رادیــــــــــــو110
. -دانلود آهنگ با لینک مستقیم -- اس ام اس جدید---حکایات --- پیامک های زیبا به مناسبت سال نو ---- زیباترین عکس --

دانلود اسکای --- آخرین مطالب وبلاگ ---- زیباترین اشعار از شعرا --- کد پیشواز آهنگ ---

.
پادشاهی از وزیر خود خشمگین شد به همین دلیل او را به زندان انداخت. مدتی بعد وضع اقتصاد کشور رو به وخامت گذاشت. بنابراین مردم از پادشاه خود ناراضی شدند و پادشاه هرکاری برای جلب رضایت آنها نمود، موفق نمی شد.

لذا دستور داد وزیر را از زندان بیاورند. هنگامی که وزیر در محضر او حاضر شد گفت: مدتی است که مردم از من روی گردان شده اند، اگر توانستی رضایت آنها را جلب کنی من نیز از گناه تو می گذرم.


برچسب‌ها: پادشاه, وزیر, دزدی, داستان کوتاه
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مرداد ۱۳۹۳ساعت 23:7  توسط رادیو 110 

مرد دانا صبح زود از مقابل مغازه نانوایی عبور می کرد. دید نانوا عمدا مقداری آرد ارزان جو را با آرد مرغوب گندم مخلوط می کند

تا در طول روز به مردم به اسم نان مرغوب گندم بفروشد و سود بیشتری به دست آورد. مرد دانا از مرد نانوا پرسید:


برچسب‌ها: نانوا و مرد دانا, داستان کوتاه
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۳ساعت 23:0  توسط رادیو 110 

p>پیرمردی با عینکی دوره فلزی و لباس خاک آلود کنار جاده نشسته بود. روی رودخانه پلی چوبی کشیده بودند و گاریها، کامیونها، مردها، زنها و بچه ها از روی آن می گذشتند.

گاریها که با قاطر کشیده می شدند، به سنگینی از شیب ساحل بالا می رفتند، سربازها پره چرخ ها را می گرفتند و آنها را به جلو می راندند. کامیون ها به سختی به بالا می لغزیدند و دور می شدند


برچسب‌ها: ارنست همینگوی, داستانهای نویسندگان خارجی, داستان, احمد گلشیری
ادامه مطلب

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم خرداد ۱۳۹۳ساعت 23:8  توسط رادیو 110 

شمر از جمله افرادی بود که «عبیدالله بن زیاد» حاکم کوفه، او را برای پراکنده کردن مردم کوفه از اطراف مسلم بن عقیل، یار حسین بن علی، به دارالاماره فرستاد.

زمانی که عمر بن سعد، فرمانده لشکر کوفه در نامه‌ای برای حاکم کوفه نوشت که حسین بن علی حاضر شده که یا برگردد و یا با او بیعت کنند «عبیدالله حاکم کوفه» نظر داد


برچسب‌ها: داستان پندآموز, داستان کوتاه, شمر, کربلا
ادامه مطلب

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت 23:17  توسط رادیو 110 

در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اوليه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به يک اندازه دوست دارد و فرقى بين  

آنها قائل نيست. البته او دروغ مي گفت و چنين چيزى امکان نداشت. مخصوصاً اين که پسر کوچکى در رديف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت.

برچسب‌ها: داستان کوتاه, داستان تکان دهنده, داستان واقعی, داستان
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت 23:15  توسط رادیو 110 

اين داستان واقعي است و به اواخر قرن 15 بر مي گردد.

در يك دهكده كوچك نزديك نورنبرگ خانواده اي با 18 فرزند زندگي مي كردند. براي امرار معاش اين خانواده بزرگ، پدر مي بايستي 18 ساعت در روز به هر كار سختي كه در آن حوالي پيدا مي شد تن مي داد.
 
در همان وضعيت اسفباك آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از 18 فرزند) رويايي را در سر مي پروراندند. هر دوشان آرزو مي كردند نقاش چيره دستي شوند،

برچسب‌ها: داستان, داستان کوتاه, داستان واقعی دستان دعا كننده, دستان دعا کننده
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت 23:17  توسط رادیو 110 

این فشارِ سردی که زیر میز حس می‌کنی، شیشلوله. یک شیشلول واقعی. من آدم بدبختی‌ام. رمان‌نویس‌ام. روت رو این ور نکن! همین جوری که داری می‌خوری بخور.

