پادشاهی پسر جوان و هنرمندی داشت. شبی در خواب دید که پسرش مرده است، وحشتزده از خواب برخاست، وقتی که دید این حادثه در خواب اتفاق افتاده خیلی خوشحال شد.
و آن غم خواب را به شادی بیداری تعبیرکرد؛ اما فکر کرد که اگر روزی پسرش بمیرد از او هیچ یادگاری ندارد. پس تصمیم گرفت برای پسرش زن بگیرد تا از او نوهای داشته باشد و نسل او باقی بماند.
پس از جستجوهای بسیار، بالاخره پادشاه دختری زیبا را از خانوادهای پاک نژاد و پارسا پیدا کرد، اما این خانواده پاک نهاد، فقیر و تهیدست بودند. زن پادشاه با این ازدواج مخالفت میکرد.
اما شاه با اصرار زیاد دختر را به عقد پسرش در آورد. در همین زمان یک زن جادوگر عاشق شاهزاده شد، و حال شاهزاده را چنان تغییر داد که شاهزاده همسر زیبای خود را رها کرد و عاشق این زن جادوگر شد.
جادو گر پیر زن نود سالهای بود مثل دیو سیاه و بد بو. شاهزاده به پای این گنده پیر میافتاد و دست و پای او را میبوسید. شاه و درباریان خیلی نارحت بودند. دنیا برای آنها مثل زندان شده بود.
شاه از پزشکان زیادی کمک گرفت ولی از کسی کاری ساخته نبود. روز به روز عشق شاهزاده به پیرزن جادو بیشتر میشد، یکسال شاهزاده اسیر عشق این زن بود.
شاه یقین کرد که رازی در این کار هست. شاه دست دعا به درگاه خدا بلند کرد و از سوز دل دعا کرد. خداوند دعای او را قبول کرد و ناگهان مرد پارسا و پاکی که همه اسرار جادو را میدانست،
پیش شاه آمد و شاه به او گفت ای مرد بزرگوار به دادم برس. پسرم از دست رفت. مرد ربّانی گفت: نگران نباش، من برای همین کار به اینجا آمدهام. هرچه میگویم خوب گوش کن! و مو به مو انجام بده.
فردا سحر به فلان قبرستان برو، در کنار دیوار، رو به قبله، قبر سفیدی هست آن قبر را با بیل و کلنگ باز کن، تا به یک ریسمان برسی. آن ریسمان گرههای زیادی دارد. گرهها را باز کن و به سرعت از آنجا برگرد.
فردا صبح زود پادشاه طبق دستور همه کارها را انجام داد. به محض اینکه گرهها باز شد شاهزاده به خود آمد و از دام زن جادو نجات یافت. و به کاخ پدرش برگشت.
شاه دستور داد چند روز در سراسر کشور جشن گرفتند و شادی کردند. شاهزاده زندگی جدیدی را با همسر زیبایش آغاز کرد و زن جادو نیز از غصه، دق کرد و مرد
ادامه مطالب
برچسبها:
داستانهای مثنوی معنوی,
شاهزاده و زن جادو,
دفتر چهارم,
مثنوی معنوی
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت 23:9 توسط رادیو 110