|
رادیــــــــــــو110
|
دانلود اسکای ---
================
جرمى ندارم بيش از اين کز جان وفادارم ترا
ور قصد آزارم کنى هرگز نيازارم ترا
زين جور بر جانم کنون، دست از جفا شستى به خون
جانا چه خواهد شد فزون، آخر ز آزارم ترا
رخ گر به خون شويم همي، آب از جگر جويم همى
در حال خود گويم همي، يادى بود کارم ترا
آب رخان من مبر، دل رفت و جان را درنگر
تيمار کار من بخور، کز جان خريدارم ترا
هان اى صنم خوارى مکن، ما را فرازارى مکن
آبم به تاتارى مکن، تا دردسر نارم ترا
جانا ز لطف ايزدى گر بر دل و جانم زدى
هرگز نگويى انوري، روزى وفادارم ترا
اوحدالدّین محمّدبن محمّد انوری/ انوری ابیوردی-غزل شماره ٢
================
جانا به جان رسيد ز عشق تو کار ما
دردا که نيستت خبر از روزگار ما
در کار تو ز دست زمانه غمى شدم
اى چون زمانه بد، نظرى کن به کار ما
بر آسمان رسد ز فراق تو هر شبى
فرياد و نالهاى دل زار زار ما
دردا و حسرتا که بجز بار غم نماند
با ما به يادگارى از آن روزگار ما
بوديم بر کنار ز تيمار روزگار
تا داشت روزگار ترا در کنار ما
آن شد که غمگسار غم ما تو بوده اى
امروز نيست جز غم تو غمگسار ما
آرى به اختيار دل انورى نبود
دست قضا ببست در اختيار ما
اوحدالدّین محمّدبن محمّد انوری/ انوری ابیوردی-غزل شماره ٨
================
معشوقه به رنگ روزگارست
با گردش روزگار يارست
برگشت چو روزگار و آن نيز
نوعى ز جفاى روزگارست
بس بوالعجب و بهانه جويست
بس کينه کش و ستيزه کارست
اين محتشميست با بزرگى
گر محتشم و بزرگوارست
بوسى ندهد مگر به جانى
آرى همه خمر با خمارست
در باغ زمانه هيچ گل نيست
وان نيز که هست جفت خارست
اى دل منه از ميان برون پاى
هر چند که يار بر کنارست
اميد مبر کز آنچه مردم
نوميدترست اميدوارست
هر چند شمار کار فردا
کاريست که آن نه در شمارست
بتوان دانست هر شب از عمر
آبستن صد هزار کارست
اوحدالدّین محمّدبن محمّد انوری/ انوری ابیوردی-غزل شماره ٢٤
================
هر شکن در زلف تو از مشک دالى ديگرست
هر نظر از چشم تو سحر حلالى ديگرست
نايد اندر وصف کس آن چشم و زلف از بهر آنک
در خيال هرکس از هريک خيالى ديگرست
هرچه دل با خويشتن صورت کند زان زلف و چشم
عقل دورانديش گويد آن مثالى ديگرست
هرکسى زان چشم و زلف اندر گمانى ديگرند
وان گمانها نيز از هريک محالى ديگرست
گرچه در عين کمالست از نکويى گوييا
از وراى آن کمال او کمالى ديگرست
من به حالى ديگرم از عشق او هر لحظه اى
زانکه او در حسن هر ساعت به حالى ديگرست
اوحدالدّین محمّدبن محمّد انوری/ انوری ابیوردی-غزل شماره ٢٨
================
بازماندم در غم و تيمار او تدبير چيست
بازگشتم عاجز اندر کار او تدبير چيست
باز خون عقل و جانم ريخت اندر عشق او
ديده شوخ کش خونخوار او تدبير چيست
باز بار ديگرم در زير بار غم کشيد
آرزوى لعل شکربار او تدبير چيست
