از دهن ملیح حرف خنکی
====
دیروز چه گلهای جهان افروزی
امروز چه سرمای گلستان سوزی
آرنده برد و آفریننده ورد
روزی آن طور می پسندد روزی
====
ای دوست به ذات حق تعالی سوگند
کز هجر تو ساعتی نیم من خرسند
وز یاد تو هیچ گه تغافل نکنم
تا حشر اگر برند بندم از بند
====
دیدیم بسی چون تو درین عمر قلیل
کز کبر چو پشه بود در چشمش پیل
ریشش بدمید و شد گدای سر کوی
آری از ریش می شود ابن سبیل
====
اکنون که هوای ری به سر دارم و بس
ملبوس همین پوست به بردارم و بس
ز اسباب سفر که جمله مردم دارند
من بنده همین عزم سفر دارم و بس
====
هر وقت که دیدی غضب رو آورد
از یک تا صد شماره کن ای سره مرد
در ضمن شماره عقلت آید سر جای
دیگر نکنی آنچه نمی باید کرد
====
ای وعده تو تمام بوقلمونی
یاد آر از آن وعده در بیرونی
از آن همه ثروت وکیل آبادت
یک غاز به من نمی دهی ای کونی
====
حیفست که خلف وعده آغاز کنی
با شعر مرا از سر خود باز کنی
با داشتن هزارها بوقلمون
از دادن یک بوقلمون ناز کنی
*===
ای آنکه سزد خوانم اگر شهبازت
طوطیست همی کلک شکر پردازت
چون صرفه نبردم از تو قازی همه عمر
هرگز ندهم بوقلمون و غازت
====
اقوال پر از مکر و فسون تو چه شد
الطاف ز حد و عد برون تو چه شد
با آن همه وعده ها که بر من دادی
غاز تو چه شد، بوقلمون تو چه شد
*===
ایرج ز خراسان طلب غاز نمود
باب طمع و آز به من باز نمود
غافل بود او که غاز با بوقلمون
چون دانه نبود جمله پرواز نمود
برچسبها:
شعر,
رباعيات,
ایرج میرزا
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت 23:0 توسط رادیو 110