رادیــــــــــــو110
. -دانلود آهنگ با لینک مستقیم -- اس ام اس جدید---حکایات --- پیامک های زیبا به مناسبت سال نو ---- زیباترین عکس --

دانلود اسکای --- آخرین مطالب وبلاگ ---- زیباترین اشعار از شعرا --- کد پیشواز آهنگ ---

.
چون جلوه‌گر گردد بلا از قامت فتان تو
صد ره کنم در زیر لب خود را بلاگردان تو
 
در جلوه‌ی تو نازک میان کوشیده بهر من به جان
من کرده در زیر زبان جان را فدای جان تو
 
در رقص هرگه بسته‌ای زه بر کمان دلبری
من تیر نازت خورده و گردیده‌ام قربان تو
 
چون رفته‌ای دامن‌کشان من از تخیل سوده‌ام
بر پرده‌های چشم خود منت کشان دامان تو
 
هر شیوه کز شرم و حیا در پرده بودت ای پری
از پرده آوردی برون ای من سگ عرفان تو
 
از حاضران در غیرتم با اینکه هست از یک دلی
روی اشارتها به من از عشوه‌ی پنهان تو
 
کاکل پریشان چون روی گامی گران کن جان من
تا جان فشاند محتشم بر جعد مشک افشان تو
 
محتشم کاشانی : غزل شماره ۲
 
 
=============
 
دگر از بهر من زد دار عبرت سرو بالائی
حریفان می‌کنید امروز یا فردا تماشائی
 
دگر خواهند دید احباب در بازار رسوائی
دوان عریان تنی ژولیده موئی وحشی آسائی
 
دگر دیوانه‌ای از بند خواهد جست پر وحشت
کزو در هر سر کو سر زند شوری و غوغائی
 
دگر گرینده چشمی خواهد از سیلاب رانیها
زهر تفتنده دشت انگیخت شورانگیز دریائی
 
دگر پست و بلند ملک غم را می‌کند یکسان
پی صحرانوردی کوه گردی دشت پیمائی
 
ز تخم اشگ دیگر لاله خواهد کشت در صحرا
چو مجنون دامن هامون به خون دیده آلائی
 
وداع همدمان کن محتشم تا فرصتی داری
که ایام فراغت نیست جز امروز و فردائی
 
محتشم کاشانی : غزل شماره ۳
 
 
=============
 
نخست آنکس که شد در بند انکار تو من بودم
ولی آن کس که گشت اول گرفتار تو من بودم
 
زدند از من حریفان بیشتر لاف خریداری
ولی اول کسی کامد به بازار تو من بودم
 
به سیم و زر طلبکار تو گردیدند اگر جمعی
کسی کوشد به جان و سر خریدار تو من بودم
 
من اول از تو کردم احتراز اما اسیری هم
که کرد آخر سر خود در سر و کار تو من بودم
 
به بیماری کشید از حسرت کار دگر یاران
ولی آن کس که مرد از شوق دیدار تو من بودم
 
حریفان جان سپر کردند پیشت لیک جانبازی
که ضربت خورد از شمشیر خونخوار تو من بودم
 
چو نظم محتشم خوانی بگو کای بلبل محزون
کجا رفتی چه افتادت نه گلزار تو من بودم
 
محتشم کاشانی : غزل شماره ۶
 
 
=============
 
آن که چشمت را ز خواب ناز بیداری نداد
دلبری دادت بقدر ناز ودلداری نداد
 
آن که کرد از قوت حسنت قوی بازوی جور
قدرتت یک ذره بر ترک جفا کاری نداد
 
آن که کرد آزار دل را جوهر شمشیر حسن
اختیارت هیچ در قطع دل آزاری نداد
 
آنکه دردی بی‌دوا نگذاشت یارب از چه رو
غم به من داد و تو را پروای غمخواری نداد
 
آن که کردت در دبستان نکوئی ذو فنون
در فن یاری تو را تعلیم پنداری نداد
 
آن که داد از قد و کاکل شاه حسنت را علم
رایت ظلم تو را بیم از نگونساری نداد
 
آن که بار بی‌دلان کرد از غم عشقت فزون
محتشم را تا نکشت از غم سبکباری نداد
 
مهربان یاری هوای دلستانم می‌کند
بهترین دوستاران قصد جانم می‌کند
 
آن که انگشت تعرض هیچ گه برمن نداشت
