شوفر سومی که تا آن وقت همهاش چرت زده بود و چیزی نگفته بود کاکا سیاه براق گندهای بود که گل و لجن باتلاق رو پیشانی و لپهایش نشسته بود. سر و رویش از گل و شل سفید شده بود.
این سه تن با کهزاد که پای پیاده رفته بود بوشهر از پریشب سحر توی باتلاق گیر کرده بودند و هر چه کرده بودند نتوانسته بودند از توی باتلاق رد بشوند.
سیاه مانند عروسک مومی که واکسش زده باشند با چهرهی فرسودهی رنجبرده اش کنار منقل وافور و بتر عرق چرت میزد. چشمانش هم بود. لبهایش مانند دو تا قلوه روهم چسبیده بود.
رختش چرب و لجن مال بود. موهای سرش مانند دانههای فلفل هندی به پوستش چسبیده بود. رو موهایش گل و لجن نشسته بود. هر سه چرک و لجن گرفته بودند.
صدای ریزش باران که شلاق کش روی چادر کلفت آب پس ندهی کامیون میخورد مانند دهل توی گوششان میخورد. هر سه تو لک رفته بودند، کلافه بودند. آن دوتای دیگر هم که با هم حرف میزدند
حالا دیگر خاموش شده بودند و سوت وکور دور هم نشسته بودند. گویی حرفهایشان تمام شده بود و دیگر چیزی نداشتند به هم بگویند.
اما هنوز آهسته لبهای عباس به هم میخورد. گویی داشت با خودش حرف میزد. اما صدایش گم بود. صدا که از گلویش درمیآمد تو غار دهانش میغلتید و جذب دیوارههایش میشد.
بعد سرش را مانند آدمهای زنده از توی گریبانش بلند کرد. وافور را از پای منقل برداشت و گذاشت کنار آتش. بعد صدا از توی گلویش بیرون آمد و گفت:
"این یدونه بسم میریم تا ببینیم این روزگار لاکردار از جونمون چی میخواد. جونمون نمیسونه راحت شیم."
یک خال آبی گوشهی مردمک بی نور چشمش خوابیده بود؛ روی چشم چپش. آبله صورت لاغر استخوان درآمدهاش را خورده بود. بینیش را گویی با شل ساخته بودند و هر دم میخواست بیفتد جلوش تو آتش.
چشمهاش کلاپیسهای بود. به آتش منقل خیره بود. مانند اینکه به صدای دور اتومبیلی که با ریزش باران قاتی شده بود گوش میداد. حواسش آنجا تو کامیون نبود.
چهار تا کامیون خاموش توی باتلاق خوابیده بودند. لجن تا زیر شاسیهایشان بالا آمده بود. مثل این که سالها همانجا سوت و کور زیر شرشر باران خشکشان زده بود. تاریکی پرپشتی آنها را قاتی سیاهی شب
و پف نمهای ریز باران کرده بود. دانههای باران مانند ساچمههای چهارپاره توی باتلاق فرو میرفت و گم میشد. روی باتلاق تاریکی و لجن گرفته بود. مانند دیگی بود که چرم کهنه و آشخال توش میجوشید.
هر چهار تا کامیون بارشان پنبه بود. شوفرها نیمی از عدل های یک کامیون را ریخته بودند پایین توی لجنها و برای خودشان تو کامیون عقبی جا درست کرده بودند.
اما کف کامیون را با چند عدل پوشیده بودند تا زیر پایشان نرم باشد.
عباس تو منقل به وافورش نگاه میکرد. تخم چشمهایش درد میکرد. سر کوچک مکیده شدهاش روی گردنش سنگینی میکرد، انگار زورکی نگاهش داشته بود. آهسته مانند آنکه تو خواب حرف بزند گفت:
"تو این آب و هوای نموک اگه آدم اینم نکشه چکار کنه؟ رطوبت مغز استخون آدم رو میخیسونه. ببین سیگار چجوری از هم وا میره. یذره خاکستر نداره. تنباکوش مثه چوب میسوزه.