حالا، چیزی که ازت می‌خوام اینه که – یواش، بی‌این که یکهو از جات تکون بخوری- برام یه داستان تعریف کنی. یه داستان راست‌راستی‌ها. شاید هفته‌ی پیش پاشده باشی دیده باشی آسمون سیاهِ


برچسب‌ها: آندرو شان گریر, داستانهای نویسندگان خارجی, داستان کوتاه, امیرمهدی
ادامه مطلب

+ نوشته شده در  شنبه سی ام فروردین ۱۳۹۳ساعت 23:33  توسط رادیو 110 

در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند:« فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند» عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند. ابلیس به صورت 

پیری ظاهر الصلاح،بر مسیر او مجسم شد، و گفت:« ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!» عابد گفت:« نه، بریدن درخت اولوی دارد» مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند.


برچسب‌ها: داستان کوتاه, حکایت آن درخت, ابلیس, داستانک
ادامه مطلب

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۳ساعت 23:0  توسط رادیو 110 

شوفر سومی که تا آن وقت همه‌اش چرت زده بود و چیزی نگفته بود کاکا سیاه براق گنده‌ای بود که گل و لجن باتلاق رو پیشانی و لپ‌هایش نشسته بود. سر و رویش از گل و شل سفید شده بود.

این سه تن با کهزاد که پای پیاده رفته بود بوشهر از پریشب سحر توی باتلاق گیر کرده بودند و هر چه کرده بودند نتوانسته بودند از توی باتلاق رد بشوند.


برچسب‌ها: داستان کوتاه, داستان, صادق چوبک, چرا دریا توفانی شده بود
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه نهم فروردین ۱۳۹۳ساعت 23:0  توسط رادیو 110 

از اولش اشتباه شروع کردم. 
کریسمس بود و بالای تپه مثل آدمای همه چیز فهم، مست و پاتیل بودم. هر کریسمس یکی شوخی می‌کرد، اونا هر کس عوضی رو برای این کار اجیر می‌کنن.

بعدش برگشتم پائین و به خودم که اومدم دیدم کیسه چرمی پشتمه و بیکار در حال پیاده روی‌ام. کدوم شغل، فکر کردی. چقدر با حال! همیشه یک یا دو تا بسته به تو می‌دن و اگر تا آخر برسونیش،


برچسب‌ها: چارلز بوکوفسکی, داستانهای نویسندگان خارجی, داستان, علیرضا اجلی
ادامه مطلب

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم فروردین ۱۳۹۳ساعت 23:8  توسط رادیو 110 

این ماجرا در جشن عروسی تاجری موسوم به سینریلف اتفاق افتاد.

ندورزف ــ جوانی بلند قامت با چشم های ور قلمبیده و کله ی از ته تراشیده و فراک دو دم ــ که ساقدوش عروس و داماد بود ، در جمع دختران جوان ایستاده بود و داد سخن می داد

ــ زن ، باید خوشگل باشد ولی مرد ، اگر هم خوش تیپ نبود غمی نیست ؛ چیزی که ارزش او را بالا می برد ، شعور و تحصیلات اوست. والا قیافه ی خوش را بگذار در کوزه و آبش را بخور!


برچسب‌ها: داستان کوتاه, آنتوان چخوف, داستانهایی از آنتوان چخوف, آدم مغرور
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم فروردین ۱۳۹۳ساعت 23:25  توسط رادیو 110 

در زمانهای بسیار دور زمانی که هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود، همه فضیلت ها در همه جا شناور بودند. روزی همه آنها دور هم جمع شده بودند ناگهان یکی از آنها ایستاد و گفت بیایید یک بازی کنیم مثلاً قایم باشک. 

همه از این پیشنهاد خوشحال شدند و دیوانگی فوراً فریاد زد من چشم میگذارم... من چشم میگذارم... و از آنجا که هیچ کس نمیخواست به دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند.


