رادیــــــــــــو110
. -دانلود آهنگ با لینک مستقیم -- اس ام اس جدید---حکایات --- پیامک های زیبا به مناسبت سال نو ---- زیباترین عکس --

دانلود اسکای --- آخرین مطالب وبلاگ ---- زیباترین اشعار از شعرا --- کد پیشواز آهنگ ---

.
درویشی که بسیار فقیر بود و در زمستان لباس و غذا نداشت. هر روز در شهر هرات غلامان حاکم شهر را می‌دید که جامه‌های زیبا و گران قیمت بر تن دارند و کمربندهای

ابریشمین بر کمر می‌بندند. روزی با جسارت رو به آسمان کرد و گفت خدایا! بنده نوازی را از رئیس بخشنده شهر ما یاد بگیر. ما هم بنده تو هستیم.زمان گذشت و روزی شاه خواجه 

را دستگیر کرد و دست و پایش را بست. می‌خواست بیند طلاها را چه کرده است؟ هرچه از غلامان می‌پرسید آنها چیزی نمی‌گفتند. یک ماه غلامان را شکنجه کرد 

و می‌گفت بگویید خزانه طلا و پول حاکم کجاست؟ اگر نگویید گلویتان را می‌برم و زبانتان را از گلویتان بیرون می‌کشم. اما غلامان شب و روز شکنجه را تحمل می‌کردند و

هیچ نمی‌گفتند. شاه آنها را پاره پاره کرد ولی هیچ یک لب به سخن باز نکردند و راز خواجه را فاش نکردند. شبی درویش در خواب صدایی شنید که می‌گفت: 

ای مرد! بندگی و اطاعت را از این غلامان یاد بگیر.


برچسب‌ها: داستانهای مثنوی معنوی, خواجه بخشنده و غلام وفادار, دفتر پنجم, مثنوی معنوی
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم خرداد ۱۳۹۳ساعت 23:14  توسط رادیو 110