نمیدونم این چه حسابیه که از کازرون که سرازیر میشی مزش عوض میشه. گمونم مال رطوبته. تو بندرعباس نمیدونی چه نعشهای داره. اکبرآقا بندرعباس که رفتی؟ ای خدا خراب کنه این بندر عباس
که منو شش ماه روزگار کترمم کرد. ششماه زمین گیر شدم. اگه این تریاک نبود تا حالا هف کفن پوسونده بودم. یه دختریه بندرعباسی دوازده سیزده سالهی ملوسی تو "شقو" صیغه کرده بودم.
این دختر زبون بسه مثه عروسک آبنوس بود. مثه پروونه دورم میگشت. اونم پیوک گرفت. منم پیوک درآوردم. اول من درآوردم، دیگه خوب شده بودم که او افتاد. دیگه پا نشد.
رشته تو پاش پاره شد، پاش باد کرد. چرک کرد. یه بویی میداد که آدم نمیتونس پهلوش بمونه. بابا ننش میگفتن فایده نداره خوب نمیشه. آخرش مرد.
من هنوزم جاش تو پامه. هیچی واسیه پادرد از این بهتر نیس. لامسب دوای همه دردیه مگه دوای خودش."
سیاه و شوفرهای دیگر خاموش نشسته بودند. سیاه به فانوس بادی که لولهاش از دود قهوهای شده بود نگاه میکرد. دود تیزکی از گوشهی فتیلهاش بالا میزد و تو لوله پخش میشد.
اکبر ته ریش خارخاری داشت. سر و رویش لجن گرفته بود. هیکلش گنده و خرسکی بود. از سیاه گندهتر بود. کلهاش بزرگ بود. دهنش گشاد و تر بود. همیشه گوشهی دهن و لبهایش تر بود.
لبهایش از هم جدا بود و خفت روی دندانهایش خوابیده بود، مثل لیفهی تنبان. گوشههای چشمش چروک خورده بود. لپهای چرمیش از تو صورتش بیرون زده بود. همیشه در حال دهن کجی بود.
حرفهای عباس که تمام شد اکبر باز گوشش پیش عباس بود. دلش میخواست باز هم او برایش حرف بزند. صدای ریزش باران منگش کرده بود. آهسته یک ور شد و دستش کرد توی جیب کتش و یک قوطی
حلبی کوچک بیرون آورد. کمی بلاتکلیف به آن نگاه کرد، سپس با تنبلی و بی شتاب آنرا چندبار زد کف دستش و بعد درش را وا کرد. آن وقت با دو انگشتش مثل اینکه بخواهد جایی را نیشگان بگیرد،
یک نیشگان تنباکو خوراکی از توی آن بیرون آورد و گذاشت زیر لب پایینش. قوطی را گذاشت جلوش رو زمین. بعد با کیف لب و لوچهاش را جمع کرد و تف لزج زردی با فشار از گوشهی لبش پراند رو عدلهای پنبه.
بعد دست کرد تو جیبش و یک مشت شاه بلوط درآورد و ریخت جلوش. آنوقت انبر را برداشت و آتش ها را بهم زد. عباس از صدای بهم خوردن آتش چرتش درید. چشمانش را باز کرد.
از دیدن بلوطها اخمش رفت تو هم و با صدای خفهی بی حالتی گفت:
"اینا دیگه چیه میخوری؟ یبسی خودمون کم نیس که بلوطم بخوریم. قربون دسات آتیشا رو ویلیون نکن که بسکه فوت کردم کور شدم."
اکبر تنباکوی توی دهنش را یواش یواش مک میزد و آبش را قورت میداد. بوی ترشاک پهن مانند آن تو سر و کلهاش دویده بود. مزهی دبش و برندهاش را تو دهنش مزه مزه میکرد.
عباس وافور را از کنار منقل برداشت. همانطور که سرگرم چسباندن بست بود گفت:
" آدم از کار این آدم سر در نمیاره. نمیدونم چش بود که دایم میخواست بره بوشهر. بگو آخر پسر واجب بود که ماشین مردمو تو بیابون زیر برف و بارون بزاری پای پیاده بزنی بمشیله بری بوشهر؟
تو که دو روز صب کرده بودی فردا هم صب میکردی آفتاب میشد زنجیر میبسیم رد میشدیم. این بیچیز نبود. یه چیزیش بود. حواس درسی نداشت.
