«میخوای به من بگی ژنهای یک شخص با ژنهای نفر دیگه ادغام میشه؟ میفهمی بر طبقِ اصول فیزیولوژیِ سلولی چقدر حرفِ تو پرت و مسخرهست؟»
بوتاکس که نگاه خیرهی چشمهای بیرونزدهی ناخدا عصبیاش کرده بود گفت: «باید هم همین طور باشه. تکاملِ تسریع شده. این سیاره، شورش و آشوبِ گونههاست.
«احتمال قریب به یقین این طوره که ده-بیست تا گونه باشن. همهی چیزی رو که در کتابهای بومیِ سیارهها میخونی نباید باور کنی.»
«من، خودم در یک منطقهی بسیار کوچیک فقط ده-پانزده گونهی به شدت متفاوت دیدم. ببینید کِی گفتم، ناخدا! به این موجودات، فضا-زمان کوچکی بدید تا اینها تبدیل بشن به قوهی اِدراکی که
«بازرس! ثابت کن این همکاری که صحبتش رو کردی حقیقت داره و من هم مباحثات و ادعاهای تو رو مدّ نظر قرار میدم.» رنگهای بالای سرِ بوتاکس به زرد-قرمزی تند تبدیل شد و گفت:
«اثبات میکنم. مخلوقاتِ این جهان از یک جهتِ دیگه هم بیهمتا هستند. میتونند پیشرفتهایی رو که بهش نرسیدند پیشبینی کنند که اون هم احتمالاً به خاطر اعتقادشون به تغییراتِ سریعه که
هر چی باشه همیشه شاهدش هستن. به همین خاطر از نوعی ادبیات لذت میبرن در مورد سفرهای فضایی که البته هرگز به این سفرهای فضایی دست پیدا نکردن.
من عبارتی رو که به این ادبیات اشاره میکنه به ‹علم-تخیل› ترجمه کردهام. مدتیه که تمام مطالعاتم رو متمرکز کردم روی همین علم-تخیل، چون که تصور میکنم این موجودات در رویاها و خیالپردازیهاشون
خودشون رو و البته خطرشون رو برای ما بهتر نشون میدن. و از همین علم-تخیل بود که من روش همکاریِ بینجنسیِ اونها رو استنتاج کردم.»
«مجلهای در این دنیا منتشر میشه که گاهی علم-تخیل چاپ میکنه و البته علم-تخیلِ این مجله منحصراً به جنبههای مختلفِ همکاری میپردازه. در واقع، اونقدرها آزادانه و بیقید و بند صحبت به میان
نمیآره که خواننده رو آزار بده، بلکه اشارههای گذرا داره. ترجمهی اسمش به زبانِ نور تقریباً میشه ‹پسرِ نشاط و بازی.› مخلوقی که در این سیاره به من کمک میکرد، من این طور استنباط کردم
که به چیزی علاقهمند نیست، مگر همین همکاریِ میانْجنسی؛ و با جدّیتی چنان سیستماتیک و علمی همهجا به دنبالش هست که ترس و حیرت من رو موجب شد.
او لحظاتی از همکاری رو که در این علم-تخیل توصیف شده و میتونست من رو راهنمایی کنه گردآوری کرد. از این داستانها تصورِ او بر این بود که من میتونم شیوهی انجامش رو یاد بگیرم.
«و ناخدا! تقاضا میکنم زمانی که همکاری انجام شد و کودک، جلوی چشمانِ خود شما آورده شد، دستور بدید که حتا یک اتم از این سیاره هم باقی نمونه و تماماً به عدم واصل بشه.»
ناخدا از روی خستگی گفت: «باشه! اونها رو به هوشیاری کامل بیار و هر کاری لازمه خیلی سریع انجام بده.»
مارج اسکیدموُر ناگهان از اطرافِ خود تماماً آگاه شد. زن، خیلی واضح و مشخص ایستگاه مرتفعِ قطار را در هوای گرگ و میشِ صبح به خاطر میآورد. ایستگاه تقریباً خالی بود؛ فقط یک مرد نزدیک او ایستاده بود و یکی دیگر هم در آن سرِ سکّو. قطاری که نزدیک میشد با صدایی محو و دوردست خود را نشان داد.
همین موقع بود که چیزی جرقه زد و حسّی به او دست داد که انگار درون و بیرونش یکی میشود. بعد، نمایی نیمهمعلوم از موجودی دوکشکل در نظرش آمد که مادهی لزجی انگار از او میچکید و بعد هم شتاب به سمت بالا و حالا...
