پادشاهي را شنيدم به كشتن اسيري اشارت كرد بيچاره درآن حالت نوميدي ملك را دشنام دادن گرفت و سقط گفتن كه گفتهاند
هر كه دست از جان بشويد هر چه در دل دارد بگويد. وقت ضرورت چو نماند گريز دست بگيرد سر شمشير تيز اذا يئس الانسان طال لسانه
برچسبها:
سعدی,
گلستان,
حکایتادامه مطلب
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم مرداد ۱۳۹۳ساعت 23:15 توسط رادیو 110
روزی دوستی از ملانصرالدین پرسید : ملا ، آیا تا بحال به فکر ازدواج افتادی ؟
ملا در جوابش گفت : بله ، زمانی که جوان بودم به فکر ازدواج افتادم…
دوستش دوباره پرسید : خب ، چی شد ؟
برچسبها:
داستان,
ملانصرالدین,
ازدواج,
حکایاتادامه مطلب
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۳ساعت 23:0 توسط رادیو 110
حکایت است که پادشاهی از وزیرخدا پرستش پرسید : بگو خداوندی که تو می پرستی چه می خورد، چه می پوشد ، و چه کار می کند و اگر تا فردا
جوابم نگویی عزل می گردی!!!
وزیر سر در گریبان به خانه رفت ...
برچسبها:
وزیرخدا پرست,
حکایت,
غلامادامه مطلب
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم تیر ۱۳۹۳ساعت 23:8 توسط رادیو 110
طايفه دزدان عرب بر سر كوهي نشسته بودند و منفذ كاروان بسته و رعيت بلدان از مكايد ايشان مرعوب و لشكر سلطان مغلوب به حكم آنكه ملاذي منيع از قله كوهي گرفته بودند و ملجأ و مأواي خود
ساخته مدبران ممالك آن طرف در دفع مضرت ايشان مشاورت هميكردند كه اگر اين طايفه هم برين نسق روزگاري مداومت نمايند مقاومت ممتنع گردد. درختي كه اكنون گرفتست پاي به نيروي شخصي برآيد
برچسبها:
سعدی,
گلستان,
حکایت,
باب اول در سیرت پادشاهانادامه مطلب
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۳ساعت 23:14 توسط رادیو 110
گرگی و روباهی با همدیگر دوست بودند. روباه از هوش و زیرکی اش و گرگ از زور بسیار و چنگال تیزش بهره می برد. روباه شکار را پیدا و گرگ آن را شکار می کرد.
سپس می نشستند و شکاری را که به چنگ آورده بودند، می خوردند.
از بخت بد چند روز شکاری نیافتند. با خودشان گفتند هر یک به راهی برویم شاید چیزی بیابیم و دیگری را آگاه کنیم.
برچسبها:
تاریخچه حکایت,
حکایت,
حکایت ما هم شده حکایت روباه و مرغ های قاضیادامه مطلب
+
نوشته شده در دوشنبه نهم تیر ۱۳۹۳ساعت 23:12 توسط رادیو 110
پسر به سفر دوری رفته بود و ماه ها بود که از او خبری نداشتند. مادرش دعا می کرد که او سالم به خانه باز گردد .هر روز به تعداد اعضاء خانواده اش نان می پخت و همیشه
یک نان اضافه هم می پخت و پشت پنجره می گذاشت تا رهگذری گرسنه که از آنجا می گذشت نان را بر دارد . هر روز مردی گوژ پشت از آنجا می گذشت و نان را بر میداشت و به
برچسبها: حکایات شیرین فارسی, هرچه کنی به خود کنی, حکایت
ادامه مطلب
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم تیر ۱۳۹۳ساعت 23:0 توسط رادیو 110
آوردهاند که شیخ جنید بغداد به عزم سیر از شهر بغداد بیرون رفت و مریدان از عقب او شیخ احوال بهلول را پرسید. گفتند او مردی دیوانه است. گفت او را طلب کنید که مرا با او کار است.
پس تفحص کردند و او را در صحرایی یافتند...
شیخ پیش او رفت و در مقام حیرت مانده سلام کرد. بهلول جواب سلام او را داده پرسید
برچسبها:
بهلول,
بهلول و شیخ جنید بغداد,
حکایات شیرین فارسی,
حکایتادامه مطلب
+
نوشته شده در دوشنبه دوم تیر ۱۳۹۳ساعت 23:12 توسط رادیو 110
ثقه جليل ابوحمزه ثمالى گويد: در مسجد رسول خدا (ص) نشسته بودم، مردى آمد سلام كرد و گفت: بنده خدا تو كيستى؟ گفتم: مردى از اهل كوفه هستم، بعد گفتم: چكار دارى؟ گفت: ابوجعفر
محمد بن على امام باقر (ع) را مى شناسى؟ گفتم: آرى با او چه كار دارى؟ گفت: چهل مسأله آماده كرده ام، مى خواهم از او بپرسم، هر جوابى كه حق باشد قبول خواهم كرد و هر چه باطل باشد
برچسبها: امام صادق, حکایتی از معصومین, حکایات آموزنده, حکایت
ادامه مطلب
+
نوشته شده در جمعه بیست و سوم خرداد ۱۳۹۳ساعت 23:7 توسط رادیو 110
مشت زني را حكايت كنند كه از دهر مخالف به فغان آمده و حلق فراخ از دست تنگ به جان رسيده شكايت پيش پدر برده و اجازت خواست كه عزم سفر دارم مگر به قوت بازو دامن كامي فرا چنگ آرم.