برچسب‌ها: داستان کوتاه, داستان, عشق و دیوانگی
ادامه مطلب

+ نوشته شده در  شنبه دوم فروردین ۱۳۹۳ساعت 23:25  توسط رادیو 110 

مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حیاط یک تیمارستان پنچر شد و مجبورشد همان جا به تعویض لاستیک بپردازد. هنگامی‌که سرگرم این کار بود، ماشین دیگری به سرعت از روی مهره های چرخ که در کنار

ماشین بودند گذشت و آن‌ها را به درون جوی آب انداخت و آب مهره‌ها را برد.
مرد حیران مانده بود که چه کار کند.


برچسب‌ها: داستان کوتاه, دیوانه باهوش, داستان آموزنده, داستان
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۲ساعت 23:0  توسط رادیو 110 

پرنده بر شانه های انسان نشست .انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت :
- اما من درخت نیستم . تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی .پرنده گفت :

- من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم . اما گاهی پرنده ها و انسان ها را اشتباه می گیرم .
انسان خندید و به نظرش این بزرگ ترین اشتباه ممکن بود .پرنده گفت :


برچسب‌ها: داستان کوتاه, داستان عبرت آموز, داستان
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند ۱۳۹۲ساعت 23:9  توسط رادیو 110 

دو برادر با هم در مزرعه خانوادگی کار می کردند که یکی از آنها ازدواج کرده بود و خانواده بزرگی داشت و دیگری مجرد بود . شب که می شد دو برادر همه چیز از جمله محصول و سود را با هم نصف می کردند .

یک روز برادر مجرد با خودش فکر کرد و گفت:‌ درست نیست که ما همه چیز را نصف کنیم . من مجرد هستم و خرجی ندارم ولی او خانواده بزرگی را اداره می کند.


برچسب‌ها: داستان کوتاه, داستان دو برادر منصف, داستان زیبا, داستان
ادامه مطلب

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۲ساعت 23:0  توسط رادیو 110 

يه روز يه استاد فلسفه مياد سر کلاس و به دانشجوهاش ميگه:
امروز ميخوام ازتون امتحان بگيرم ببينم درسهايي رو که تا حالا بهتون دادمو خوب ياد گرفتين يا نه…!

بعد يه صندلي مياره و ميذاره جلوي کلاس و به دانشجوها ميگه:

با توجه به مطالبي که من تا به امروز بهتون درس دادم، ثابت کنيد که اين صندلي وجود نداره؟!
دانشجوها به هم نگاه کردن و همه شروع کردن به نوشتن روي برگه… 

برچسب‌ها: داستان کوتاه, داستان, امتحان فلسفه
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 23:12  توسط رادیو 110 

کوهنوردی می‌‌خواست به قله‌ای بلندی صعود کند. پس از سال‌ها تمرین و آمادگی، سفرش را آغاز کرد. به صعودش ادامه داد تا این که هوا کاملا تاریک شد. به جز تاریکی هیچ چیز دیده نمی‌شد.

سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمی‌توانست چیزی ببیند حتی ماه و ستاره‌ها پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند.  کوهنورد همان‌طور که داشت بالا می‌رفت، درحالی که چیزی به فتح قله نمانده بود،

پایش لیز خورد و با سرعت هر چه تمام‌تر سقوط کرد. سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از


برچسب‌ها: داستان کوتاه, داستان پند اموز, کوهنورد, داستان
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 23:16  توسط رادیو 110 

پادشاهی به وزیرش گفت که :« شهر به شهر و ده به ده بگرد یک نفررا که از همه زرنگتر است با خودت بیاور از او سوالاتی دارم .» وزیر گفت :« چشم » وزیر روزها در شهرها و دیه ها گردش می کرد
 
رسید به جائی دید مکتب خانه است . ملائی عده ای شاگرد دارد مشغول تدریس است . رفت تو نشست .پس ازسلام وتعارف دید بچه ها قطار نشسته همه دو زانو زده اند
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 23:3  توسط رادیو 110 

روزي سقراط ، حکيم معروف يوناني، مردي را ديد که خيلي ناراحت و متاثراست. علت ناراحتيش را پرسيد ،پاسخ داد:"در راه که مي آمدم يکي از آشنايان را ديدم.

سلام کردم جواب نداد و با بي اعتنايي و خودخواهي گذ شت و رفت و من از اين طرز رفتار او خيلي رنجيدم."

