رادیــــــــــــو110
. -دانلود آهنگ با لینک مستقیم -- اس ام اس جدید---حکایات --- پیامک های زیبا به مناسبت سال نو ---- زیباترین عکس --

دانلود اسکای --- آخرین مطالب وبلاگ ---- زیباترین اشعار از شعرا --- کد پیشواز آهنگ ---

.
>صبح است. هنوز ساعت هفت نشده اما دکه ی ماکار کوزمیچ بلستکین سلمانی ، باز است. صاحب دکه ، جوانکی 23 ساله ، با سر و روی ناشسته و کثیف ، و در همان حال ، با جامه ای شیک و پیک

، سرگرم مرتب کردن دکه است. گرچه در واقع چیزی برای مرتب کردن وجود ندارد با اینهمه ، سر و روی او از زوری که میزند ، غرق عرق است. به اینجا کهنه ای میکشد ،

به آنجا انگشتی میمالد ، در گوشه ای دیگر ساسی را به ضرب تلنگر از روی دیوار ، بر زمین سرنگون میکند. 

دکه اش تنگ و کوچک و کثیف است. به دیوارهای چوبی ناهموارش ، پارچه ی دیواری کوبیده شده ــ پارچه ای که انسان را به یاد پیراهن نخ نما و رنگ رفته ی سورچی ها می اندازد.

بین دو پنجره ی تار و گریه آور دکه ، دری تنگ و باریک و غژغژو و فرسوده ، و بالای آن زنگوله ی سبز زنگ زده ای دیده میشود که گهگاه ، خودبخود و بدون هیچ دلیل خاصی تکانی میخورد

و جرنگ و جرینگ بیمارگونه ای سر میدهد. کافیست به آینه ای که به یکی از دیوارها آویخته اند ، نیم نگاهی بیفکنید تا قیافه تان به گونه ای ترحم انگیز ، پخش و پلا و کج و معوج شود.

در برابر همین آینه است که ریش مشتریها را میتراشد و سرشان را اصلاح میکند. روی میز کوچکی که به اندازه ی خود ماکار کوزمیچ چرب و کثیف است همه چیز یافت میشود:

شانه های گوناگون ، چند تا قیچی و تیغ و آبفشان صناری ، یک قوطی پودر صناری ، ادوکلن بی بو و خاصیت صناری. تازه خود دکه هم بیش از چند تا صناری نمی ارزد. 

جیغ زنگوله ای که بالای در است ، طنین افکن میشود و مردی مسن با پالتو کوتاه پشت و رو شده و چکمه های نمدی ، وارد دکه میشود ؛ شال زنانه ای به دور سر و گردن خود پیچیده است.

او ، اراست ایوانیچ یاگودف ، پدر تعمیدی ماکار کوزمیچ است. روزگاری دربان کلیسا بود اما اکنون در حوالی محله ی « دریاچه ی سرخ » سکونت دارد و آهنگری میکند.

اراست ایوانیچ خطاب به ماکار کوزمیچ که هنوز هم گرم جمع و جور کردن دکه است ، میگوید: 

ــ سلام ماکار جان ، نور چشمم! 
روبوسی میکنند. پدر تعمیدی ، شال را از دور سر و گردن باز میکند ، صلیبی بر سینه رسم میکند ، می نشیند و سرفه کنان مگوید:

ــ تا دکانت خیلی راه است پسرم! مگر شوخی ست؟ از دریاچه ی سرخ تا دروازه کالوژ سکایا! 
ــ خوش آمدید! حال و احوالتان چطور است؟

ــ مریض احوالم برادر! تب داشتم. 
ــ تب؟ انشاالله بلا دور است.

ــ آره ، تب داشتم. یک ماه آزگار ، توی رختخواب افتاده بودم ؛ گمان میکردم دارم غزل خداحافظی را میخوانم. حالم آنقدر بد بود که کشیش بالای سرم آوردند.

ولی حالا که شکر خدا ، حالم یک ذره بهتر شده ، موی سرم میریزد. رفتم پیش دکتر ، دستور داد موهام را از ته بتراشم. میگفت موی تازه ای که بعد از تراشیدن سر در می آد ،

ریشه اش قویتر میشود. نشستم و با خودم گفتم: خوبست سراغ ماکار خودمان برم. هر چه باشد ، قوم و خویش آدم ، بهتر از غریبه هاست ــ هم بهتر میتراشد ، هم پول نمیگیرد.

درست است که دکانت خیلی دور است ولی چه اشکالی دارد؟ خودش یک جور گشت و گذار است. 

ــ با کمال میل. بفرمایید!

