وقتی زمینش گذاشتم گفت «مادل ـ دسس اوخ سده بودس» گفتم «آره جونم حرف مادرشو نشینده، اوخ شده» تا دم ایستگاه ماشین آهسته آهسته میرفتم. هنوز اول وقت بود. و ماشینها شلوغ بود.
و من شاید نیمساعت توی ایستگاه ماندم تا ماشین گیرم آمد. بچهام هی ناراحتی میکرد. و من داشتم خسته میشدم. از بس سوال میکرد حوصلهام را سر برده بود. دو سه بار گفت «پس مادل چطول سدس؟ ماسین که نیومدس. پس بلیم قاقا بخلیم» و من باز هم برایش گفتم که الان خواهد آمد.
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم تیر ۱۳۹۳ساعت 23:0 توسط رادیو 110
و اینجوری بود که شروع کردم به تمرین نوشتن با دست راست و به تمرین رفاقت با اصغرریزه. موچول هم شده بود مبصرکلاس و دیگر بهم نمیرسید. دو سه روز هم عصرها با اصغرریزه رفتم دکان داداشش.
قراربود دوچرخه کوتاه گیر بیاوریم و تمرین کنیم؛ اما تو محل کسی دوچرخه ی کوتاه نداشت تا تعمیر لازم داشته باشد و تا دوچرخه قد ما پیدا بشود، آخر باید یک کاری میکردیم.
برچسبها:
جلال آل احمد,
داستان,
گلدسته و فلکادامه مطلب
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۳ساعت 23:0 توسط رادیو 110
|
صبح است. هنوز ساعت هفت نشده اما دکه ی ماکار کوزمیچ بلستکین سلمانی ، باز است. صاحب دکه ، جوانکی 23 ساله ، با سر و روی ناشسته و کثیف ، و در همان حال ، با جامه ای شیک و پیک
، سرگرم مرتب کردن دکه است. گرچه در واقع چیزی برای مرتب کردن وجود ندارد با اینهمه ، سر و روی او از زوری که میزند ، غرق عرق است. به اینجا کهنه ای میکشد ،
برچسبها:
نزد سلمانی,
داستانادامه مطلب
+
نوشته شده در شنبه هفتم تیر ۱۳۹۳ساعت 23:26 توسط رادیو 110
یک روز روباهی از صحرا می گذشت و دید یک گله گوسفند دارد آنجا می چرد . روباه خیلی گرسنه بود و فکر کرد :« کاش می توانستم یک گوسفند بگیرم ، اما من حریف آنها نمی شوم ، این کارها کار گرگ و شیر و پلنگ است .»
روباه دراین فکر بود که صدای یک مرغ وحشی به گوشش رسید .دنبال صدا رفت و رسید به حاشیه جنگل . در جستجوی مرغ از زیر شاخ و برگ درختها پیش رفت و یک وقت دید از پشت درختها صدای خش خش می آید . رفت از
برچسبها:
داستانها و قصه های کهن ایرانی,
داستان,
قصهادامه مطلب
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم خرداد ۱۳۹۳ساعت 23:14 توسط رادیو 110
ناتاشا حالا داشت به انگلیسی شکسته بسته برای بانویی توضیح می داد اول هم عذر خواست که عصبانی شده بانویی ترجمه کرد : می گوید: یلوی بی رحمی می کند ما با هم اغلب دعوامان می شود
او همه ی بدبختی هاشان را گردن ما روس ها می اندازد خوب درست است که مافیای روسی هست بیشتر هم همان ماموران امنیتی سابق اند گ.پ.او اعضای عالیرتبه ی دولتی سابق حالا شده اند
برچسبها: آتش زردشت, هوشنگ گلشیری, داستان
ادامه مطلب
+
نوشته شده در شنبه دهم خرداد ۱۳۹۳ساعت 23:0 توسط رادیو 110
p>پیرمردی با عینکی دوره فلزی و لباس خاک آلود کنار جاده نشسته بود. روی رودخانه پلی چوبی کشیده بودند و گاریها، کامیونها، مردها، زنها و بچه ها از روی آن می گذشتند.
گاریها که با قاطر کشیده می شدند، به سنگینی از شیب ساحل بالا می رفتند، سربازها پره چرخ ها را می گرفتند و آنها را به جلو می راندند. کامیون ها به سختی به بالا می لغزیدند و دور می شدند
برچسبها: ارنست همینگوی, داستانهای نویسندگان خارجی, داستان, احمد گلشیری
ادامه مطلب
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم خرداد ۱۳۹۳ساعت 23:8 توسط رادیو 110
شمر از جمله افرادی بود که «عبیدالله بن زیاد» حاکم کوفه، او را برای پراکنده کردن مردم کوفه از اطراف مسلم بن عقیل، یار حسین بن علی، به دارالاماره فرستاد.