این زمان او از خدنگ کین نشانم می‌کند
 
آن که گر یک دم ز کویش می‌شدم می‌شد ملول
این زمان در دشمنی غالب گمانم می‌کند
 
آن که نامش بر زبان خوشتر ز نام یار بود
از دو نام بوالعجب کوته زبانم می‌کند
 
گر نشاند شوق او تیر و کمانم بر نشان
گوشه‌گیر البته زان ابرو کمانم می‌کند
 
محتشم چون زان چمن دل بر ندارم که این زمان
مرغ هم پرواز قصد آشیانم می‌کند
 
محتشم کاشانی : غزل شماره ۱۱
 
 
=============
 
من نه آن صیدم که بودم پاسدار اکنون مرا
ورنه شهبازی ز چنگت می‌کشد بیرون مرا
 
زود می‌بینی رگ جانم به چنگ دیگری
گر نوازش می‌کنی زین پس به این قانون مرا
 
آن که دی بر من کشید از غمزه صد شمشیر تیز
تا تو واقف می‌شود می‌افکند در خون مرا
 
آن که دوش از پیش چشم ساحرش بگریختم
تا تو می‌یابی خبر می‌بندد از افسون مرا
 
آن که در دل خیل وسواسش پیاپی می‌رسد
تا تو خود را می‌رسانی می‌کند مجنون مرا
 
آن که از یک حرف مستم کرد اگر گوید دو حرف
می‌تواند کرد مدهوش از لب میگون مرا
 
آن گران تمکین که من دیدم همانا قادر است
کز تو بار عاشقی بر دل نهد افزون مرا
 
گر به آن خورشیدرو یک ذره خود را می‌دهم
می‌برد در عزت از رغم تو بر گردون مرا
 
چون گریزم محتشم گر آن بت زنجیر موی
پای دل بندد پس از تحقیق این مضمون مرا
 
محتشم کاشانی : غزل شماره ۱۵
 
 
=============
 
 
به بازی آفتاب را چه گفتم ماه رنجیدی
دلیرم کردی اول در سخن آنگاه رنجیدی
 
ز من در باب آن زلف و زنخدان خواستی حرفی
چو من از ریسمانت رفتم اندر چاه رنجیدی
 
به تیغت نیم به سمل گشته بود ای ماه مرغ دل
چو از تقصیر خویشت ساختم آگاه رنجیدی
 
به کشتن سر بلندم دیر می‌کردی چه گفتم من
که بر قدم لباس شوق شد کوتاه رنجیدی
 
دهانت را چه گفتم هیچ بر من خرده نگرفتی
ولی این حرف چون افتاد در افواه رنجیدی
 
ز ره صد ره برون شد غیر و طبعت زو نشد رنجه
چرا زین بی دل گمره به یک بی‌راه رنجیدی
 
حدیث محتشم بر خاطرت ماند گران اول
چو بد تاویل کرد آن حرف را بدخواه رنجیدی
 
محتشم کاشانی : غزل شماره ۱۹
 
 
=============
 
 
باز جائی رفته‌ام کز روی یارم شرمسار
روی برگشتن ندارم شرمسارم شرمسار
 
در تب عشقم هوس فرمود نا پرهیزیی
کاین زمان تا حشر از آن پرهیزگارم شرمسار
 
با رخ و زلفش دلم شرط قراری کرده بود
هم از آن شرحم خجل هم زان قرارم شرمسار
 
قول و فعل و عهد و شرطم بود پیشش معتبر
پیش او اکنون به چندین اعتبارم شرمسار
 
کار من یکباره مشکل شد در این عشق و هوس
ای اجل بازا که من زین کار و بارم شرمسار
 
همچو نعلم پیش او چشم از زمین برداشتن
نیست ممکن بس کزان زیبا سوارم شرمسار
 
محتشم بر شاخ دیگر بلبل دل را نشاند
من چه نرگس از رخ آن گلعذارم شرمسار
 
محتشم کاشانی : غزل شماره ۲۶
 
 
=============
 
 
دانسته باش ای دل کزان نامهربانت می‌برم
گر باز نامش می‌بری بی‌شک زبانت می‌برم
 
با شاهد دلجوی غم دست وفا کن در کمر
کامروز یا فردا از آن نازک میانت می‌برم
 
چون از چمن نخل جوان برد به زحمت باغبان
با ریشه‌ی پیوند جان از وی جنانت می‌برم
 
مردانه دندان سخت کن وز تیغ هجران سر مکش
گر سخت جانی تا ابد زان دلستانت می‌برم
 