سقراط گفت:"چرا رنجيدي؟" مرد با تعجب گفت :"خب معلوم است، چنين رفتاري ناراحت کننده است."

برچسب‌ها: داستان کوتاه, داستان آموزنده, داستان
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن ۱۳۹۲ساعت 23:0  توسط رادیو 110 

داستانی زیبا و کوتاه درمورد دریا و قضاوت افراد مختلف درباره آن که ارزش خواندن و فکر کردن دارد.

داستان زیبای دریا

ﮐﻔﺶ ﮐﻮﺩکی ﺭﺍ ﺩﺭﯾﺎ ﺑﺮﺩ

ﮐﻮﺩﮎ ﺭﻭﯼ ﺳﺎﺣﻞ نوﺷﺖ : ﺩﺭﯾﺎﯼ ﺩﺯﺩ ...


برچسب‌ها: داستان کوتاه, داستان کوتاه و زیبای, دریای
ادامه مطلب

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۲ساعت 23:14  توسط رادیو 110 

شهری بود که همه اهالی آن دزد بودند…!
شبها پس از صرف شام، هرکس دسته کلید بزرگ و فانوس را برمیداشت و از خانه بیرون میزد؛

برای دستبرد زدن به خانه یک همسایه !
حوالی سحر با دست پر به خانه برمیگشت، به خانه خودش که آن را هم دزد زده بود !!!


برچسب‌ها: داستان کوتاه, داستان پندآموز
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر ۱۳۹۲ساعت 23:7  توسط رادیو 110 

پدر دستش را روی شانه پسرش قرار داد و پرسید :
پسرم ... به نظرت توی این دنیا من قدرتمند ترم یا تو ؟
 
پسر با خونسردی گفت : من
پدر از جواب پسرش جا خورد - شانه اش را بیشتر فشار داد و باز پرسید : کدام از ما قوی تریم ؟
+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر ۱۳۹۲ساعت 22:26  توسط رادیو 110 

در روزگاران قدیم ، پرنده فروشی بود که سر راه پرنده های بیچاره دام پهن می کرد تا آنها را شکار کند . او پرنده هایی را که شکار می کرد ، در قفس می انداخت و به مردم می فروخت .

دکان پرنده فروش پر بود از گنجشک و قمری و بلبل و قناری و طوطی و کبوتر و سار;
مشتری های پرنده فروش ، آدم های جور واجوری بودند . مثلاً یکی می آمد


برچسب‌ها: ضرب المثل, ضرب المثل کبوتر با کبوتر باز با باز, داستان کوتاه
ادامه مطلب

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۲ساعت 23:52  توسط رادیو 110 

پرندگان در مسیر مهاجرتشان در فصل بهار یا تابستان، به طرف شمال یا جنوب، به ندرت گذرشان از آسمان شهری می افتد. دسته دسته پرنده، آسمان را بر فراز مزارع شیاربندی شده و طول حاشیه جنگلها

می شکافند. گاه خط منحنی رودخانه ای، فرورفتگی دره ای، و گاه مسیر نامرئی باد را دنبال می کنند. ولی به محض اینکه از دور، مجموعه بامهای خانه های شهری در برابرشان نمایان می شود،

خط سیرشان را تغییر می دهند.  با این حال، یک دفعه گروهی از ماکیانهای کوهی مهاجر، در آسمان خیابان شهری، ظاهر شد. هیچ کس مارکووالدو که همیشه سرش بالا بود، متوجه آنها نشد.



برچسب‌ها: داستان, داستان کوتاه خارجی, ایتالو کالوینو, داستان کوتاه از ایتالو کالوینو
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۲ساعت 23:51  توسط رادیو 110 

یک روز گرم شاخه ای مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تکاند و به دنبال آن برگ های ضعیف و کم طاقت جدا شدند و آرام بر روی زمین افتادند.

شاخه چندین بار این کار را با غرور خاصی تکرار کرد تا اینکه تمام برگ ها جدا

شدند و شاخه از کارش بسیار لذت می برد.