مثه دل و دیوونه ها شده بود. دیدی چهجور چمدونش ورداشت با خودش برد؟ گمونم هر چی بود تو همین چمدونش بود. تو چی گمون می کنی؟"
اکبر با دلچرکی و اخم، لبهای بهم کشیده، گفت:
"هیچکه مثل من این کهزاد رو نمیشناسه. من دیگه کهنش کردم. خدا سر شاهده اگه هف پرکنه هند بگردی آدم از این ناتوتر و ناروزنتر پیدا نمیکنی. تو او رو خوب نمیشناسیش.
این همون آدمی بود که سه سال یاغی دولت بود. تفنگ امنیه رو ورداشت و زد به کوه و کمر. هر چی کردن نتونسن بگیرنش. بعد که بقول خودش دلش از تو کوه و کمر سر رفت اومد تو آبادی دلهدزی.
رییس قشون برازگون گرفتش بستش به نخل و تو آفتابه خاک ریخت بست به تخمش. میخواس بکشتش. اما نمیدونم کهزاد چجوری زیر سبیلش چرب کرد و ول شد. اینجوری نبینش.
حالا به حساب پشماش ریخته. این آدم دزیها کرده، آدمها کشته. برای شوفرا دیگه آبرو نگذوشته. گمون میکنی تو چمدونش چه بود. من که ازش نمیترسم. تریاک بود. قاچاق تریاک میکنه. حالا فهمیدی؟"
سیاه خیره و اخمو به فتیلهی چراغ بادی نگاه میکرد. به دود فتیله که گاهی صاف وراست و گاهی لرزان و پخش هوا میرفت نگاه میکرد. از حرفهای آن دوتا خوشش نمیآمد.
دلش میخواست صبح بشود باز همهشان بروند زیر ماشین گلروبی کنند و تمامش از ماشین حرف بزنند. از کهزاد بد نگویند. از اکبر بیشتر دلخور بود.
عباس لبهایش را به پستانک وافور چسبانده بود و آنرا مک میزد. اما دود بیرون نمیداد. هولکی و پراشتها مک میزد. تمام نیرویش را برای مکیدن بکار میبرد.
گویی بیرون زندگی ایستاده بود و زندگیش را چکه چکه از توی نی میمکید. از حرفهای اکبر تعجب نکرد. سخنان او میرفت تو گوشش و در آنجا پخش میشد و همانجا گم میشد.
فکرش پیش کار خودش بود. در زندگیش تنها یک چیز برایش جدی بود ومعنی داشت: تریاک بکشد و گیج بشود. همین. گونههایش مثل بادکنک پر و خالی میشد. با حوصله تمام مانند اینکه بست اولش باشد
گل آتش را چند بار روی حقه مالید و سرش را بالا کرد. آنوقت لوله تنک دود از میان لبهایش بیرون داد. دود را با گرفتهگیری و گداگیری مثل اینکه به زور بخواهد چیز پربهایی را از خودش جدا کند،
به هوا فرستاد. بعد نگاهی به شوفری که تنباکو تو دهنش بود کرد. گویی او را تازه دیده بود. بعد به او گفت:
" نگو که با خودش تریاک داشت و بروز نمیداد!"
اکبر باز هم روی عدلهای پنبه تف کرد و گفت:
"حالا یه وخت نمیخواد تو روش بیاری. مردکیه خیلی زبون نفهمیه. من نمیخوام دهن بدهنش بدم. دیدی از شیراز تا اینجا من همش ده کلمه حرف باهاش نزدم.