پدر گفت اي پسر خيال محال از سر بدر كن و پاي قناعت در دامن سلامت كش كه بزرگان گفتهاند دولت نه به كوشيدنست چاره كم جوشيدنست اگر بهر سر موئيت صد خرد باشد
برچسبها:
سعدی,
گلستان,
حکایت,
باب سوم در فضیلت قناعتادامه مطلب
+
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت 23:0 توسط رادیو 110
در زمان هاي قديم در كشور هند يك مرد و يك زن زندگي مي كردند اين خانواده هيچ وقت صاحب فرزندي نمي شد براي همين مرد تصميمي گرفت در يك صبح او به بازار رفت و يك ميمون خريد
از آن پس شادي بر خانه حكم فرما شد زن و مرد ميمون را مثل بچه ي خود دوست داشتند مدت ها گذشت تا اينكه مرد و زن صاحب يك بچه شدند و شادي آنها بيشتر شد در يك روز زن براي خريد
برچسبها:
حکایات,
کلیله دمنه,
حکایات شیرین,
میمون وفادارادامه مطلب
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت 23:23 توسط رادیو 110
p>مثلي است كه ميگويند: «رزق ميرسد همان كه مقدر شده و روزي، كه معين شد كم و زياد نميشود» و حكايتي دارد. ميگويند شاهعباس شبها با لباس درويشي در شهر ميگشت. رسمش اين
بود شب كه مشغول شام خوردن بود هرگاه لقمه گلويش را ميگرفت عقيده داشت كه واقعهاي پيش آمده يا گرسنهاي در انتظار غذاست اين شعر را ميگفت: «هرگز سرم زكاسه زانو جدا نشد ـ البته
برچسبها:
ضرب المثل,
بكوب بكوب همان است كه ديدي,
ضرب المثل بكوب بكوب همان است كه ديديادامه مطلب
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت 23:16 توسط رادیو 110
p>می گویند ارباب یکی از دهات مهری داشته که عکس یک خر را در حالی که کره اش پشت سرش بوده روی ان حک کرده بودند" و موقع خرمن که می شد شبها خرمن گندم را مهر
می کرد تا کسی از گندمها بر ندارد. عده ای از روعایا که همیشه از ظلم و ستم ارباب و دل خوشی نداشتند " مهری شبیه مهر اربابشان درست کردند و به اصطلاح انرا جعل نمودند .
برچسبها: حکایت, کره خر دزد, ادبیات
ادامه مطلب
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت 23:19 توسط رادیو 110
یک صوفی مسافر, در راه به خانقاهی رسید و شب آنجا ماند. خرش را آب و علف داد و در طویله بست. و به جمع صوفیان رفت.
صوفیان فقیر و گرسنه بودند.آه از فقر که کفر و بیایمان به دنبال دارد. صوفیان, پنهانی خر مسافر را فروختند
برچسبها:
حکایت,
خر برفت و خر برفت,
داستانهای مثنوی معنویادامه مطلب
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت 23:8 توسط رادیو 110
مریدی از ملانصرالدین پرسید :
-((چطور شد که استاد شدی ؟))
ملانصرالدین گفت : همه ما می دانیم در زندگی چه باید بکنیم اما هیچ وقت این موضوع را نمی پذیریم .برای درک این واقعیت ،مجبور شدم وضعیت عجیبی را از سر بگذرانم .
برچسبها: ملانصرالدین, استاد کیست, حکایات
ادامه مطلب
+
نوشته شده در شنبه سی ام فروردین ۱۳۹۳ساعت 23:19 توسط رادیو 110
در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند:« فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند» عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند. ابلیس به صورت
پیری ظاهر الصلاح،بر مسیر او مجسم شد، و گفت:« ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!» عابد گفت:« نه، بریدن درخت اولوی دارد» مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند.
برچسبها: داستان کوتاه, حکایت آن درخت, ابلیس, داستانک
ادامه مطلب
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۳ساعت 23:0 توسط رادیو 110
روزی ملا نصرالدین تصصیم گرفت مقداری هیزم. جمع آوری کرده و به بازار ببرد، تا با آن پولی به دست آورد.