زمانی که عمر بن سعد، فرمانده لشکر کوفه در نامهای برای حاکم کوفه نوشت که حسین بن علی حاضر شده که یا برگردد و یا با او بیعت کنند «عبیدالله حاکم کوفه» نظر داد
برچسبها: داستان پندآموز, داستان کوتاه, شمر, کربلا
ادامه مطلب
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت 23:17 توسط رادیو 110
در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اوليه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به يک اندازه دوست دارد و فرقى بين
آنها قائل نيست. البته او دروغ مي گفت و چنين چيزى امکان نداشت. مخصوصاً اين که پسر کوچکى در رديف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت.
برچسبها:
داستان کوتاه,
داستان تکان دهنده,
داستان واقعی,
داستانادامه مطلب
+
نوشته شده در جمعه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت 23:15 توسط رادیو 110
اين داستان واقعي است و به اواخر قرن 15 بر مي گردد.
در يك دهكده كوچك نزديك نورنبرگ خانواده اي با 18 فرزند زندگي مي كردند. براي امرار معاش اين خانواده بزرگ، پدر مي بايستي 18 ساعت در روز به هر كار سختي كه در آن حوالي پيدا مي شد تن مي داد.
در همان وضعيت اسفباك آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از 18 فرزند) رويايي را در سر مي پروراندند. هر دوشان آرزو مي كردند نقاش چيره دستي شوند،
برچسبها:
داستان,
داستان کوتاه,
داستان واقعی دستان دعا كننده,
دستان دعا کنندهادامه مطلب
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت 23:17 توسط رادیو 110
این فشارِ سردی که زیر میز حس میکنی، شیشلوله. یک شیشلول واقعی. من آدم بدبختیام. رماننویسام. روت رو این ور نکن! همین جوری که داری میخوری بخور.
حالا، چیزی که ازت میخوام اینه که – یواش، بیاین که یکهو از جات تکون بخوری- برام یه داستان تعریف کنی. یه داستان راستراستیها. شاید هفتهی پیش پاشده باشی دیده باشی آسمون سیاهِ
برچسبها: آندرو شان گریر, داستانهای نویسندگان خارجی, داستان کوتاه, امیرمهدی
ادامه مطلب
+
نوشته شده در شنبه سی ام فروردین ۱۳۹۳ساعت 23:33 توسط رادیو 110
در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند:« فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند» عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند. ابلیس به صورت
پیری ظاهر الصلاح،بر مسیر او مجسم شد، و گفت:« ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!» عابد گفت:« نه، بریدن درخت اولوی دارد» مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند.
برچسبها: داستان کوتاه, حکایت آن درخت, ابلیس, داستانک
ادامه مطلب
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۳ساعت 23:0 توسط رادیو 110
خوب من چه میتوانستم بکنم؟ شوهرم حاضر نبود مرا با بچه نگهدارد. بچه که مال خودش نبود. مال شوهر قبلیام بود، که طلاقم داده بود، و حاضر هم نشده بود بچه را بگیرد.
;اگر کس دیگری جای من بود چه میکرد؟ خوب منهم میبایست زندگی میکردم. اگر این شوهرم هم طلاقم میداد چه میکردم؟ ناچار بودم بچه را یک جوری سر به نیست کنم. یک زن چشم ،
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۳ساعت 23:18 توسط رادیو 110
بدیش این بود که گلدستههای مسجد بدجوری هوس بالارفتن را به کله ی آدم میزد. ما هیچ کدام کاری به کار گلدستهها نداشتیم؛ اما نمیدانم چرا مدام توی چشممان بودند.
توی کلاس که نشسته بودی و مشق میکردی یا توی حیاط که بازی میکردی و مدیر مدام پاپی میشد و هی داد میزد که «اگه آفتاب میخوای این ور، اگه سایه میخوای اون ور.»
برچسبها:
جلال آل احمد,
داستان,
گلدسته و فلکادامه مطلب
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۳ساعت 23:0 توسط رادیو 110
هفت نفر بودیم و در اتاق پذیرایی مجموعه ی خانه های بنیاد نشسته بودیم دور میزی گرد با دو فلاسک چای و پنج شش لیوان و یک ظرف قند و یک زیر سیگاری . سه طرف اتاق شیشه بود و طرف دیگر دست
راست طرح باری بود چوبی بی هیچ قفسه بندی پشتش و در وسط دری بود به اتاق تلویزیون و تلفن سکه ای با یک کاناپه و یک قفسه کتاب که بیشتر آثار هاینریش بل بود طرف چپ در هم شومینه بود که از سر شب من و بانویی کنده تویش گذاشته بودیم و بالاخره با خرده چوی و کاغذ روشنش کرده بودیم.