زان میوه ارزان بها گر نگسلی پیوند خود
چون تاک ازین پس یک به یک رگهای جانت می‌برم
 
گر از ره بی‌غیرتی دیگر به آن کو می‌روی
از اره غیرت روان پای روانت می‌برم
 
شرح غم من محتشم زین پیش می‌گفتی به او
گر باز می‌گوئی زبان زین ترجمانت می‌برم
 
محتشم کاشانی : غزل شماره ۳۱
 
 
=============
 
چون من کجاست بوالعجبی در بسیط خاک
آب حیات بر لب و از تشنگی هلاک
 
دارم ز پاک دامنی اندر محیط وصل
حال کسی که سوخته باشد ز هجر پاک
 
آن می که می‌دهندم و من در نمی‌کشم
ریزم اگر به خاک شود مرده نشاء ناک
 
در دست وصل سوزن تدبیر روز و شب
دل ز احتراز کرده نهان جیب چاک چاک
 
دست هوس دراز نسازم به شاخ وصل
از حسرتم اگر رگ جان بگسلد چو تاک
 
جامم لبالب از می وصل است و من خجل
کاب حیات ریخته خواهد شدن به خاک
 
بر دامنت چو گرد هوس نیست محتشم
گر بر بساط قرب نشینی چو من چه باک
 
محتشم کاشانی : غزل شماره ۳۷
 
 
=============
 
بیرون شدم از بزمت ای شمع صراحی گردنان
هم دشمنی کردم به خود هم دوستی با دشمنان
 
دامن‌فشان رفتم برون زین انجمن وز غافلی
نقد وصالت ریختم در دامن تر دامنان
 
چون رفتم از مجلس برون غافل ز ارباب غرض
کارم به یکدم ساختند آن فتنه در بزم افکنان
 
از نیم شب برگشتنم یاران به طعن و سرزنش
ز انگیز آن ابرو کمان بر جان من ناوک زنان
 
من سر به جیب انفعال استاده تا بر جرم من
دامان عفوی پوشد آن سرخیل گل پیراهنان
 
از بهر عذر سهو خود هرچند کردم سجدها
چون بت نجنبانید لب آن زبده سیمین تنان
 
لازم شد اکنون محتشم کری کنون شمشیر هم
تا من به زنهار ایستم بر دست این در گرد نان
 
محتشم کاشانی : غزل شماره ۴۱
 
 
=============
 
وصل چون شد عام از هجران بود ناخوشترک
خاک هجران بر سر وصلی که باشد مشترک
 
کی نشیند در زمان وصل بر خاطر غبار
گر نه بیزد خاک شرکت بر سر عاشق فلک
 
وصل نامخصوص یار آدم کش است ای همدمان
خاصه یاری کش بود حسن پری خلق ملک
 
یار را با غیر دیدن مرگ اهل غیرت است
غیر بی‌غیرت درین معنی کسی را نیست شک
 
هرکجا گرمست از تیغ دو کس بازار وصل
می‌زنند آنجا حریفان نقد غیرت بر محک
 
عاشقی ریش است و وصل دلبران مرهم برآن
وصل چون شد مشترک می‌گردد آن مرهم نمک
 
بر سر هر نامه طغرائیست لازم محتشم
کی بود زیبنده گر باشد دو سر را تاج یک
 
سخن درست بگویم اگرچه میترسم
که آتش از دهنم سر برآرد از اعراض
 
به غیر عهد نهان نیستی ازو دیدم
که بر محبت ما بی‌دریغ زد مقراض
 
محتشم کاشانی : غزل شماره ۴۵
 
 
=============
 
 
دلم آزاد از دامش نمی‌گردد چه دامست این
زبانم کوته از نامش نمی‌گردد چه نام است این
 
گر آید روز روشن ور رود دور از رخ و زلفش
نه من یابم که صبح است آن نه دل داند که شامست این
 
به کامم روز و شب در عاشقی اما به کام که
به کام آن که جان می‌یابد از مرگم چه کام است این
 
تو گرم عیش با غیر و مرا هر لحظه در خاطر
که می‌سوزد دلت بر من چه سوداهای خام است این
 
یکی را ساختی محرم یکی را کشتی از حرمان
فراموش کار من بنگر کدامست آن کدامست این
 
بخور خونم چو آب و غیر، گر آبت دهد مستان
که پیش نیک و بددانان حلالست آن حرامست این
 