او سوار بر الاغش راهی جنگل شد. در جنگل. با تلاش زیاد مقداری هیزم جمع، و آن ها را بار الاغ کرد و خودش پشت سر حیوان به راه افتاد.
برچسبها:
حکایات,
ملانصرالدین,
الاغ عاقلادامه مطلب
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۳ساعت 23:23 توسط رادیو 110
هر طایفه ای را دیدم که در ترجیح دین و تفضیل مذهب خویش سخنی میگفتند و گرد تقبیح ملت خصم و نفی مخالفان میگشتند.
بهیچ تاویل درد خویش را درمان نیافتم و روشن شد که پای سخن ایشان برهوا بود، و هیچیز نگشاد که ضمیر اهل خرد آن را قبول کردی.
برچسبها:
حکایات,
حکایت دزد نادان,
دزد نادانادامه مطلب
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۳ساعت 23:8 توسط رادیو 110
چون يك نفر به دقت تمام براي ديگري حرف بزند اما آخر كار ببيند كه حرفش در او اثر نكرده، اين مثل را به زبان ميآورد. يك بابايي مستطيع شده بود و به مكه رفته بود و برگشته بود
و شده بود حاجي و همه به او ميگفتند: حاجلي (حاج علي)
اما يك دوست قديمي داشت كه مثل قديم باز به او ميگفت: كللي (كل علي ـ كربلايي علي).
برچسبها: ضرب المثل, عجب سرگذشتی داشتی کل علی, حکایت
ادامه مطلب
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم فروردین ۱۳۹۳ساعت 23:20 توسط رادیو 110
در زمان های قدیم یک دختر از روی اسب می افتد و باسنش (لگنش) از جایش درمیرود. پدر دختر هر حکیمی را به نزد دخترش میبرد، دختر اجازه نمیدهد کسی دست به باسنش
بزند, هر چه به دختر میگویند حکیم بخاطر شغل و طبابتی که میکنند محرم بیمارانشان هستند اما دختر زیر بار نمی رود و نمیگذارد کسی دست به باسنش بزند. به ناچار دختر هر
برچسبها: حکایات شیرین فارسی, ذکاوت بوعلی, حکایات
ادامه مطلب
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم فروردین ۱۳۹۳ساعت 23:6 توسط رادیو 110
ابوعلی سینا فیلسوف و پزشک بزرگ ایرانی روزی در خانهاش نشسته بود و یکی از کتابهای افلاطون دانشمند یونانی باستان را با لذت میخواند. او چند سال به دنبال این کتاب گشته بود و سرانجام آن
را به دست آورده بود و شتاب داشت هر چه زودتر همهی آن را بخواند. هر قدر کتاب را بیشتر میخواند لذت بیشتری میبرد و کنجکاویش برای خواندن بخش
برچسبها: حکایات شیرین فارسی, دوست زمان تنهایی, ابوعلی سینا, حکایات
ادامه مطلب
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۲ساعت 23:0 توسط رادیو 110
دزدی نیمه شب به خانهای رفت. صاحب خانه در گوشهی اتاق خوابیده بود. دزد خورجینی را که با خود داشت روی زمین انداخت تا اثاثیهی خانه را در آن بگذارد و ببرد.
اما هر چه در اتاق گشت چیزی نیافت. دیگر نا امید شد و به سوی خورجین برگشت تا آن را بردارد و برود. در همین موقع صاحبخانه غلتی زد و روی خورجین او خوابید.
برچسبها:
حکایات,
دزد و خورجینش,
حکایات شیرین فارسیادامه مطلب
+
نوشته شده در جمعه دوم اسفند ۱۳۹۲ساعت 23:4 توسط رادیو 110
زرارة بن اعين گويد: ابو جعفر امام باقر (ع) در تشييع جنازه اى از قريش حاضر شدند، من نيز در خدمتش بودم، عطاء بن ابى رباح از جمله حاضران بود، زنى در پشت جنازه ضجه مى كشيد
و ناله مىك رد،عطاء به آن زن گفت: ساكت شو و صدايت بلند نشود وگرنه من بر مىگ ردم، زن ساكت نشده، عطا برگشت. من به امام باقر (ع) گفتم: عطاء برگشت. فرمود: چرا؟
+
نوشته شده در جمعه چهارم بهمن ۱۳۹۲ساعت 23:3 توسط رادیو 110
حضرت سليمان عليه السلام گنجشكي را ديد كه به ماده خود مي گويد:
-چرا از من اطاعت نمي كني و خواسته هايم را به جا نمي آوري؟ اگر بخواهي تمام قبه و بارگاه سليمان را با منقارم به دريا بيندازم توان آن را دارم!
