رادیــــــــــــو110
. -دانلود آهنگ با لینک مستقیم -- اس ام اس جدید---حکایات --- پیامک های زیبا به مناسبت سال نو ---- زیباترین عکس --

دانلود اسکای --- آخرین مطالب وبلاگ ---- زیباترین اشعار از شعرا --- کد پیشواز آهنگ ---

.
احسنت و زه اي نگار زيبا
آراسته آمدي بر ما

امروز به جاي تو كسم نيست
كز تو به خودم نماند پروا

بگشاي كمر پياله بستان
آراسته كن تو مجلس ما

تا كي كمر و كلاه و موزه
تا كي سفر و نشاط صحرا

امروز زمانه خوش گذاريم
بدرود كنيم دي و فردا

من طاقت هجر تو ندارم
با تو چكنم به جز مدارا

 حکیم سنایی غزنوی //غزل شماره 1


==================

بنده يك دل منم بند قباي ترا
چاكر يكتا منم زلف دو تاي ترا

خاك مرا تا به باد بر ندهد روزگار
من ننشانم ز جان باد هواي ترا

كاش رخ من بدي خاك كف پاي تو
بوسه مگر دادمي من كف پاي ترا

گر بود اي شوخ چشم راي تو بر خون من
بر سر و ديده نهم رايت راي ترا

تير جفاي تو هست دلكش جان دوز من
جعبه ز سينه كنم تير جفاي ترا

بار نيامد دلم در شكن زلف تو
گر نه به گردن كشم بار بلاي ترا

بنده سنايي ترا بندگي از جان كند
گوي كلاه ترا بند قباي ترا

حکیم سنایی غزنوی //غزل شماره 3


==================

جاودان خدمت كنند آن چشم سحر آميز را
زنگيان سجده برند آن زلف جان آويز را

توبه و پرهيز كردم ننگرم زين بيش من
زلف جان آويز را يا چشم رنگ آميز را

گر لب شيرين آن بت بر لب شيرين بدي
جان ماني سجده كردي صورت پرويز را

با چنان زلف و چنان چشم دلاويز اي عجب
جاي كي ماند درين دل توبه و پرهيز را

جان ما مي را و قالب خاك را و دل ترا
وين سر طناز پر وسواس تيغ تيز را

شربت وصل تو ماند نوبهار تازه را
ضربت هجر تو ماند ذوالفقار تيز را

گر شب وصلت نمايد مر شب معراج را
نيك ماند روز هجرت روز رستاخيز را

اهل دعوي را مسلم باد جنات النعيم
رطل مي‌بايد دمادم مست بيگه خيز را

آتش عشق سنايي تيز كن اي ساقيا
در دهيدش آب انگور نشاط‌انگيز را

حکیم سنایی غزنوی //غزل شماره 7


==================

در ده پسرا مي مروق را
ياران موافق موفق را

زان مي كه چو آه عاشقان از تف
انگشت كند بر آب زورق را

زان مي كه كند ز شعله پر آتش
اين گنبد خانه معلق را

هين خيز و ز عكس باده گلگون كن
اين اسب سوار خوار ابلق را

در زير لگد بكوب چون مردان
اين طارم زرق پوش ازرق را

گه ساقي باش و گه حريفي كن
ترتيب فروگذار و رونق را

يك دم خوش باش تا چه خواهي كرد
اين زهد مزور مزيق را

يك ره به دو باده دست كوته كن
اين عقل دراز قد احمق را

بنماي به زيركان ديوانه
از مصحف باطل آيت حق را

بر لاله مزن ز چشم سنبل را
بر پسته منه ز ناز فندق را

بيرون شو ازين دو رنگ و اين ساعت
همرنگ حرير كن ستبرق را

مشكن به طمع مرا تو اي ممسك
چونان كه جرير مر فرزدق را

گر طمع ميان تهي سه حرف آمد
چار است ميان تهي مطوق را

در تخته اول ار بنوشتي
بي شكل حروف علم مطلق را

كم زان باري كه در دوم تخته
چون نسخ كني خط محقق را