ز حالات دگرگون محتشم می‌ریزد از کلکت
گهی آب و گهی آتش چه ترتیب کلامست این
 
چه گویم نطقم آن قدرت ندارد
که اینجا کلک خود در جنبش آرد
 
کند آغاز ناخوش داستانی
برد خوشحالی از طبع جهانی
 
یزک سپاه هجران که نمود پیشدستی
عجب ارنگون نسازد علم سپاه هستی
 
ز می فراق بوئی شده آفت حضورم
چه حضور ماند آن دم که رسد زمان مستی
 
عجب است اگر نمیرم که چو شمع در گدازم
ز بلند شعله وصلی که نهاده روبه پستی
 
چه کنی امیدوارم به بقای صحبت ای گل
تو که پای بر صراحی زدی و قدح شکستی
 
چه دهی تسلی من به بشارت توقف
تو که محمل عزیمت ز جفا به ناقه بستی
 
بجز این که نقد دین را همه صرف کردم آخر
تو ببین چه صرف کردم من ازین صنم‌پرستی
 
به دو روزه وصلی باقی چه امید محتشم را
که بریده بیم هجرش رگ جان به پیش‌دستی
 
محتشم کاشانی : غزل شماره ۵۱
 
 
=============
 
فرمود مرا سجده‌ی خویش آن بت رعنا
در سجده فتادم که سمعنا واطعنا
 
ما دخل به خود در می‌دیدار نگردیم
ما حل له شارعنا فیه شرعنا
 
بودیم ز ذرات به خورشید رخش نی
الفرع رئینا والی الاصل رجعنا
 
روزی که دل از عین تعلق به تو بستیم
من غیرک یاقرة عینی و قطعنا
 
در زاریم از ضعف عمل پیش تو صد ره
ضعف الفرغ الاکبر و یارب فزعنا
 
در دار شفایت مرضی دفع نکردیم
لکن کسل الروح من الروح و قعنا
 
گر محتشم از غم علم عین نگون کرد
انا علم البهجة بالهم رفعنا
 
محتشم کاشانی : غزل شماره ۵۸
 
 
=============
 
تا همتم به دست طلب زد در بلا
دربست شد مسخر من کشور بلا
 
دست قضا به مژده کلاه از سرم ربود
چون می‌نهاد بر سر من افسر بلا
 
آن دم هنوز قلعه مه‌دم حصار بود
کاورد عشق بر سر من لشکر بلا
 
بر کوهکن ز رتبه‌ی مقدم نوشته‌اند
نام بلا کشان تو در دفتر بلا
 
تا بنده بود بی‌تو بدغ جنون اسیر
تابنده بود بر سر او افسر بلا
 
تا هست کاکل تو بلاجو عجب اگر
کاهد زمانه یک سر مو از سر بلا
 
مردیست مرد عشق که دایم چو محتشم
در یوزه مراد کند از در بلا
 
محتشم کاشانی : غزل شماره ۶۶
 
 
=============
 
صبح آن که داشت پیش تو جام شراب را
در آتش از رخ تو نشاند آفتاب را
 
مه نیز تافتد ز تو در بحر اضطراب
شب جام‌گیر و برفکن از رخ نقاب را
 
ممنون ساقیم که به روی تو پاک ساخت
زان آب شعله‌ی رنگ نقاب حجاب را
 
ای تیر غمزه کرده به الماس خشم تیز
دریاب نیم کشته ز هر عتاب را
 
از هم سرو تن و دل و جان می‌برند و نیست
جز لشگر غمت سبب انقلاب را
 
در من فکند دیدن او لرزه وای اگر
داند که چیست واسطه‌ی اضطراب را
 
دیدیم چشم جادوی آن مه شبی به خواب
اما دگر به چشم ندیدیم خواب را
 
در گرم و سرد ملک نکوئی فغان که نیست
قدری دل پرآتش و چشم پر آب را
 
او می‌شود سوار و دل محتشم طپان
کو پردلی که آید و گیرد رکاب را
 
محتشم کاشانی : غزل شماره ۷۱
 
 
=============
 
برین در می‌کشند امشب جهان‌پیما سمندی را
به سرعت می‌برند از باغ ما سرو بلندی را
 
غم صحرائیان دارم که غافل گیری گردون
به صحرا می‌برد از شهر بند صید بندی را
 
سپهرم مایه‌ی بازیچه‌ی خود کرده پنداری
که باز از گریه‌ام درخنده دارد نوشخندی را
 
سزاوار فراقم من که از خوبان پسندیدم
دل بیزار الفت دشمنی آفت پسندی را
 
نمی‌گفتم که آن بی درد با صد غصه نگذارد
به درد بی‌کسی در کنج محنت دردمندی را
 
دلم ازسینه خواهد جست بیرون محتشم تا کی
بود تاب نشستن در دل آتش سپندی را
 
