|
رادیــــــــــــو110
|
دانلود اسکای ---
را به دست آورده بود و شتاب داشت هر چه زودتر همهی آن را بخواند. هر قدر کتاب را بیشتر میخواند لذت بیشتری میبرد و کنجکاویش برای خواندن بخشهای بعدی آن بیشتر میشد.
در همین موقع ناگهان در خانه باز شد و یکی از همسایگان قدم در خانه گذاشت و با دیدن ابوعلی سینا که در حال مطالعه بود پرسید: همسایهی عزیز،چرا تنها نشستهای؟!
ابوعلی سینا که رشتهی افکارش پاره شده بود و از ورود ناگهانی همسایه احساس ناراحتی میکرد آهی کشید و پاسخ داد: تا این لحظه تنها نبودم و با دوست خوبی مانند این کتاب نشسته بودم،
اما حالا که تو پیش من آمدی کتاب رفت و تنها شدم!
براساس حکایتی از کتاب جوامع الحکایات