ماکار ، پاکشان خش خش راه می اندازد و با دستش به صندلی اشاره میکند. یاگودف میرود روی صندلی می نشیند ، به قیافه ی خود در آینه خیره میشود و از منظره ای که می بیند خشنود میشود:

پوزه ای کج و کوله ، با لبهای زمخت و بینی پت و پهن ، و چشمهای به پیشانی جسته. ماکار کوزمیچ ملافه ی سفیدی را که آغشته به لکه های زرد رنگ است ، روی شانه های او می اندازد ،

قیچی را چک چک به صدا در می آورد و میگوید: 
ــ از ته میتراشم ، پاکتراش!

ــ البته! طوری بتراش که شبیه تاتارها شوم ، شبیه یک بمب! بجاش موی پرپشت در می آد. 
ــ راستی خاله جان حالشان چطور است؟

ــ زنده است ، شکر. همین چند روز پیش ، رفته بودش خدمت خانم سرگرد. یک روبل به اش مرحمت کردند. 
ــ که اینطور … یک روبل … بی زحمت گوش تان را بگیرید و این جوری نگاهش دارید.

ــ دارمش … مواظب باش زخم و زیلیش نکنی. یواش تر ، این جوری دردم می آد! داری موهام را میکشی. 
ــ مهم نیست. پیش می آد! راستی حال آنا اراستونا چطور است؟

ــ دخترم را میگویی؟ بدک نیست ، برای خودش خوش است. همین چهارشنبه ای که گذشت ، نامزدش کردیم. راستی تو چرا نیامدی؟ 

صدای قیچی قطع میشود. ماکار کوزمیچ بازوان خود را فرو می آویزد و وحشت زده می پرسد:

ــ کی را نامزد کردید؟


ــ معلوم است ، آنا را.



ــ یعنی چه؟ چطور ممکن است؟ با کی؟

ــ پروکوفی پترویچ شییکین. همان که عمه اش در کوچه ی زلاتوئوستنسکی سرآشپز است. زن خوبی ست! همه مان از نامزد آنا خوشحالیم … هفته ی آینده هم عروسی شان را راه می ندازیم. تو هم بیا ، خوش میگذرد.

ماکار کوزمیچ ، مبهوت و رنگپریده ، شانه های خود را بالا می اندازد و میگوید:

ــ چطور ممکن است این کار را کرده باشید؟ آخر چرا؟ این … غیر ممکن است ، اراست ایوانیچ! آخر آنا اراستونا … آخر من … من می خواستمش … قصد داشتم بگیرمش! آخر چطور ممکن است؟ …

ــ چطور ندارد! کردیم و شد! آقا داماد ، مرد خوبی ست. 

قطره های درشت عرق سرد ، چهره ی ماکار کوزمیچ را خیس میکند ؛ قیچی را کنار میگذارد ، مشتش را به بینی میمالد و میگوید:

ــ من که میخواستم … این ، غیر ممکن است ، اراست ایوانیچ! من … من عاشقش بودم … به اش قول داده بودم بگیرمش … خاله جان هم موافق بودند … شما همیشه در حکم پدرم بودید ،

به اندازه ی مرحوم ابوی ، به شما احترام میگذاشتم … همیشه مجانی اصلاحتان میکردم … همیشه از من پول دستی میگرفتید … وقتی آقاجانم مرحوم شد شما کاناپه ی ما را برداشتید و

ده روبل پول نقد هم از من قرض گرفتید و هیچ وقت هم پسش ندادید. یادتان هست؟ 

ــ چطور ممکن است یادم نباشد؟ البته که یادم هست! ولی خودمانیم ماکار جان ، از تو که داماد در نمی آد! نه پول داری ، نه اسم و رسم ؛ تازه شغلت هم چنگی به دل نمیزند …

ــ ببینم ، مگر شییکین پولدار است؟

ــ در شرکت تعاونی کار میکند … هزار و پانصد روبل سپرده دارد … آره ، برادر … وانگهی حالا دیگر این حرفها فایده ندارد … کار از کار گذشته … آب رفته که به جوی بر نمیگردد ،

ماکار جان … خوبست زن دیگری برای خودت دست و پا کنی … فقط آنا که از آسمان نیفتاده … ببینم ، حالا چرا ماتت برده؟ چرا کارت را تمام نمیکنی؟ 

ماکار کوزمیچ جواب نمیدهد. بی حرکت ایستاده است. بعد ، دستمالی از جیب خود در می آورد و گریه سر میدهد. اراست ایوانیچ میکوشد دلداری اش بدهد:

ــ بس کن پسرم! طوری شیون میکند که انگار زن است! گفنم: بس کن! آرام بگیر! همین که سرم را تراشیدی ، هر چه دلت میخواد زار بزن! حالا قیچی را بگیر دستت و تمامش کن پسرم.