محتشم کاشانی : غزل شماره ۷۷
 
 
=============
 
مبین به چشم کم ای شوخ نازنین ما را
گدای کوی توام همچنین مبین ما را
 
هنوز سجده‌ی آدم نکرده بود ملک
که بود گرد سجود تو بر جبین ما را
 
گذر به تربت ما یار کمتر از همه کرد
گمان بیاری او بود بیش ازین ما را
 
به دستیاری ما ناید آن مسیح نفس
اگر بود ید بیضا در آستین ما را
 
طبیب ما که دمش پاس روح می‌دارد
چه حکمت است که می‌دارد اینچنین ما را
 
نگین خام عشق است گوهر دل و نیست
به غیر حرف وفا نقش آن نگین ما را
 
بلاگزینی ما اختیاری ما نیست
خدا نداده دل عافیت گزین ما را
 
گناه یک نفس آن مه به مجلس از ما دید
که بند کرد در آن زلف عنبرین ما را
 
ز آه ما به گمانی فتاده بود امشب
که می‌نمود پیاپی به همنشین ما را
 
بیار پیک نظر محتشم نهفته فرست
که قاطعان طریقند در کمین ما را
 
محتشم کاشانی : غزل شماره ۸۰
 
 
=============
 
جهان آرا شدی چون ماه و ننمودی به من خود را
چو شمع ای سیم تن زین غصه خواهم سوختن خود را
 
بیا بر بام و با من یک سخن زان لعل نوشین کن
که خواهم بر سر کوی تو کشتن بی سخن خود را
 
من از دیوانگی تیغ زبان با چرخ خواهم زد
تو عاقل باش و بر تیغ زبان من مزن خود را
 
به من عهدی که در عهد از محبت بسته‌ای مشکن
به بد عهدی مگردان شهره‌ای پیمان شکن خود را
 
در آغوش خیالت می‌طپم حالم چسان باشد
اگر بینم در آغوش تو ای نازک بدن خود را
 
ورم صد جامه بر تن چون کنم شبهای تنهائی
تصور با تو در یک بستر ای گل پیرهن خود را
 
کنم چون محتشم طوطی زبانیها اگر بینم
بگرد شکرستان تو ای شیرین دهن خود را
 
محتشم کاشانی : غزل شماره ۸۵
 
 
=============
 
با چنین جرمی نراندم از دل ویران تو را
این قدرها جای در دل بوده است ای جان تو را
 
ساحری گویا با چندین خطا چون دیگران
راندن از چشم و برون کردن ز دل نتوان تو را
 
از خدا بهر تو خواهم صد بلا اما اگر
در بلائی بینمت گردم بلاگردان تو را
 
نیستم راضی به مرگت لیک می‌خواهم چو خود
از غم ناکس پرستی در تب هجران تو را
 
آن چنان شوخی که خواهی داشت مرد مرا به تنگ
گر کنم در پرده‌های چشم خود پنهان تو را
 
از لباس غیرتم عریان نمی‌دیدی اگر
می‌توانستم که دارم دست از دامان تو را
 
محتشم در غیرت این سستی که من دیدم ز تو
بی‌تکلف می‌توان کشتن به جرم آن تو را
 
محتشم کاشانی : غزل شماره ۹۰
 
==============
 
برشکن طرف کله چون بفکنی از رخ نقاب
صبح صادق کن عیان بعد از طلوع آفتاب
 
گفت امشب صبر کن چندان که در خواب آیمت
صبر خواهم کرد من اما که خواهد کرد خواب
 
سهل باشد ملک دل زیر و زبر زاشوب عشق
ملک ایمان را نگهدارد خدا زین انقلاب
 
دی که در من دیدن آن آفتاب آتش فکند
دیده آبی زد بر آتش ورنه می‌گشتم کباب
 
چون عنان گیرم سواری را کز استیلای حسن
می‌رود پیوسته صدا به رو کمانش در رکاب
 
عشق اگر پاکست در انجام صحبت میشود
رسم معشوقان نیاز آئین عشاقان عتاب
 
جز من مظلوم کز عمر خودم بیزار کیست
آن که آزارش گناه و کشتنش باشد ثواب
 
در میان بیم و امیدم که هر دم می‌کند
مرگ در کارم تعلل زیاد در قتلم شتاب
 
دی سوال بوسه‌ای زان شوخ کردم گفت نیست
محتشم حرف چنین راغیر خاموشی جواب
 
محتشم کاشانی : غزل شماره ۹۹
 
 
 
 
 

برچسب‌ها: شعر, غزل, محتشم کاشانی
+ نوشته شده در  جمعه هشتم فروردین ۱۳۹۳ساعت 23:8  توسط رادیو 110