در موضع خوشدلان و مشتاقان
موضوع فروگذار و مشتق را

شعر تر مطلق سنايي خوان
آتش در زن حديث مغلق را

حکیم سنایی غزنوی //غزل شماره 10


==================


من كيم كانديشه تو هم نفس باشد مرا
يا تمناي وصال چون تو كس باشد مرا

گر بود شايسته غم خوردن تو جان من
اين نصيب از دولت عشق تو بس باشد مرا

گر نه عشقت سايه من شد چرا هر گه كه من
روي بر تابم ازو پويان ز پس باشد مرا

هرنفس كانرا بياد روزگار تو زنم
جمله عالم طفيل آن نفس باشد مرا

هز رمان ز اميد وصل تو دل خود خوش كنم
باز گويم نه چه جاي اين هوس باشد مرا

چون خيال خاكپايت مي‌نبيند چشم من
بر وصال تو چگونه دست رس باشد مرا


حکیم سنایی غزنوی //غزل شماره 15


==================

مرحبا مرحبا براي هلالا
آسمان را نماي كل كمالا

چند ازين پرده ز آفتاب برون آي
جان ما را بخر ز دست خيالا

اندر آي اندر آي تا بشناسيم
از جمال تو حال را ز محالا

اي همه روي بر خرام به منظر
تا رهد ديده زين شب همه خالا

اشهب صبح در گريزد از شرم
چون بجنبد ز ابلق تو دوالا

روشني را نشان به اوج شرف بر
تيرگي را فگن به برج و بالا

اي ز پرده زمانه آمده اينجا
مرحبا مرحبا تعالي تعالا

عقل و دينمان ببر تراست مباحا
جان و دلمان ببر تراست حلالا

تا سنايي چو ديد گويد اي مه
حبذا و جهك المبارك فالا


حکیم سنایی غزنوی //غزل شماره 18

==================

فرياد از آن دو چشمك جادوي دلفريب
فرياد از آن دو كافر غازي با نهيب

اين همبر دو تركش دلگير جان ستان
وان پيش دو شمامه كافور يا دو سيب

بردوش غايه كش او زهره مي‌رود
چون كيقباد و قيصر پانصدش در ركيب

يوسف نبود هرگز چون او به نيكويي
چون سامري هزارش چاكر گه فريب

آسيب عاشقي و غم عشق و گمرهي
تا روي او بديد پس آن طرفه‌ها و زيب

غمخانه برگزيد و ره عشق و گمرهي
هر روز مي برآرد نوعي دگر ز جيب

بسترد و گفت چون كه سنايي همه ز جهل
بنبشت در هواي غم عشق صد كتيب



حکیم سنایی غزنوی //غزل شماره23

==================

اي لعبت صافي صفات اي خوشتر از آب حيات
هستي درين آخر زمان اين منكران را معجزات

هم ديده داري هم قدم هم نور داري هم ظلم
در هزل وجد اي محتشم هم كعبه گردي هم منات

حسن ترا بينم فزون خلق ترا بينم زبون
چون آمد از جنت برون چون تو نگاري بي برات

در نارم از گلزار تو بيزارم از آزار تو
يك ديدن از ديدار تو خوشتر ز كل كاينات

هر گه كه بگشايي دهن گردد جهان پر نسترن
بر تو ثنا گويد چو من ريگ و مطر سنگ و نبات

عالي چو كعبه كوي تو نه خاكپاي روي تو
بر دو لب خوشبوي تو جان را به دل دارد حيات

برهان آن نوشين لبت چون روز گرداند شبت
وان خالها بر غبغبت تابان چو از گردون بنات

بر ما لبت دعوت كني بر ما سخن حجت كني
وقتي كه جان غارت كني چون صوفيان در ده صلات

باز ار بكشتي عاجزي بنماي از لب معجزي
چون از عزي نبود عزي لا را بزن بر روي لات

غمهات بر ما جمله شد بغداد همچون حله شد
يك ديده اينجا دجله شد يك ديده آنجا شد فرات