برچسب‌ها: داستان کوتاه, داستان کوتاه درخت مغرور, درخت مغرور, داستان
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر ۱۳۹۲ساعت 23:6  توسط رادیو 110 

ـ بیا پایین!
کلمه‌ها مثل سنگ سخت بودند و به شیشه‌ها می‌خوردند. «راننده» صدا را می‌شنید. اما اگر می‌خواست هم نمی‌توانست پایین بیاید. بعد‌ِ این همه سال، چاق شده بود و ورم کرده بود و گوشت‌ها و چربی‌های تنش،

لایه‌لایه روی هم تلنبار شده بود و سر‌ها و دست‌های بی‌شماری از بدنش بیرون روییده بود. 


برچسب‌ها: داستان, مردی که خواب‌هایش را در جیبش گذاشته بود, داستان کوتاه, محمدرضا سرشار
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۹۲ساعت 5:0  توسط رادیو 110 

شهری بود که همه ی اهالی آن دزد بودند.
شب‌ها پس از صرف شام، هر کس دسته کلید بزرگ و فانوسش را برمی‌داشت و از خانه بیرون می‌زد؛ برای دستبرد به خانه یک همسایه.

حوالی سحر با دست پر به خانه برمی‌گشت، به خانه خودش که آن را هم دزد زده بود. 

به‌این ترتیب، همه در کنار هم به خوبی‌و خوشی زندگی می‌کردند؛ چون هر کس از دیگری می‌دزدید و او هم


برچسب‌ها: داستان کوتاه, داستان کوتاه خارجی, ایتالو کالوینو, گوسفند سیاه
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۲ساعت 21:56  توسط رادیو 110 

دو دوست در ایستگاه راه آهن نیکولایوسکایا ، به هم رسیدند: یکی چاق و دیگری لاغر. از لبهای چرب مرد چاق که مثل آلبالوی رسیده برق میزد پیدا بود که دمی پیش در رستوران ایستگاه ، غذایی خورده است ؛

از او بوی شراب قرمز و بهار نارنج به مشام میرسید. اما از دستهای پر از چمدان و بار و بندیل مرد لاغر معلوم بود که دمی پیش از قطار پیاده شده است ؛ او بوی تند قهوه و ژامبون میداد. پشت سر او زنی تکیده ، با چانه ی

دراز ــهمسر او ــ و دانش آموزی بلندقد با چشمهای تنگ ــ فرزند او ــ ایستاده بودند. مرد چاق به مجرد دیدن


برچسب‌ها: داستان کوتاه, آنتوان چخوف, داستان کوتاه خارجی, چاق و لاغر
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۲ساعت 22:37  توسط رادیو 110 

اچوملف ، افسر کلانتری ، شنل نو بر تن و بقچه ی کوچکی در دست ، در حال عبور از میدان بازار است و پاسبانی موحنایی با غربالی پر از انگور فرنگی مصادره شده ، از پی او روان. سکوت بر همه جا و همه چیز

حکمفرماست … میدان ، کاملاً خلوت است ، کسی در آن دیده نمیشود … درهای باز دکانها و میخانه ها ، مثل دهانهای گرسنه ، با نگاهی آکنده از غم و ملال ، به روز خدا خیره شده اند

؛ کنار این درها ، حتی یک گدا به چشم نمیخورد. ناگهان صدایی به گوش میرسد که فریاد میکشد: 


برچسب‌ها: داستان کوتاه, آنتوان چخوف, داستان کوتاه خارجی, بوقلمون صفت
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 5:20  توسط رادیو 110 

همه ی اهل شیراز میدانستند که داش آکل و کاکارستم سایه ی یکدیگر را با تیر میزدند. یکروز داش آکل روی سکوی قهوه خانه ی دو میلی چندک زده بود، همانجا که پاتوغ قدیمیش بود.

قفس کرکی که رویش شله ی سرخ کشیده بود. پهلویش گذاشته بود و با سرانگشتش یخ را دور کاسه ی آبی میگردانید. ناگاه کاکارستم از در درآمد، نگاه تحقیر آمیزی باو انداخت و همینطور که دستش بر شالش

بود رفت روی سکوی مقابل نشست. بعد رو کرد به شاگرد قهوه چی و گفت: 


برچسب‌ها: داستان کوتاه, صادق هدایت, داش آکل, چند داستان از صادق هدایت
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور ۱۳۹۲ساعت 22:19  توسط رادیو 110