ماکار کوزمیچ قیچی را بر می دارد ، نگاه عاری از ادراک خود را به آن می دوزد و پرتش میکند روی میز. دستهایش میلرزد:

ــ نمی توانم! دستم به کار نمی رود! من آدم بدبختی هستم! آنا هم بدبخت است! ما همدیگر را دوست داشتیم ، با هم عهد و پیمان بسته بودیم … ولی یک مشت آدم بی رحم ، از هم جدامان کردند … اراست ایوانیچ بفرمایید بیرون! چشم ندارم شما را ببینم.

ــ باشد ، ماکار جان ، فردا بر میگردم. حالا که امروز دستت به کار نمیرود ، فردا می آیم.

ــ بسیار خوب.

ــ امروز را آرام بگیر ، من فردا صبح زودترک می آیم.

انسان از مشاهده ی نصف کله ی از ته تراشیده ی اراست ایوانیچ ، به یاد تبعیدی ها می افتد. خود او از این بابت سخت شرمنده است اما چاره ای ندارد جز آنکه دندان روی جگر بگذارد.

شال زنانه را دور سر و گردن خود می پیچد و از دکه ی سلمانی بیرون میرود. و ماکار کوزمیچ ، در تنهایی خویش ، همچنان اشک میریزد. 

روز بعد ، اراست ایوانیچ صبح زود به دکه ی ماکار کوزمیچ می آید.

ماکار با لحنی سرد می پرسد: 
ــ فرمایشی دارید؟

ــ ماکار جان ، آمده ام کارت را تمام کنی. نصف سرم مانده …

ــ اول دستمزدم را می گیرم ، بعد کار را تمام میکنم. سر هیچکی را مفت و مجانی نمیتراشم.

اراست ایوانیچ ، بدون ادای کلمه ای ، راه خود را میگیرد و میرود. تا امروز هم نصف موی سرش کوتاه و نصف دیگر ، بلند است. او ، پرداخت دستمزد به سلمانی جماعت را اسراف میداند ــ

دندان روی جگر گذاشته و امیدوار است موی کوتاهش هر چه زودتر بلند شود. او ، با همان ریخت و قیافه هم در جشن عروسی دخترش ، آنا شرکت کرد و خوش گذرانید.

 

.

نظر بدهید

دانلود بیش از 1000 آهنگ از بیش 100خواننده ایرانی

عکس هایی از زیباترین گل ها در طبیعت

زیباترین عکس ها از طبیعت دل انگیز سراسر ایران

رنگین ترین آبشارهای دنیا+ تصاویر

سخنانی زیبا از دکتر علی شریعتی

صندل‌های من

اس ام اس و پیامک های احساسی ویژه روزهای بارونی

جملات عشقولانه و دل نوشته های بسیار زیبا و احساسی

پیامک های عاشقانه و اس ام اس های احساسی 12 تیر

پیرزن و آرایش صورت

تشنه بر سر دیوار

زندانی و هیزم فروش

پیامک عای عاشقانه و بسیار زیبا 31 تیر

چرا دریا توفانی شده بود( قسمت 2 )

جدیدترین پیامک و جملات زیبا مخصوص تبریک تولد

چرا دریا توفانی شده بود( قسمت1 )

طوطی و بازرگان

پادشاه و کنیزک

پیامک های احساسی و عاشقانه 20 خرداد

اداره پست 

آدم مغرور

داستان عشق و دیوانگی

اس ام اس و پیامک های عاشقانه و رمانتیک 3 خرداد

شاه شجاع کرمانی

اس ام اس و پیامک های عاشقانه و غمگین

دوست زمان تنهایی

اس ام اس های خواندنی و آموزنده

اس ام اس و پیامک های مخصوص سیزده به در

دیوانه باهوش

مسجد وكيل شيراز

آتشکده آذرفرنبغ کاریان

دزد و خورجینش

اس ام اس و پیامک های زیبا و دل نوشته های عاشقانه

داستان جالب بال هایت را کجا جا گذاشتی ؟

داستان وصیت نامه مرد خسیس

تپه های باستانی سیلک قدیمی ترین خاستگاه تمدن بشری

موسی و چوپان

دو برادر منصف

امتحان فلسفه

داستان پند آموز ( کوهنورد با تجربه )

پیامک های جدید و متون بسیار زیبا برای تبریک سال نو

مست و محتسب

مسجد جامع یزد؛بلندترین مناره جهان

پیر و پزشک

کبوتر چاهی (ایتالو کالوینو)

داستان کوتاه درخت مغرور !!

آشنایی با شهر تاریخی قلعه تل

مردی که خواب‌هایش را در جیبش گذاشته بود

اس ام اس عاشقانه

گوسفند سیاه

چاق و لاغر

دلایل ده گانه ی عدم استجابت دعا

پیامک های عاشقانه و زیبا 18شهریور 92

مسجد بهلول

بوقلمون صفت

ادامه مطالب


برچسب‌ها: نزد سلمانی, داستان
+ نوشته شده در  شنبه هفتم تیر ۱۳۹۳ساعت 23:26  توسط رادیو 110