در خــواب جمـــــــال يــــار خود ميديـــــدم
وز باغ وصال او گلــي مــــي چيـــدم
مرغ سحــري زخـــواب بيدارم کرد
اي کاش که بيدار نمي گرديـدم
=========
روزي ز پي گلاب مــي گرديدم
پژمرده عـــذار گـــــل در آتش ديدم
گفتم که چه کرده اي کـه ميسوزندت
گفتــــــا که درين باغ دمـــي خنديـــــــــدم
=========
ديشب که بکوي يار مي گرديدم
داني که پي چه کار مي گرديدم
قربان خلاف وعده اش مي گشتم
گرد سر انتـــــــظار مــــي گرديدم
=========
گر در سفرم تويي رفيق سفرم
ور در حضرم تويي انيس حضرم
القصه بهر کجا که باشد گذرم
جز تو نبود هيچ کسي در نظرم
=========
گر دست تضرع به دعا بردارم
بيخ و بن کوهها ز جا بردارم
ليکن ز تفضلات معبود احد
فاصبر صبرا جميل را بردارم
=========
يا رب چو به وحدتت يقين مي دارم
ايمان به تو عالم آفرين مي دارم
دارم لب خشک و ديده تر بپذير
کز خشک و تر جهان همين مي دارم
از هجر تو اي نگار اندر نارم
مي سوزم ازين درد و دم اندر نآرم
تا دست به گردن تو اندر نآرم
آغشته به خون چو دانه اندر نارم
=========
از خاک درت رخت اقامت نبرم
وز دست غمت جان به سلامت نبرم
بردار نقاب از رخ و بنماي جمال
تا حسرت آن رخ به قيامت نبرم
=========
آزرده ترم گر چه کم آزار ترم
بي يار ترم گر چه وفادار ترم
با هر که وفا و صبر من کردم بيش
سبحان الله به چشم او خوارترم
=========
جهدي بکنم که دل زجان برگيرم
راه سر کوي دلستان برگيرم
چون پرده ميان من و دلدار منم
برخيزم و خود را ز ميان برگيرم
=========
ساقي اگرم مي ندهي مي ميرم
ور ساغر مي ز کف نهي مي ميرم
پيمانه هر که پر شود مي ميرد
پيمانه من چو شد تهي مي ميرم
=========
نه از سر کار با خلل مي ترسم
نه نيز ز تقصير عمل مي ترسم
ترسم ز گناه نيست آمرزش هست
از سابقه روز ازل مي ترسم
=========
مشهود و خفي چو گنج دقيانوسم
پيدا و نهان چو شمع در فانوسم
القصه درين چمن چو بيد مجنون
مي بالم و در ترقي معکوسم
=========
عيبم مکن اي خواجه اگر مي نوشم
در عاشقي و باده پرستي کوشم
تا هشيارم نشسته با اغيارم
چون بي هوشم به يار هم آغوشم
=========
يا رب ز گناه زشت خود منفعلم
وز قول بد و فعل بد خود خجلم
فيضي به دلم ز عالم قدس رسان
تا محو شود خيال باطل ز دلم
=========
از جمله دردهاي بي درمانم
وز جمله سوز داغ بي پايانم
سوزنده تر آنست که چون مردم چشم
در چشم مني و ديدنت نتوانم
=========
زان دم که قرين محنت وافغانم
هر لحظه ز هجران به لب آيد جانم
محروم ز خاک آستانت زانم
کز سيل سرشک خود گذر نتوانم
=========
يک روز بيوفتي تو در ميدانم
آن روز هنوز در خم چوگانم
گفتي سخني و کوفتي برجانم
آن کشت مرا و من غلام آنم
=========
بي مهري آن بهانه جو مي دانم
بي درد و ستم عادت او مي دانم
جز جور و جفا عادت آن بدخو ني
من شيوه يار خود نکو مي دانم
=========
رويت بينم چو چشم را باز کنم
تن دل شودم چو با تويي راز کنم
جز نام تو پاسخ ندهد هيچ کسي
هر جا که به نام خلق آواز کنم
=========
بي روي تو راي استقامت نکنم
کس را به هواي تو ملامت نکنم
در جستن وصل تو اقامت نکنم
از عشق تو توبه تا قيامت نکنم
=========
از بيم رقيب طوف کويت نکنم
وز طعنه خلق گفتگويت نکنم
لب بستم و از پاي نشستم اما
اين نتوانم که آرزويت نکنم
=========
با چشم تو ياد نرگس تر نکنم
بي لعل تو آرزوي کوثر نکنم
گر خضر به من بي تو دهد آب حيات
کافر باشم که بي تو لب تر نکنم
=========
با درد تو انديشه درمان نکنم
با زلف تو آرزوي ايمان نکنم
جانا تو اگر جان طلبي خوش باشد
انديشه جان براي جانان نکنم
=========
عشق تو ز خاص و عام پنهان چه کنم
دردي که ز حد گذشت درمان چه کنم
خواهم که دلم به ديگري ميل کند