پيش از اين عمرى به باد عشق او بر داده ام
بازگشتم عاشق ديدار او تدبير چيست
در ميان محنت بسيار گشتم ناپديد
از غم و انديشه ى بسيار او تدبير چيست
شيوه عهدش دگر با انورى بخرند باز
خويشتن بفروخت در بازار او تدبير چيست
اوحدالدّین محمّدبن محمّد انوری/ انوری ابیوردی-غزل شماره ٤٠
================
از بس که کشيدم از تو بيداد
از دست تو آمدم به فرياد
فرياد از آن کنم که آمد
بر من ز تو اى نگار بيداد
داد از دل پر طمع چه دارم
بر خير چرا کنم سر از داد
مردى چه طلب کنم ز آتش
نرمى چه طلب کنم ز پولاد
شادى ز دل منست غمگين
در عشق تو اى بت پرى زاد
هرگز دل من مباد بى غم
گر تو به غم دل منى شاد
من جان و جهان به باد دادم
اى جان جهان ترا بقا باد
اوحدالدّین محمّدبن محمّد انوری/ انوری ابیوردی-غزل شماره ٥٥
================
عشق تو بر هرکه عافيت به سر آرد
هر دو جهانش به زير پاى درآرد
عقل که در کوى روزگار نپايد
بر سر کوى تو عمرها به سر آرد
صبر که ساکن ترين عالم عشق است
زلف تو هر ساعتش به رقص درآرد
با توبه بيشئى صبر درنتوان بست
زانکه به يک روزه غم شکم ز بر آرد
بوى تو باد ار شبى برد به طوافى
جمله عشاق را ز خاک برآرد
گفتم يارب چه عيشها کنمى من
گر ز وصال توام کسى خبر آرد
هجر ترا زين حديث خنده برافتاد
گفت که آرى چنين بود اگر آرد
اوحدالدّین محمّدبن محمّد انوری/ انوری ابیوردی-غزل شماره ٦٢
================
تا ماه رويم از من رخ در حجيب دارد
نه ديده خواب يابد نه دل شکيب دارد
هم دست کامرانى دل از عنان گسسته
هم پاى زندگانى جان در رکيب دارد
پندار درد گشتم گويى که در دو عالم
هرجا که هست دردى با من حسيب دارد
بفريفت آن شکر لب ما را به عشوه آرى
بس عشوه هاى شيرين کان دلفريب دارد
اوحدالدّین محمّدبن محمّد انوری/ انوری ابیوردی-غزل شماره ٦٦
================
دلبر هنوز ما را از خود نمى شمارد
با او چه کرد شايد با او که گفت يارد
جانم فداى زلفش تا خون او بريزد
عمرم هلاک چشمش تا گرد از او برآرد
جان را چه قيمت آرد گر در غمش نسوزد
دل را محل چه باشد گر درد او ندارد
گيتى بسى نماند گر چهره باز گيرد
زنده کسى نماند گر غمزه برگمارد
آوازه جمالش دلها همى نوازد
ليکن بر وصالش کس را نمى گذارد
اوحدالدّین محمّدبن محمّد انوری/ انوری ابیوردی-غزل شماره ٧١
================
بتى دارم که يک ساعت مرا بى غم بنگذارد
غمى کز وى دلم بيند فتوح عمر پندارد
نصيحت گو مرا گويد که برکن دل ز عشق او
نمى داند که عشق او رگى با جان من دارد
دلم چون آبله دارد دگر عشق فدا بر کف
مگر از جان به سير آمد دلم کش باز مى خارد
مرا گويد بيازارم اگر جان در غمم ندهى
چگويى جان بدان ارزد که او از من بيازارد
نتابم روى از او هرگز اگرچه در غم رويش
مرا چرخ کهن هردم بلايى نو به روى آرد
اوحدالدّین محمّدبن محمّد انوری/ انوری ابیوردی-غزل شماره ٧٧
================
حسنش از رخ چو پرده برگيرد