جان سنايي مر ترا از وي حذر كردن چرا
از تو گذر نبود ورا هم در حيات و هم ممات

اي چون ملك گه سامري وي چون فلك گه ساحري
تا بر تو خوانم يك سري «الباقيات الصالحات»



حکیم سنایی غزنوی //غزل شماره 25


==================

تا نقش خيال دوست با ماست
ما را همه عمر خود تماشاست

آنجا كه جمال دلبر آمد
والله كه ميان خانه صحراست

وانجا كه مراد دل برآمد
يك خار به از هزار خرماست

گر چه نفس هوا ز مشكست
ورچه سلب زمين ز ديباست

هر چند شكوفه بر درختان
چون دو لب دوست پر ثرياست

هر چند ميان كوه لاله
چون ديده ميان روي حوراست

چون دولت عاشقي در آمد
اينها همه از ميانه برخاست

هرگز نشود به وصل مغرور
هر ديده كه در فراق بيناست

اكنون كه ز باغ زاغ كم شد
بلبل ز گل آشيانه آراست

بر هر سر شاخ عندليبي‌ست
زين شكر كه زاغ كم شد و كاست

فرياد همي كند كه باري
امروز زمانه نوبت ماست


حکیم سنایی غزنوی //غزل شماره 28

==================

ماه شب گمرهان عارض زيباي تست
سرو دل عاشقان قامت رعناي تست

همت كروبيان شعبده دست تست
سرمه روحانيان خاك كف پاي تست

راي همه زيركان بسته تقدير تست
جان همه عاشقان سغبه سوداي تست

وصل تو سيمرغ گشت بر سر كوي عدم
خاطر بي خاطران مسكن و ماواي تست

بر فلك چارمين عيسي موقوف را
وقت خروج آمدست منتظر راي تست

موسا چون مست گشت عربده آغاز كرد
صبر به غايت رسيد وقت تجلاي تست


حکیم سنایی غزنوی //غزل شماره 35

==================

اي صنم در دلبري هم دست و هم دستان تراست
بر دل و جان پادشاهي هم دل و هم جان تراست

هم حيات از لب نمودن هم شفا از رخ چو حور
با دم عيسي و دست موسي عمران تراست

در سر زلف نشان از ظلمت اهريمنست
بر دو رخ از نور يزدان حجت و برهان تراست

اي چراغ دل نمي‌داني كه اندر وصل و هجر
دوزخ بي مالك و فردوس بي رضوان تراست

در ميان اهل دين و اهل كفر اين شور چيست
گر مسلم بر دو رخ هم كفر و هم ايمان تراست

از جمال و از بهايت خيره گردد سرو و مه
سرو بستاني تو داري ماه بي كيوان تراست

آنچه بت‌گر كرد و جادو ديد جانا باطل است
در دو مرجان و دو نرگس كار اين و آن تراست

گر من از حواري جنت ياد نارم شايدم
كانچه حورالعين جنت داشت صد چندان تراست

از همه خوبان عالم گوي بردي شاد باش
داوري حاجت نيايد اي صنم فرمان تراست

در همه جايي سنايي چاكر و مولاي تست
گر براني ور بخواني اي صنم فرمان تراست

اين چنين صيدي كه در دام تو آمد كس نديد
گوي گردون بس كه اكنون نوبت ميدان تراست

حکیم سنایی غزنوی //غزل شماره 38


==================

اي جان جهان كبر تو هر روز فزونست
ليكن چه توان كرد كه وقت تو كنونست

نشگفت اگر كبر تو هرگز نشود كم
چون خوبي ديدار تو هر روز فزونست

عالم ز جمال تو پرآوازه شد امروز
زيرا كه جمال تو ز اندازه برونست

در زلف تو تاب و گره و بند و شكنجست
در چشم تو مكر و حيل و زرق و فسونست

تا من رخ چون چشمه خورشيد تو ديدم
چشمم ز غم عشق تو چون چشمه خونست

اي رفته ز نزديك سنايي خبرت هست
كز عشق تو حال من دل سوخته چونست

از مهر تو چون نقطه خونست دلم زانك
بر ماه ترا دايره غاليه گونست

حکیم سنایی غزنوی //غزل شماره 46


==================

گر تو پنداري كه جز تو غمگسارم نيست هست
ور چنان داني كه جز تو خواستگارم نيست هست

يا بجز عشق تو از تو يادگارم هست نيست
يا قدم در عشق تو سخت استوارم نيست هست

يا بجز بيدادي تو كارزارم هست نيست
يا به بيداد تو با تو كارزارم نيست هست

يا سپيد و روشن از تو كار و بارم هست نيست
يا سياه و تيره بي تو روزگارم نيست هست

يا بر اميد وصالت شب قرارم هست نيست
يا در اندوه فراقت دل فگارم نيست هست

يا فراقت را بجز ناله شعارم هست نيست
يا وصالت را شب و روز انتظارم نيست هست

گر دگر همچون سنايي صيد زارم هست نيست
يا اگر شيريست او آنگه شكارم نيست هست


حکیم سنایی غزنوی //غزل شماره 50

 

=======

 

