عشق تو مرا چو خاک ره خواهد کرد
خال تو مرا حال تبه خواهد کرد
زلف تو مرا به باد بر خواهد داد
چشم تو مرا خانه سیه خواهد کرد
------
تا ساخته شخص من و پرداخته اند
در زیر لگد کوب غم انداخته اند
گوئی من زرد روی دلسوخته را
چون شمع برای سوختن ساخته اند
------
گر وصل تو دست من شیدا گیرد
وین درد و فراق راه صحراگیرد
هم حال من از روی تو نیکو گردد
هم کار من از قد تو بالا گیرد
-------
لب هر که بر آن لعل طربناک نهد
پا بر سر نه کرسی افلاک نهد
خورشید چو ماه پیش رویش به ادب
هر روز دو بار روی بر خاک نهد
-------
از شدت دست تنگی و محنت برد
در خیمه ما نه خواب یابی و نه خورد
در تابه و صحن و کاسه و کوزه ما
نه چرب و نه شیرین و نه گرم است و نه سرد
----------
زین گونه که این شمع روان می سوزد
گوئی ز فراق دوستان می سوزد
گر گریه کنیم هر دو با هم شاید
کو را و مرا رشته جان می سوزد
-----------
قومی ز پی مذهب و دین می سوزند
قومی ز برای حور عین میسوزند
من شاهد و می دارم و باغی چو بهشت
ویشان همه در حسرت این میسوزند
-----------
دل با رخ دلبری صفائی دارد
کو هر نفسی میل به جائی دارد
شرح شب هجران و پریشانی ما
چون زلف بتان دراز نائی دارد
-----------
وصف لب او سخن چو آغاز کند
وان رنگ رخش که بر سمن ناز کند
از غنچه شنو چو غنچه لب بگشاید
وز گل بطلب چو گل دهن باز کند
------------
دانا ز می و مغانه می نگریزد
وز چنگ و دف و چغانه می نگریزد
یک شاهد و دو ندیم و سه جام شراب
البته از این سه گانه می نگریزد
-------------
هر لحظه رسد به من بلائی دیگر
آید به دلم زخم ز جائی دیگر
بر درد سری کز فلکم راست بود
امروز فزود درد پائی دیگر
---------------
ای در سر هر کس از تو سودای دگر
در راه تو هر طایفه را رای دگر
چیزی ز تو هر کسی تمنا دارد
ما جز تو نداریم تمنای دگر
--------------
از شوق توام هست بر آتش خاطر
بی وصل توام نمیشود خاطر خوش
در حسرت ابرو و سر زلف خوشت
پیوسته نشسته ام مشوش خاطر
------------
ای لعل لبت به دلنوازی مشهور
وی روی خوشت به ترکتازی مشهور
با زلف تو قصه ایست ما را مشکل
همچون شب یلدا به درازی مشهور
------------
ای دل پس از این انده بیهوده مخور
زین پیش غم بوده و نابوده مخور
جان میده وداد طمع و حرص مده
غم میخور و نان منت آلوده مخور
------------
ای بر دل هرکس ز تو آزار دگر
بر خاطر هر کسی ز تو بار دگر
رفتی به سفر عظیم نیکو کردی
آن روز مبادا که تو یک بار دگر
--------------
ای دل پس از این غصه ایام مخور
جز نی مطلب همدم و جز جام مخور
مرسوم طمع مدار و تشریف مپوش
ادرار قلم بر نه و انعام مخور
-------------
دل در پی عشق دلبرانست هنوز
وز عمر گذشته در گمانست هنوز
گفتیم که ما و او بهم پیر شویم
ما پیر شدیم و او جوانست هنوز
------------
نه یار نوازد بکرم یک روزم
نه بخت که بر وصل کند پیروزم
چون شمع برابر رخش گه گاهی
از دور نگه می کنم و میسوزم
-------------
بیم است که در بیخودی افسانه شوم
وانگشت نمای خویش و بیگانه شوم
ای عقل فضول میدهد زحمت من
ناگاه ز دست عقل دیوانه شوم
---------------
دل سیر شد از غصه گردون خوردن
وز دست ستم سیلی هر دون خوردن
تا چند چو نای هر نفس ناله زدن
تا کی چو پیاله دمبدم خون خوردن
--------------
در کوچه فقر گوشه ای حاصل کن
وز کشت حیات خوشه ای حاصل کن
در کهنه رباط دهر غافل منشین
راهی پیش است توشه ای حاصل کن
--------------
از کار جهان کرانه خواهم کردن
رو در می و در مغانه خواهم کردن
تا خلق جهان دست بدارند ز من
دیوانگیی بهانه خواهم کردن
---------------
گفتم صنما شدم به کام دشمن
زان غمزه شوخ و طره مرد افکن
گفت آنچه ز چشم و زلف من بر تو گذشت
ای خانه سیه چرا نگفتی با من
--------------
بر هیچ کسم نه مهر مانده است نه کین
یک باره بشسته دست از دنیی و دین
در گوشه نشسته ام به فسقی مشغول
هرگز که شنیده فاسق گوشه نشین
----------------
ای دل بگزین گوشه ای از ملک جهان
زین شهر بدان شهر مرو سرگردان
همچون مردان موزه بکن خیمه بسوز
با چادر و موزه چند گردی چو زنان
-------------
از دل نرود شوق جمالت بیرون
وز سینه هوای زلف و خالت بیرون
این طرفه که با این همه سیلاب سرشگ
از دیده نمیرود خیالت بیرون
---------------
ای رای تو ترجمان تقدیر شده
تیغ تو چو خورشید جهانگیر شده
همچون ترکش دشمن جاهت بینم
آویخته و شکم پر از تیر شده
-------------
در درد سرم زین دل سودا پیشه
کو را نبود بجز تمنی پیشه
پیرانه سرش آرزوی برنائی است
فریاد از این پیرک برنا پیشه
----------
ای آنکه بجز تو نیست فریادرسی
غیر از کرمت نداد کس داد کسی
کار من مستمند بیچاره بساز
کان بر تو به هیچ آید و برماست بسی
------------
پیش لب و زلفش ای دل از حیرانی
چون ابروی شوخ او مکن پیشانی
سودازدگی زلف او می بینی
باریک مزاجی لبش میدانی
دیوان عبید زاکانی/ رباعیات
ادامه مطالب
برچسبها:
رباعيات,
عبید زاکانی,
شعر,
اشعار زیبای عبید زاکانی