ماه واخجلتاه درگيرد
چون غم او درآيد از در دل
صبر بيچاره راه برگيرد
شاهد جانم و دلم غم اوست
کين به پا آرد آن ز سر گيرد
عشق عمرم ببرد و عشوه بداد
تا ببينى که سر به سر گيرد
دل همى گويدم به باقى عمر
بوسه اى خواه بو که درگيرد
صد غم از عشق او فزون دارد
انورى گر شمار برگيرد
گر دهد بوسه اى وگر ندهد
اندر آن صد غم دگر گيرد
اوحدالدّین محمّدبن محمّد انوری/ انوری ابیوردی-غزل شماره ٨٦
================
مرا صوت نمى بندد که دل يارى دگر گيرد
مرا بيکار بگذارد سر کارى دگر گيرد
دل خود را دهم پندى اگرچه پند نپذيرد
که بگذارد هواى او هوادارى دگر گيرد
ازو دورى نيارم جست ترسم زانکه ناگاهى
خورد زنهار با جانم وفادارى دگر گيرد
اگر زان لعل شکربار بفروشد به جان مويى
رضاى او بجويد جان خريدارى دگر گيرد
گل باغ وصالش را رها کردم به نادانى
به جاى گل ز هجر او همى خارى دگر گيرد
اوحدالدّین محمّدبن محمّد انوری/ انوری ابیوردی-غزل شماره ٨٨
================
ترا کز نيکوان يارى نباشد
مرا نزد تو مقدارى نباشد
نباشد دولت وصلت کسى را
وگر باشد مرا بارى نباشد
ترا گر کار من دامن نگيرد
ز بخت من عجب کارى نباشد
گلى نشکفت بارى اين زمانم
اگر در زير اين خارى نباشد
مرا کاندر کيايى خود دلى نيست
ترا بر دل از آن بارى نباشد
به بازارى که جان را نرخ خاکست
دلى را روز بازارى نباشد
دل ايمن دار و بردار انورى را
کزو بهتر وفادارى نباشد
گر از پيوند او فخريت نبود
چنين دانم که هم عارى نباشد
گران آنکس برآيد بر تو کو را
چو مجدالدين خريدارى نباشد
اوحدالدّین محمّدبن محمّد انوری/ انوری ابیوردی-غزل شماره ١٠١
================
عجب عجب که ترا ياد دوستان آمد
درآ درآ که ز تو کار ما به جان آمد
مبر مبر خور و خوابم ز داغ هجران بيش
مکن مکن که غمت سود و دل زيان آمد
چه مى کنى به چه مشغولى و چه مى طلبى
چه گفتمت چه شنيدى چه در گمان آمد
مزن مزن پس از اين در دل آتشم که ز تو
بيا بيا که بدين خسته دل غمان آمد
چنان که بود گمان رهى به بدعهدى
به عاقبت همه عهد تو همچنان آمد
کرانه کردى از من تو خود ندانستى
که دل ز عشق تو يکباره در ميان آمد
مکن تکبر و بهر خداى راست بگوى
که تا حديث منت هيچ بر زبان آمد
اوحدالدّین محمّدبن محمّد انوری/ انوری ابیوردی-غزل شماره ١١٠
================
من آن نيم که مرا بى تو جان تواند بود
دل زمانه و برگ جهان تواند بود
نهان شد از من بيچاره راز محنت تو
قضاى بد ز همه کس نهان تواند برد
خوش آنکه گويى چونى همى توانى نه
در اين چنين سر و توشم توان تواند بود
اگر ز حال منت نيست هيچ گونه خبر
که حال من ز غمت بر چه سان تواند بود
چرا اگر به همه عمر ناله اى شنوى
به طعنه گويى کار فلان تواند بود
جفا مکن چه کنى بس که در ممالک حسن
برات عهد و وفا ناروان تواند بود
در اين زمانه هر آوازه کز وفا فکنند
همه صداى خم آسمان تواند بود