من خواهم و دل نخواهد اي جان چه کنم
=========
يادت کنم ار شاد و اگر غمگينم
نامت برم ار خيزم اگر بنشينم
با ياد تو خو کرده ام اي دوست چنانک
در هرچه نظر کنم ترا مي بينم
=========
آن بخت ندارم که به کامت بينم
يا در گذري هم به سلامت بينم
وصل تو بهيچگونه دستم نايد
نامت بنويسم و به نامت بينم
=========
تا بردي ازين ديار تشريف قدوم
بر دل رقم شوق تو دارم مرقوم
اين قصه مرا کشت که هنگام وداع
از دولت ديدار تو گشتم محروم
=========
غمناکم و از کوي تو با غم نروم
جز شاد و اميدوار و خرم نروم
از درگه همچو تو کريمي هرگز
نوميد کسي نرفت و من هم نروم
=========
يا رب تو چنان کن که پريشان نشوم
محتاج برادران و خويشان نشوم
بي منت خلق خود مرا روزي ده
تا از در تو بر در ايشان نشوم
=========
هر چند گهي زعشق بيگانه شوم
با عافيت کنشت و همخانه شوم
ناگاه پري رخي بمن بر گذرد
برگردم زان حديث و ديوانه شوم
=========
هيهات که باز بوي مي مي شنوم
آوازه هاي و هوي و هي مي شنوم
از گوش دلم سر الهي هر دم
حق ميگويد ولي ز ني مي شنوم
داني که چها چها چها ميخواهم
وصل تو من بي سر و پا مي خواهم
فرياد و فغان و ناله ام داني چيست
يعني که ترا ترا ترا مي خواهم
=========
اي دوست طواف خانه ات مي خواهم
بوسيدن آستانه ات مي خواهم
بي منت خلق توشه اين ره را
مي خواهم و از خزانه ات مي خواهم
=========
ني باغ به بستان نه چمن مي خواهم
ني سرو و نه گل نه ياسمن مي خواهم
خواهم زخداي خويش کنجي که در آن
من باشم و آن کسي که من مي خواهم
=========
سرمايه غم ز دست آسان ندهم
دل بر نکنم زدوست تا جان ندهم
از دوست که يادگار دردي دارم
آن درد به صد هزار درمان ندهم
=========
در کوي تو سر در سر خنجر بنهم
چون مهره جان عشق تو در بر بنهم
نامردم اگر عشق تو از دل بکنم
سوداي تو کافرم گر از سر بنهم
=========
دارم ز خدا خواهش جنات نعيم
زاهد به ثواب و من به اميد عظيم
من دست تهي ميروم او تحفه به دست
تا زين دو کدام خوش کند طبع کريم
=========
دي تازه گلي ز گلشن آورد نسيم
کز نکهت آن مشام جان يافت شميم
ني ني غلطم که صفحه اي بود از سيم
مشکين رقمش معطر از خلق کريم
=========
ما بين دو عين يار از نون تا ميم
بيني الفي کشيده بر صفحه سيم
ني ني غلطم که از کمال اعجاز
انگشت نبيست کرده مه را بدو نيم
=========
چون دايره ما ز پوست پوشان توايم
در دايره حلقه بگوشان توايم
گر بنوازي زجان خروشان توايم
ور ننوازي هم از خموشان توايم
=========
هر چند زکار خود خبردار نه ايم
بيهوده تماشاگر گلزار نه ايم
بر حاشيه کتاب چون نقطه شک
بي کارنه ايم اگر چه در کار نه ايم
=========
افسوس که ما عاقبت انديش نه ايم
داريم لباس فقر و درويش نه ايم
اين کبر و مني جمله از آنست که ما
قانع به نصيب و قسمت خويش نه ايم
=========
با ياد تو با ديده تر مي آيم
وز باده شوق بي خبر مي آيم
ايام فراق چون به سرآمده است
من نيز به سوي تو به سر مي آيم
=========
مادر ره سوداي تو منزل کرديم
سوزيست در آتشي که در دل کرديم
در شهر مراميان چشم مي خوانند
نيکو نامي ز عشق حاصل کرديم
=========
هر چند که دل به وصل شادان کرديم
ديديم که خاطرت پريشان کرديم
خوش باش که ما خوي به هجران کرديم
بر خود دشوار و بر تو آسان کرديم
=========
ما طي بساط ملک هستي کرديم
بي نقض خودي خداپرستي کرديم
بر ما مي وصل نيک مي پيوندد
تف بر رخ مي که زود مستي کرديم
=========
ما با مي و مستي سر تقوي داريم
دنيي طلبيم و ميل عقبي داريم
کي دنيي و دين هر دو بهم آيد راست
اينست که ما نه دين نه دنيي داريم
=========
شمعم که همه نهان فرو مي گريم
مي خندم و هر زمان فرو مي گريم
چون هيچ کس از گريه من آگه نيست