این همیشه با خودش از شیراز و آباده تریاک میاره بوشهر. تو بوشهر عربای کویتی وبحرینی ازش میخرن. یا بهش لیره میدن یا رنگ. همونجور که رنگ پیش ما قیمت داره تریاکم پیش اونا قیمت داره. تو عربسون
برای یه نخودش جون میدن. اما ما نمیتونیم. او ازش میاد. همیه گمرگچیا و قاچاقچیا رو میشناسه و پاش بیفته براشون هفتتیرم میکشه. اما یه وخت خیال نکنی من حسودیش میکنم.
من دلم واسش میسوزه. او آدم نیس. به همین سوز سلمون اگه من آدم حسابش کنم. دیدی از شیراز تا اینجا هم کلومش نشدم."
اکبر برزخ شده بود. دیگر حرف نزد. عباس چشمش به شعلههای آبی رنگی بود که لای گلهای آتش زبانه میکشید.
از آن زبانهها خوشش میآمد و برای زنده ماندنش از آنها سوخت میگرفت. پیش خودش فکر میکرد:
"من ازهمه بی دس و پاترم. هر وخت یه سیر تریاک باهام بود گیر مفتش افتادم. اما حالا خودمونیم، تو اون کون و پیزی داری که شش فرسخ تو گل و شل راه بیفتی چمدون تریاک کول بکشی از جلو چشم امنیه
رد کنی؟ هر کی خربزه میخوره، قربون، باید پای لرزشم بشینه." سپس با صدای سنگین خوابآلودش مثل اینکه ریگ زیر زبانش باشد گفت:
"نه جانم عقلم خوب چیزیه. اگه کهزاد تریاک داشت با ماشین بهتر میتونس ردش کنه. اگه برج مقوم بگیرنش بیچارش میکنن."
سیاه ذوق زده خودش را جمع کرد و خنده خنده گفت:
"قربونت برم، کهزاد اون از هفت خطای آتیش پاریه که انگشت کون قلاغ میکنه که جارچی خداش میگن. خیال کردی اونقده هالوه که از جلو برج رد بشه. لاکردار مثه گورکن میمونه.
هزار راه و بیراهه بلده. از اون گذشته مگه کهزاد از امینه میترسه؟ میگن دز که بدز میرسه تیر از چلیه کمون ورمیداره."
اکبر با نیش و زخم زبان نگذاشت سیاه حرف بزند، تو حرفش دوید و گفت:
"لابد خبر نداری همین کهزادخانی که انگشت کون قلاغ میکنه حالا کارش به جاکشی کشیده."
بعد تف بزرگی روی عدلها انداخت و گفت:
"بله. مرجون کلایه قرمساقی سرش گذوشته رفته. دیگه نمیخواد اسمش تو آدما بیاری. آبرو هرچی شوفره برده. هیشکی رو دیدی با این آبروریزی مترس بشونه. این زیور فسایی چه گهیه که آدم واسش
اینکارا بکنه. اینجور اسیرش بشه و اینجور خودشو خرابش بکنه. حتم چی خورش کردن. مغز خر بخوردش دادن. والا آدم عاقل اینکارا نمیکنه. مردکه هوش تو سرش نیس."
سیاه اخمو جلوش نگاه میکرد. به صورت اکبر نگاه نمیکرد. چشمانش مثل شاهی سفید توی صورتش برق میزد. به او مربوط نبود. کهزاد آدم شری بود. اما لوطی بود.
بعد سرش را انداخت زیر و جویده جویده، گویی با دیگری بود و نه با اکبر، گفت:
"هر دلی یه نگاری میپسنده. همه مترس میگیرن. هرکی رو که نگاه کنی یه نمکردهای داره. اینکه عیب نشد. من بدی ازش ندیدم. لوطیه."
اکبر تحقیرآمیز صدایش را بلندتر کرده گفت:
"حالا تو هم لنگه کفش کهنهی او شدی و ازش بالا داری میکنی؟ نمیگم مترس نگیره. میگم زیور قابل این دسک و دمبکها نیس. حالا آب ریختی رو سرش نشوندیش سرت بخوره. درست بگیر،
افسار بزن سرش که مرجون هر ساعت نبردش ددر. نه اینکه بدش دس مرجون خودت برو که تا پات از بوشهر گذوشتی بیرون مرجون هر چی جاشو و ماهیگیره بیاره بکشه روش. اونوخت تازه مثه ریگم پول خرجش کن."