اگر ز عهد و وفا هيچ ممکنست نشان
در اين جهان چو نيابى در آن تواند بود
اوحدالدّین محمّدبن محمّد انوری/ انوری ابیوردی-غزل شماره ١٣٧
================
از نازکى که رنگ رخ يار مى نمايد
گل با همه لطافت او خار مى نمايد
وانجا که سايه سر زلفش رخ بپوشد
روز آفتاب بر سر ديوار مى نمايد
داعى عشق او چو به بازار دين برآيد
سجاده ها به صورت زنار مى نمايد
در باغ روزگار ز بيداد نرگس او
تا شاخ نرگسى به مثل دار مى نمايد
فرداى وعده هاش چنان روزگار خواهد
کامسال با بهانه او پار مى نمايد
گفتم که بوسه گفت که زر گفتمش که جان
گفت اى زبون نگر که خريدار مى نمايد
گفتم که جان به از زر گفتا که گر چنين است
زانم ازين متاع به خروار مى نمايد
تدبير چه که هرکه ز گيتى به کارى آمد
در کار او فروشد و هم کار مى نمايد
زينسان که مانده اند کرا کار ازو برآيد
چون کار انورى ز غمش زار مى نمايد
اوحدالدّین محمّدبن محمّد انوری/ انوری ابیوردی-غزل شماره ١٥٤
================
جانا به غريبستان چندين بنماند کس
باز آى که در غربت قدر تو نداند کس
صد نامه فرستادم يک نامه تو نامد
گويى خبر عاشق هرگز نرساند کس
در پيش رخ خوبت خورشيد نيفروزد
در پيش سواران خر هرگز بنراند کس
هر کو ز مى وصلت يک جام بياشامد
تا زنده بود او را هشيار نخواند کس
اوحدالدّین محمّدبن محمّد انوری/ انوری ابیوردی-غزل شماره ١٧٣
================
دردا و دريغا که دل از دست بدادم
واندر غم و انديشه و تيمار فتادم
آبى که مرا نزد بزرگان جهان بود
خوش خوش همه بر باد غم عشق تو دادم
با وصل تو نابوده هنوزم سر و کارى
سر بر خط بيداد و جفاى تو نهادم
دل در سخن زرق زراندود تو بستم
تا در غم تو خون دل از ديده گشادم
مپسند که با خاک برم درد فراقت
چون دست غم عشق تو برداد به بادم
با آنکه نباشى نفسى جز به خلافم
هرگز نفسى جز به رضاى تو مبادم
اوحدالدّین محمّدبن محمّد انوری/ انوری ابیوردی-غزل شماره ١٩٠
================
بدان عزمم که ديگر ره به ميخانه کمر بندم
دل اندر وصل و هجر آن بت بيدادگر بندم
به رندى سر برافرازم به باده رخ برافروزم
ره ميخانه برگيرم در طامات بربندم
چو عريان مانم از هستى قباهاى بقا دوزم
چو مفلس گردم از هستى کمرهاى به زر بندم
گرم يار خراباتى به کيش خويش بفريبد
به زنارش که در ساعت چو او زنار دربندم
ز خير و شر چو حاصل شد سر از گردون برآرد خود
من نادان چه معنى را دل اندر خير و شر بندم
چو کس واقف نمى گردد همى بر سر کار او
همين بندم دل آخر به که در کار دگر بندم
اوحدالدّین محمّدبن محمّد انوری/ انوری ابیوردی-غزل شماره ١٩٤
================
اى دوست تر از جانم زين بيش مرنجانم
مگذر ز وفادارى مگذار برين سانم
جان بود و دلى ما را دل در سر کارت شد
جان مانده چه فرمايى در پاى تو افشانم
من با تو جفا نکنم تو عادت من دانى
با من تو وفا نکنى من طالع خود دانم
با دلشده مسکين چندين چه کنى خوارى