کار تو پیوسته آزارست گویی نیست هست
زین سبب کار دلم زارست گویی نیست هست
 
خصم تو بازار من بشکست و با خصم ای صنم
مر ترا پیوسته بازارست گویی نیست هست
 
تا به خروارست شکر لعل نوشین ترا
در دلم عشقت به خروارست گویی نیست هست
 
طره‌ی طرار تو دل دزدد از مردم همی
شد یقین کان طره طرارست گویی نیست هست
 
ماهرویا تا تو کردی رایت صحبت نگون
رایت صبرم نگونسارست گویی نیست هست
 
بوسه‌ای را زان لب چون لعل نوشینت به جان
چاکر مسکین خریدارست گویی نیست هست
 
نرگس خونخوار تو پیوسته خون ریزد همی
نرگست بس شوخ و خونخوارست گویی نیست هست
 
غزل شماره 52
 
======
 
سبب عاشقان نه نیکوییست
آفت دلبران نه مه روییست
 
عشق ذات و صفات شرکت نیست
بت پرستیدن از سیه روییست
 
عشق هم عاشقست و هم معشوق
عشق دو رویه نیست یکروییست
 
مایه‌ی عشق بی‌نصیبی دان
هر که گوید جز این سمر گوییست
 
قطع کردم سخن تمام نگفت
راحت عاشقان ز کم گوییست
 
غزل شماره 54
 
======
 
ماه رویا گرد آن رخ زلف چون زنجیر چیست
وندران زنجیر چندان پیچ و تاب از قیر چیست
 
گر بود زنجیر جانان از پی دیوانگان
خود منم دیوانه بر عارض ترا زنجیر چیست
 
گر شراب و شیر خواهی مضمر اندر یاسمین
توده‌ی عنبر فگنده بر شراب و شیر چیست
 
قبله‌ی جان ای نگار از صورت و روی تو نیست
از خیالت روز و شب در چشم من تصویر چیست
 
قد من گر چون کمان از عشق تو شد پس چرا
گرد آن دو نرگس بیمار چندان تیر چیست
 
آیتی کز فال عشق تو برآید مر مرا
اندر آن آیت به جز اندوه و غم تفسیر چیست
 
در ازل رفته‌ست تقدیری ز عشقت بر سرم
جز رضا دادن نگارا حیله و تدبیر چیست
 
ای سنایی چون مقصر نیستی در عشق او
در وفا و عهد تو چندین ازو تقصیر چیست
 
 
غزل شماره 56
 
=====
 
ای پسر عشق را شکایت نیست
در ره عاشقی نهایت نیست
 
اگرت عشق هست شاکر باش
که به عشق اندرون شکایت نیست
 
گر بنالی ز حال عشق ترا
علت عاشقی به غایت نیست
 
جهد کن جهد تا به عشق رسی
کانچه گفتم ترا کفایت نیست
 
ز عمل کام دل شود حاصل
درد را نزد من حکایت نیست
 
چون وصیت کنم به عشق ترا
که مرا نوبت وصایت نیست
 
عشق ما را ولایتی دادست
که کسی را چنان ولایت نیست
 
رایت خیل عشق فعل بود
عشق را نزد فعل رایت نیست
 
هر کرا عشق نیست در دل و جان
در دل و جان او هدایت نیست
 
غزل شماره 58
 
======
 
چون درد عاشقی به جهان هیچ درد نیست
تا درد عاشقی نچشد مرد مرد نیست
 
آغاز عشق یک نظرش با حلاوتست