بعد خندهی نیشداری کرد و گفت:
"اینکه دیگه واسیه مامانش مترس نمیشه."
سیاه خلقش تنگ بود. خف بود. دلش میخواست پا شود برود جلو ماشینش رو صندلی شوفر بخوابد. نمیخواست دهن بدهن اکبر بگذارد. چه فایده داشت.
اکبر وقتی با آدم پیله میکرد دست بردار نبود. داشت خودش را جمع میکرد که پا شود برود. اکبر دوباره با زهرخند گفت:
"سیاه خان میدونی کهزاد به سید ممدلی دریسی چه گفته؟ گفته بچیه تو دل زیور مال منه، یعنی مال کهزاده. حالا بیا کلامون قاضی کنیم اگه مغز خر به خوردش نداده بودند میومد همچین حرفی بزنه.
که بگه بچیه تو دل زیور مال منه و بخواد براش سجل بگیره؟ این آدم غیرت داره؟"
سپس پیروزمندانه بلند خندید و گفت:
"حالا که تو اگه گفتی بچیه تو دل زیور مال کیه؟"
آنگاه انگشت کرد زیر لبش و تنباکوهای خیس خوردهی مکیده شده را با بیاعتنایی بیرون آورد ریخت بغل دستش و گفت:
"نمیدونی مال کیه؟ من میدونم مال کیه. ننه یکی بابا هزار تا. تمام جاشوا و ماهیگیرا و شوفرا و مزوریهای "جبری" و "ظلم آباد" جمع شدن این بچه رو تو دل زیور انداختن.
با تمام عربای جزیره. هر بند انگشتش یکی ساخته. هر دونهی موی سرش یکی ساخته. منم توش شریکم."
بعد چشمانش را انداخت تو صورت سیاه و با صدای تحریک آمیزی گفت:
"سیاه خان تو چطور؟ تو توش دس نداری. مرگ ما بیا راسش بگو. خب حالا اگه سیاه در بیاد چی جواب کهزاد میدی؟ نه! نه! شوخی میکنم تو تقصیر نداری. بتو چه. هزار تا سیاه پیش زیور رفتن.
جزیرهایها همشون سیاهن. تو چه گناهی داری. میخوام این رو بدونم، بازم زن صفت براش سجل میگیره؟ اگه سیاه دربیاد بازم واسش سجل میگیره؟"
عباس تو ششدانگ چرت بود. از خندههای بلند اکبر و سر و صدایی که راه انداخته بود تکان نخورده بود. لب پایینش آویزان بود و رشته دندانهای ساختگیش از زیر آن پیدا بود. پشت چشمهاش نازک وقلنبه بود.
گویی دو تا بالشتک مار تو صورتش زیر ابروهاش چسبیده بود و خونش را میمکید. بینی تیر کشیدهی باریکش رو لبهاش افتاده بود و پرههایش تکان تکان میخورد. مثل فانوس چین خورده بود.
سیاه خونش خونش را میخورد. دلش میخواست گلوی اکبر را بجود. دلش میخواست برود جلو ماشینش رو صندلی شوفر بخوابد. اما باز همانجا نشسته بود. یک چیزی بود که او را آنجا گرفته بود.
جلو ماشینش سرد بود. شیشهی بغل دستش شکسته بود و باران میخورد. اینجا گرم بود. رو پنبهها نرم بود. جادارتر بود. میخواست همانجا بخوابد. ماشین مال عباس بود. نه مال اکبر.
دودلیش از میان رفت خودش را با تمام سنگینی روی پنبهها فشار میداد. میخواست بخوابد. کنار منقل لم داد. بعد طاقباز خوابید و پالتو لجنیش را رویش کشید. سر و سینه و ساق پاهایش از زیر پالتو بیرون بود.
چرا دریا توفانی شده بود (صادق چوبک )
ادامه مطالب
برچسبها:
داستان کوتاه,
داستان,
صادق چوبک,
چرا دریا توفانی شده بود