اى کافر سنگين دل آخر نه مسلمانم
بشکست غمت پشتم با اين همه عزم آنست
تا جان بودم در تن روى از تو نگردانم
اوحدالدّین محمّدبن محمّد انوری/ انوری ابیوردی-غزل شماره ٢١٧
================
بيا اى راحت جانم که جان را بر تو افشانم
زمانى با تو بنشينم ز دل اين جوش بنشانم
ز حال دل که معلومست که هم اين بود و هم آن شد
بگويم شمه اى با تو ترا معلوم گردانم
به دندان مزد جان خواهى که آيى يک زمان با من
گواه آرى روا باشد حريف آب دندانم
مرا گويى چه دارى تو که پيش من کشى آنرا
چه دارم هرچه دارم من نشايد آن ترا دانم
يکى درياى خون دانم که آنرا ديده مى گويم
يکى وادى غم دانم که آنرا دل همى خوانم
اوحدالدّین محمّدبن محمّد انوری/ انوری ابیوردی-غزل شماره ٢٢٣
================
اى جان من به جان تو کز آرزوى تو
هست آب چشم من همه چون آب جوى تو
اى من غلام آن خم گيسوى مشکبوى
افتاده در دو پاى تو از آرزوى تو
هر شب خيال روى تو آيد به پيش من
تا روز من کند به سياهى چو موى تو
بربند نامه موى به نزديک من فرست
تا جان به جاى نامه فرستم به سوى تو
در کوى تو به بوى تو جان مى دهم چو باد
گر بوى تو به من بدهد خاک کوى تو
اوحدالدّین محمّدبن محمّد انوری/ انوری ابیوردی-غزل شماره ٢٥٤
================
تو گر دوست دارى مرا ور ندارى
منم همچنان بر سر دوستدارى
به هر دست خواهى برون آى با من
ز تو دست برد و ز من بردبارى
چه دارم ز عشق تو عمرى گذشته
نيارى بدين خاصيت روزگارى
چو گويم که خوارم ز عشق تو گويى
هم از مادر عشق زادست خوارى
من از کار تو دست بارى بشستم
زهى پايدارى زهى دست کارى
تو دارى سر آن که در کار خويشم ز
پاى اندر آرى و سر درنيارى
دل آنجا نهادم که عهدى بکردى
به پاى وفا بر کدام استوارى
همان به که با خوى تو دل نبندم
که الحق چنين خوب خويى ندارى
اوحدالدّین محمّدبن محمّد انوری/ انوری ابیوردی-غزل شماره ٢٨٦
================
اى خوبتر ز خوبى نيکوتر از نکويى
بدخو چرا شدستى آخر مرا نگويى
در نيکويى تمامى در بدخويى بغايت
يارب چه چشم زخمست خوبيت را نکويى
گه دوستى نمايى گه دشمنى فزايى
بيگانه آشنايى بدخوى خوبرويى
گيرم که برگرفتى دست عنايت از من
هر ساعتى بخونم دست جفا چه شويى
جرمم نهى و گويى دارم هزار ديگر
اى زودسير ديرست تا تو بهانه جويى
اوحدالدّین محمّدبن محمّد انوری/ انوری ابیوردی-غزلشماره ٣٢٠
================
قرطه بگشاى و زمانى بنشين بيش مگوى
روى بنماى که امروز چنين دارد روى
در عذر و گره موى ببند و بگشاى
که پذيراى گره شد تنم از مويه چو موى
اى شده پاى دلم آبله در جستن تو
چون به دست آمديم دل بنه و جست مجوى
سنگ عشق تو چو بشکست سبوى دل من
باز بايد زدن آخر بهم اين سنگ و سبوى
انورى پاى نخواهد ز گل عشق تو شست
گر تو زو دست بشويى چه کنم دست بشوى
اوحدالدّین محمّدبن محمّد انوری/ انوری ابیوردی-غزل شماره ٣٢١
ادامه مطالب