برچسبها: آتش زردشت, هوشنگ گلشیری, داستان
ادامه مطلب
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۳ساعت 23:0 توسط رادیو 110
ﺷﺒﻲ "ﺳﻠﻄﺎﻥ" ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ مےکرد ﻭ ﻧﻤﯿﺘﻮﺍﻧﺴﺖ ﺑﺨﻮﺍﺑﺪ؛
ﺑﻪ ﺭییس ﻣﺤﺎﻓﻈﺎﻧﺶ ﮔﻔﺖ: ﺑﯿﺎ ﺑﺼﻮﺭﺕ ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﺮﻭﯾﻢ، ﻭ ﺍﺯ ﺣﺎﻝ مردم و ﻣﻠﺖ ﺧﺒﺮ ﺑﮕﯿﺮﯾﻢ
برچسبها:
داستان های آموزنده,
داستانادامه مطلب
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم فروردین ۱۳۹۳ساعت 23:14 توسط رادیو 110
دیگر کسی چیزی نمیگفت. مثل اینکه کامیون زیر باران ریگ دفن شده بود. گرمب گرمب رو چادرش صدا میکرد. سیاه رفت تو خیال زیور. خیلی تو دلش خالی شده بود.
اگر بچهی تو دل زیور سیاه از آب دربیاید تکلیف او چیست؟ او هم پیش زیور رفته بود. فکر میکرد که کی بوده. آنوقت کهزاد همه را ول میکرد بیخ گلوی او را میگرفت و خفهاش میکرد.
برچسبها:
داستان,
صادق چوبک,
چرا دریا توفانی شده بودادامه مطلب
+
نوشته شده در یکشنبه دهم فروردین ۱۳۹۳ساعت 23:0 توسط رادیو 110
شوفر سومی که تا آن وقت همهاش چرت زده بود و چیزی نگفته بود کاکا سیاه براق گندهای بود که گل و لجن باتلاق رو پیشانی و لپهایش نشسته بود. سر و رویش از گل و شل سفید شده بود.
این سه تن با کهزاد که پای پیاده رفته بود بوشهر از پریشب سحر توی باتلاق گیر کرده بودند و هر چه کرده بودند نتوانسته بودند از توی باتلاق رد بشوند.
برچسبها:
داستان کوتاه,
داستان,
صادق چوبک,
چرا دریا توفانی شده بودادامه مطلب
+
نوشته شده در شنبه نهم فروردین ۱۳۹۳ساعت 23:0 توسط رادیو 110
از اولش اشتباه شروع کردم.
کریسمس بود و بالای تپه مثل آدمای همه چیز فهم، مست و پاتیل بودم. هر کریسمس یکی شوخی میکرد، اونا هر کس عوضی رو برای این کار اجیر میکنن.
بعدش برگشتم پائین و به خودم که اومدم دیدم کیسه چرمی پشتمه و بیکار در حال پیاده رویام. کدوم شغل، فکر کردی. چقدر با حال! همیشه یک یا دو تا بسته به تو میدن و اگر تا آخر برسونیش،
برچسبها: چارلز بوکوفسکی, داستانهای نویسندگان خارجی, داستان, علیرضا اجلی
ادامه مطلب
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم فروردین ۱۳۹۳ساعت 23:8 توسط رادیو 110
در زمانهای بسیار دور زمانی که هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود، همه فضیلت ها در همه جا شناور بودند. روزی همه آنها دور هم جمع شده بودند ناگهان یکی از آنها ایستاد و گفت بیایید یک بازی کنیم مثلاً قایم باشک.
همه از این پیشنهاد خوشحال شدند و دیوانگی فوراً فریاد زد من چشم میگذارم... من چشم میگذارم... و از آنجا که هیچ کس نمیخواست به دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند.
برچسبها: داستان کوتاه, داستان, عشق و دیوانگی
ادامه مطلب
+
نوشته شده در شنبه دوم فروردین ۱۳۹۳ساعت 23:25 توسط رادیو 110
مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حیاط یک تیمارستان پنچر شد و مجبورشد همان جا به تعویض لاستیک بپردازد. هنگامیکه سرگرم این کار بود، ماشین دیگری به سرعت از روی مهره های چرخ که در کنار
ماشین بودند گذشت و آنها را به درون جوی آب انداخت و آب مهرهها را برد.
مرد حیران مانده بود که چه کار کند.