انجام عشق جز غم و جز آه سرد نیست
 
عشق آتشی ست در دل و آبی ست در دو چشم
با هر که عشق جفت ست زین هر دو فرد نیست
 
شهدیست با شرنگ و نشاطی‌ست با تعب
داروی دردناکست آنرا که درد نیست
 
آنکس که عشق بازد و جهان بازد و جهان
بنمای عاشقی که رخ از عشق زرد نیست
 
غزل شماره 60
 
======
 
جام می پر کن که بی جام میم انجام نیست
تا به کام او شوم این کار جز ناکام نیست
 
ساقیا ساغر دمادم کن مگر مستی کنم
زان که در هجر دلارامم مرا آرام نیست
 
ای پسر دی رفت و فردا خود ندانم چون بود
عاشقی ورزیم و زین به در جهان خودکام نیست
 
دام دارد چشم ما دامی نهاده بر نهیم
کیست کو هم بسته و پا بسته‌ی این دام نیست
 
غزل شماره 62
 
======
 
کار دل باز ای نگارینا ز بازی در گذشت
شد حقیقت عشق و از حد مجازی در گذشت
 
گر به بازی بازی از عشقت همی لافی زدم
کار بازی بازی از لاف و بازی در گذشت
 
اندک اندک دل به راه عشقت ای بت گرم شد
چون ز من پیشی گرفت از اسب تازی در گذشت
 
سودکی دارد کنون گر گوید ای غازی بدار
تیر چون از شست شد از دست غازی در گذشت
 
چشم خونخوار تو از قتال سجزی دست برد
زلف دلدوز تو از طرار رازی در گذشت
 
گر چه کشمیریست آن سیمین صنم از حسن خویش
از بت چینی و ماچین و طرازی در گذشت
 
بی‌نیاز ار داشتی خوشدل سنایی را کنون
این نیاز و خوشدلی و بی‌نیازی در گذشت
 
غزل شماره 65
 
======
 
هر آن روزی که باشم در خرابات
همی نالم چو موسی در مناجات
 
خوشا روزی که در مستی گذارم
مبارک باشدم ایام و ساعات
 
مرا بی خویشتن بهتر که باشم
به قرایی فروشم زهد و طاعات
 
چو از بند خرد آزاد گشتم
نخواهم کرد پس گیتی عمارات
 
مرا گویی لباسات تو تا کی
خراباتی چه داند جز لباسات
 
گهی اندر سجودم پیش ساقی
گهی پیش مغنی در تحیات
 
پدر بر خم خمرم وقف کردست
سبیلم کرد مادر در خرابات
 
گهی گویم که ای ساقی قدح گیر
گهی گویم که ای مطرب غزل‌هات
 
گهی باده کشیده تا به مستی
گهی نعره رسیده تا سماوات
 
مرا موسی نفرماید به تورات
چو کردم حق فرعونی مکافات
 
چو دانی کاین سنایی ترهاتست
مکن بر روی سلامی خواجه هیهات
 
غزل شماره 69
 
======
 
چه خواهی کرد قرایی و طامات
تماشا کرد خواهی در خرابات
 
زمانی با غریبان نرد بازم
زمانی گرد سازم با لباسات
 
گهی شه رخ نهم بر نطع شطرنج
گهی شه پیل خواهم گاه شهمات
 
گهی همچون لبک در نالش آیم
گهی با ساتکینی در مناجات
 
گهی رخ را نهاده بر زمین پست