سليمان از گفتار گنجشك خنديد و آنها را به نزد خود خواست و پرسيد:
چگونه مي تواني چنين كاري بزرگي را انجام دهي؟
برچسبها:
حضرت سليمان,
گنجشك,
حکایتادامه مطلب
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی ۱۳۹۲ساعت 23:0 توسط رادیو 110
یكى از سودگران (تاجران)نیشابور، كنیزك خویش را نزد ابوعثمان حمیرى به امانت سپرد روزى نگاه شیخ بر او افتاد و فریفته او شد. پس ، احوال خویش را به مراد خویش (ابو حفص حدّاد)
نوشت .و او، در پاسخ ، وى فرمان داد، تا به رى ، به نزد(شیخ یوسف ) برود. ابو عثمان ، چون به رى رسید، و از مردم ، نشان شیخ یوسف را جویا شد، او را به نكوهش گرفتند
برچسبها:
حکایت,
ابوعثمان حمیرى,
شیخ یوسفادامه مطلب
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۲ساعت 23:0 توسط رادیو 110
مردی، اسب اصیل و بسیار زیبایی داشت که توجه هر بینندهای را به خود جلب میکرد.
همه آرزوی تملک آن را داشتند. باديهنشین ثروتمندی پیشنهاد کرد که اسب را با دو شتر معاوضه کند، اما مرد موافقت نکرد.حتی حاضر نبود اسب خود را با تمام شترهای مرد باديهنشین.
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر ۱۳۹۲ساعت 23:6 توسط رادیو 110
آورده اند که
بهلول بیشتر وقت ها در قبرستان می نشست . و روزی به عادت معهود به قبرستان رفته بود و هارون بقصد شکار از آن محل عبور می نمود چون به بهلول رسید پرسید بهلول چه می کنی ؟
بهلول جواب داد :
به دیدن اشخاصی آمده ام که نه غیبت مردم را می نمایند و نه از من توقعی دارند و نه مرا اذیت و آزار می دهند هارون گفت: آیا می توانی از قیامت و صراط و سئوال و جواب آن دنیا مرا آگاهی دهی ؟
برچسبها:
بهلول,
حکایات,
داستان های بهلول,
بهلول و خرقه و نان جو و سرکهادامه مطلب
+
نوشته شده در شنبه نهم آذر ۱۳۹۲ساعت 21:55 توسط رادیو 110
پدر دستش را روی شانه پسرش قرار داد و پرسید :
پسرم ... به نظرت توی این دنیا من قدرتمند ترم یا تو ؟
پسر با خونسردی گفت : من
پدر از جواب پسرش جا خورد - شانه اش را بیشتر فشار داد و باز پرسید : کدام از ما قوی تریم ؟
+
نوشته شده در شنبه دوم آذر ۱۳۹۲ساعت 22:26 توسط رادیو 110
در این جهان ناپایدار چه بسیار افرادی هستند که به مقتضای زمان و مکان کار می کنند و در همه حال مصالح شخصی را از نظر دور نمی دارند. برای این دسته از مردم فرق نمی کند
علی مصدر کار باشد یا معاویه. حقیقت و مجاز در نظر مصلحت بین این گونه افراد علی الوسویه است. عبدالرحمن بن صخرازدی یا الدوسی معروف به ابوهریره فقیرترین اصحاب رسول و از
برچسبها:
حکایت,
حضرت علی,
ضرب المثلادامه مطلب
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان ۱۳۹۲ساعت 5:12 توسط رادیو 110
بشهری از شهرهای عراق طبیبی بود حاذق، و مذکور بیمن معالجت، مشهور بمعرفت دارو و علت، رفق شامل و نصح کامل، مایه بسیار و تجربت فراوان، دستی چون دم مسیح و دمی چون قدم
خضر صلی الله علیه. روزگار، چنانکه عادت اوست دربازخواستن مواهب و ربودن نفایس، او را دست بردی نمود تا قوت ذات و نور بصر در تراجع افتاد، و بتدریج چشم جهان بینش بخوابانید.
برچسبها: کلیله دمنه, حکایات شیرین, حکایت طبیب حاذقی که چشمش ضعیف شده بود
ادامه مطلب
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۲ساعت 22:35 توسط رادیو 110
روزی ابراهیم ادهم از بازار بصره عبور میکرد ،
مردم اطراف او را گرفتند و گفتند : « یا ابراهیم، خداوند در قرآن میفرماید مرا بخوانید تا اجابت کنم . ما دعا میکنیم اما دعای ما اجابت نمیشود. »
ابراهیم گفت : ای مردم بصره علت آن ده چیز است :
برچسبها:
حکایات,
دلایل ده گانه ی عدم استجابت دعا,
ابراهیم ادهم,
مطالب زیبا و خواندنیادامه مطلب
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور ۱۳۹۲ساعت 21:37 توسط رادیو 110