برچسبها:
داستان کوتاه,
دیوانه باهوش,
داستان آموزنده,
داستانادامه مطلب
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۲ساعت 23:0 توسط رادیو 110
پرنده بر شانه های انسان نشست .انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت :
- اما من درخت نیستم . تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی .پرنده گفت :
- من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم . اما گاهی پرنده ها و انسان ها را اشتباه می گیرم .
انسان خندید و به نظرش این بزرگ ترین اشتباه ممکن بود .پرنده گفت :
برچسبها:
داستان کوتاه,
داستان عبرت آموز,
داستانادامه مطلب
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند ۱۳۹۲ساعت 23:9 توسط رادیو 110
دو برادر با هم در مزرعه خانوادگی کار می کردند که یکی از آنها ازدواج کرده بود و خانواده بزرگی داشت و دیگری مجرد بود . شب که می شد دو برادر همه چیز از جمله محصول و سود را با هم نصف می کردند .
یک روز برادر مجرد با خودش فکر کرد و گفت: درست نیست که ما همه چیز را نصف کنیم . من مجرد هستم و خرجی ندارم ولی او خانواده بزرگی را اداره می کند.
برچسبها: داستان کوتاه, داستان دو برادر منصف, داستان زیبا, داستان
ادامه مطلب
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۲ساعت 23:0 توسط رادیو 110
يه روز يه استاد فلسفه مياد سر کلاس و به دانشجوهاش ميگه:
امروز ميخوام ازتون امتحان بگيرم ببينم درسهايي رو که تا حالا بهتون دادمو خوب ياد گرفتين يا نه…!
بعد يه صندلي مياره و ميذاره جلوي کلاس و به دانشجوها ميگه:
با توجه به مطالبي که من تا به امروز بهتون درس دادم، ثابت کنيد که اين صندلي وجود نداره؟!
دانشجوها به هم نگاه کردن و همه شروع کردن به نوشتن روي برگه…
برچسبها:
داستان کوتاه,
داستان,
امتحان فلسفهادامه مطلب
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 23:12 توسط رادیو 110
کوهنوردی میخواست به قلهای بلندی صعود کند. پس از سالها تمرین و آمادگی، سفرش را آغاز کرد. به صعودش ادامه داد تا این که هوا کاملا تاریک شد. به جز تاریکی هیچ چیز دیده نمیشد.
سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمیتوانست چیزی ببیند حتی ماه و ستارهها پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند. کوهنورد همانطور که داشت بالا میرفت، درحالی که چیزی به فتح قله نمانده بود،
پایش لیز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط کرد. سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از
برچسبها:
داستان کوتاه,
داستان پند اموز,
کوهنورد,
داستانادامه مطلب
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 23:16 توسط رادیو 110
پادشاهی به وزیرش گفت که :« شهر به شهر و ده به ده بگرد یک نفررا که از همه زرنگتر است با خودت بیاور از او سوالاتی دارم .» وزیر گفت :« چشم » وزیر روزها در شهرها و دیه ها گردش می کرد
رسید به جائی دید مکتب خانه است . ملائی عده ای شاگرد دارد مشغول تدریس است . رفت تو نشست .پس ازسلام وتعارف دید بچه ها قطار نشسته همه دو زانو زده اند
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 23:3 توسط رادیو 110
روزي سقراط ، حکيم معروف يوناني، مردي را ديد که خيلي ناراحت و متاثراست. علت ناراحتيش را پرسيد ،پاسخ داد:"در راه که مي آمدم يکي از آشنايان را ديدم.
سلام کردم جواب نداد و با بي اعتنايي و خودخواهي گذ شت و رفت و من از اين طرز رفتار او خيلي رنجيدم."
سقراط گفت:"چرا رنجيدي؟" مرد با تعجب گفت :"خب معلوم است، چنين رفتاري ناراحت کننده است."
برچسبها:
داستان کوتاه,
داستان آموزنده,
داستانادامه مطلب
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن ۱۳۹۲ساعت 23:0 توسط رادیو 110
داستانی زیبا و کوتاه درمورد دریا و قضاوت افراد مختلف درباره آن که ارزش خواندن و فکر کردن دارد.
داستان زیبای دریا
ﮐﻔﺶ ﮐﻮﺩکی ﺭﺍ ﺩﺭﯾﺎ ﺑﺮﺩ
ﮐﻮﺩﮎ ﺭﻭﯼ ﺳﺎﺣﻞ نوﺷﺖ : ﺩﺭﯾﺎﯼ ﺩﺯﺩ ...
برچسبها: داستان کوتاه, داستان کوتاه و زیبای, دریای
ادامه مطلب
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۲ساعت 23:14 توسط رادیو 110