گهی نعره کشیده در سماوات
 
چنان گشتم ز مستی و خرابی
که نشناسم عبارات از اشارات
 
نه مطرب را شناسم از موذن
نه دستان را شناسم از تحیات
 
شنیدم من که شاهی بنده را گفت
که تو عبد منی پیش آر حاجات
 
همی گفت ای سنایی توبه ننیوش
که من باشم بپاهم در مناجات
 
غزل شماره 71
 

گلچین از زیبا ترین غزلیات محمد تقی بهار

گزیده ای از زیبا ترین غزلیات شمس‌الدّین محمّد وحشی بافقی

گلچین از زیباترین غزلیات سعید بیابانکی

گلچین از زیبا ترین غزلیات احمد حسینی اصفهانی

گلچین از زیبا ترین غزلیات جلال‌الدین محمد بلخی

گلچین از زیبا ترین غزلیات رکن‌ الدین اوحدی مراغه ای

گلچین از زیبا ترین غزلیات جلال‌الدین خواجوی کرمانی

گلچین از زیبا ترین غزلیات عطار نيشابوري

گلچین از زیبا ترین غزلیات فروغی بسطامی

گلچین از زیبا ترین غزلیات رضی الدین آرتیمان

گلچین از زیبا ترین غزلیات محتشم کاشانی

گزیده ای از زیبا ترین غزلیات مسعود بن سعد بن سلمان

گلچین از زیبا ترین غزلیات ملا هادی سبزواری

گلچین از زیباترین غزلیات ایرج میرزا ( فخرالشعرا )

گلچین از زیبا ترین غزلیات بیدل دهلوی

گلچین از زیبا ترین غزلیات عبید زاکانی

گلچین از زیبا ترین غزلیات افضل‌الدّین بدیل بن علی خاقانی

گلچین از زیبا ترین اشعار مهرداد اوستا

گلچین از زیبا ترین غزلیات بهاءالدین محمد بن حسین عاملی

گزیده ای از زیبا ترین غزلیات میرزا حبیب الله شیرازی

شبنمی بودم ز دریا غرقه در دریا شدم

گلچین از زیبا ترین غزلیات شاطرعباس صبوحی

گزیده ای از زیبا ترین غزلیات حکیم سنایی غزنوی

گلچین از زیبا ترین غزلیات سعدی شیرازی

گلچین از زیبا ترین غزلیات عماد خراسانی

گلچین از زیبا ترین غزلیات اوحدالدّین محمّدبن محمّد انوری

گلچین از زیبا ترین غزلیات میرزا محمد علی صائب تبریزی

گلچین از زیبا ترین غزلیات حسن بن شمس‌الدین محمد خوسفی

گلچین از زیبا ترین غزلیات محمدعلی بهمنی

گزیده ای از زیبا ترین غزلیات باباافضل کاشانی

گلچین از زیبا ترین غزلیات و اشعـار رهـی معیـــری

گلچین از زیبا ترین غزلیات سید محمدحسین بهجت تبریزی

گزیده ای از زیبا ترین غزلیات سیف فرغانی

گلچین از زیبا ترین غزلیات ابوالفضل عظیمی بیلوردی دادا

گزیده ای از زیبا ترین غزلیات خواجه شمس‌الدین محمد

 

ادامه مطالب

 


برچسب‌ها: سنایی, شعر, غزل
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۲ساعت 5:5  توسط رادیو 110