خوش خوش بميان جان فرو مي گريم
=========
گر فضل کنــــي ندارم از عالـــم باک
ور عدل کنـــي شوم به يک باره هـــــــلاک
روزي صدبــــــــار گويــــــــم اي صــــــــــــــانع پاک
مشتــــــــــي خاکــــــــم چـــــــــــه آيد از مشتــــــي خاک
===========
يا من بک حاجتي و روحي بيديک
عن غيرک اعرضت و اقبلت عليـک
مالــــي عمل صالــــح استظهر به
الجـــــات عليک واثقـــا خذ بيديـک
===========
بر چهره ندارم زمسلماني رنگ
بر من دارد شرف سگ اهل فرنگ
آن رو سيهم که باشد از بودن من
دوزخ را ننگ و اهل دوزخ را ننگ
===========
تا شير بدم شکار من بود پلنگ
پيروز شدم به هرچه کردم آهنگ
تا عشق ترا به بر درآوردم تنگ
از بيشه برون کرد مرا روبه لنگ
===========
در عشق تو اي نگار پر کينه و جنگ
گشتيم سرا پاي جهان با دل تنگ
شد دست زکار و ماند پا از رفتار
اين بس که به سر زديم و آن بس که به سنگ
===========
دستي که زدي به ناز در زلف تو چنگ
چشمي که زديدنت زدل بردي زنگ
آن چشم ببست بي توام ديده به خون
و آن دست بکوفت بي توام سينه به سنگ
===========
پرسيد کسي منزل آن مهر گسل
گفتم که: دل منست او را منزل
گفتا که: دلت کجاست؟ گفتم: بر او
پرسيد که: او کجاست؟ گفتم: در دل
===========
درماند کسي که بست در خوبان دل
وز مهر بتان نگشت پيوند گسل
در صورت گل معني جان ديد و بماند
پاي دل او تا به قيامت در گل
===========
شيداي ترا روح مقدس منزل
سوداي ترا عقل مجرد محمل
سياح جهان معرفت يعني دل
در بحر غمت دست به سر پاي به گل
===========
اي عهد تو عهد دوستان سر پل
از مهر تو کين خيزد و از قهر تو ذل
پر مشغله و ميان تهي همچو دهل
اي يک شبه همچو شمع و يک روزه چو گل
===========
در باغ کجا روم که نالد بلبل
بي تو چه کنم جلوه سرو و سنبل
يا قد تو هست آنچه ميدارد سرو
يا روي تو هست آنچه ميدارد گل
===========
اي چارده ساله مه که در حسن و جمال
همچون مه چارده رسيدي بکمال
يا رب نرسد به حسنت آسيب زوال
در چارده سالگي بماني صد سال
===========
مي رست زدشت خاوران لاله آل
چون دانه اشک عاشقان در مه و سال
بنمود چو روي دوست از پرده جمال
چون صورت حال من شدش صورت حال
===========
هر نعت که از قبيل خيرست و کمال
باشد ز نعوت ذات پاک متعال
هر وصف که در حساب شرست و وبال
دارد به قصور قابليات مآل
===========
يا رب به علي بن ابي طالب و آل
آن شير خدا و بر جهان جل جلال
کاندر سه مکان رسي به فرياد همه
اندر دم نزع و قبر هنگام سؤال
===========
گر با غم عشق سازگار آيد دل
بر مرکب آرزو سوار آيد دل
گر دل نبود کجا وطن سازد عشق
ور عشق نباشد به چه کار آيد دل
===========
هر جا که وجود کرده سيرست اي دل
مي دان به يقين که محض خيرست اي دل
هر شر ز عدم بود، عدم غير وجود
پس شر همه مقتضاي غيرست اي دل
===========
چندت گفتم که ديده بردوز اي دل
در راه بلا فتنه ميندوز اي دل
اکنون که شدي عاشق و بدروز اي دل
تن درده و جان کن و جگر سوز اي دل
===========
در عشق چه به ز بردباري اي دل
گويم به تو يک سخن زياري اي دل
هر چند رسد ز يار خواري اي دل
زنهار به روي او نياري اي دل
با خود در وصل تو گشودن مشکل
دل را به فراق آزمودن مشکل
مشکل حالي و طرفه مشکل حالي
بودن مشکل با تو، نبودن مشکل
===========
با اهل زمانه آشنايي مشکل
با چرخ کهن ستيزه رايي مشکل
از جان و جهان قطع نمودن آسان
در هم زدن دل به جدايي مشکل
===========
بر لوح عدم لوايح نور قدم
لايح گرديد و نه درين سر محرم
حق را مشمر جدا ز عالم زيراک
عالم در حق حقست و حق در عالم
ادامه مطالب
رباعیات ابوسعیدابوالخیر -بخش نهم
برچسبها:
رباعيات,
ابوسعید ابوالخیر,
شعر,
گزیده ای از رباعیات ابوسعید ابوالخیر