زن که مشمئز شده بود و میلرزید گفت: «وای خدا! این که هنوز اینجاست. تازه، یکی دیگه هم هست!»
احساسِ تهوعِ بیمارگونهای به او دست داده بود، اما ترسی به دلش نیفتاد. تقریباً از این موضوع به خود مغرور بود که احساس ترس ندارد. مردِ بغلدستیِ او، مثلِ خودش آرام بود، اما کلاهِ فدورایش انگار لِه شده بود؛ همان مردی بود که روی سکّو نزدیکش ایستاده بود.
از مرد پرسید: «شما رو هم گرفتند؟ کسِ دیگری هم هست؟»
چارلی گریموَو، که احساس کوفتگی میکرد، تقلا کرد تا دستش را بالا ببرد و کلاهش را بردارد و دستهی مویَش را که بدْ حالت گرفته بود و فَرق سرش را نمیپوشاند مرتب کند؛ ولی متوجه شد
که دستش را نمیتواند در برابر چیزی که کارش شبیه لاستیک بود و جلوی حرکت، مقاومت میکرد تکان بدهد. دستش را آورد پایین و با روی تُرش و عبوس رو به زنِ لاغراندام کرد که داشت او را میپایید.
مرد پیش خودش به این نتیجه رسید که این زن خیلی مانده تا سیساله بشود؛ موهای زیبایی هم داشت و لباسهایش به تنَش میآمد، اما در آن لحظه دلش میخواست جای دیگری باشد
و حتا این که در این قضیه شریک داشته باشد هیچ کمکی به حالش نمیکرد، ولو شریکِ زن.
گفت: «نمیدونم، خانم! من خیلی عادی روی سکّوی قطار ایستاده بودم.»
«من هم همینطور!»
«بعد جرقهای دیدم. چیزی نشنیدم. حالا هم که اینجام. حدس میزنم آدمکوچولوهای سیارهی مریخ یا ناهید باشند، یا شاید هم یه سیارهی دیگه!»
مارج، سرش را محکم بالا و پایین تکان داد و گفت: «من هم همینطور فکر میکنم. بشقابپرنده دارند؟ راستی، شما ترسیدید؟»
«نه! ولی خیلی مسخرهست! به نظرم آدم این جور مواقع یا باید بزنه به سرش یا بترسه.»
«قضیهی بامزهایه! من هم اصلاً نترسیدم. خدایا! یکیشون داره میآد اینوَری. اگه به من دست بزنه، جیغ میکشم. به دستاش نگاه کن، چقدر پیچ و تاب داره.
پوستِ چروکخوردهش رو نیگاه کن! اَیییی! همهجاش لیزه! حالم به هم خورد.»
بوتاکس محتاطانه نزدیک شد و گفت: «مخلوقات!» صدایش در همان اولین بارِ شنیدن، مثل پنجول کشیدن روی فلز و جیغِ گوشخراش بود، اما همین صدا بهترین صدایی بود
که میتوانست با طنینِ مشابهِ این موجودات بسازد. ادامه داد: «ما به شما آسیب نمیزنیم. اما از شما میخواهیم که لطف کنید و همکاری را برای ما انجام بدهید!»
چارلی گفت: «هِی! این حرف هم میزنه! منظورت چیه از همکاری؟»
بوتاکس گفت: «هردوی شما! با همدیگه!»
چارلی رو به مارج کرد و گفت: «هَه؟ میفهمید این چی میگه؟»
مارج خیلی آرام و با مناعت طبع جواب داد: «تو بگو یک کلمه سر درآورده باشم، درنیاوردم!»
بوتاکس گفت: «منظورم چیزه...» و کلمهای را گفت که زمانی جایی به عنوانِ مترادفِ فرآیندِ همکاری شنیده بود.
مارج سرخ شد و بلندترین جیغی را که میتوانست کشید: «چی!؟!» بوتاکس و ناخدا گارم، دستهایشان را روی نواحیِ میانیِ بدنشان گذاشتند تا اندامهای شنواییشان را که داشت در مقابل
چند دسیبِل صدا میلرزید و درد میکشید بپوشانند.
مارج فوراً حرفش را ادامه داد که تقریباً هم حرفهای بیربطی بود: «این دیگه چه وضعیه! من متاهل هستم! اگر ادواردِ عزیزم اینجا بود، میدیدید چی کار میکرد! با تو اَم،
مردِ رند!...» از میانِ همان لاستیکهای کشسانِ مقاوم رو به چارلی کرد و ادامه داد: «هر کی میخوای باش؛ اگه خیال کردی میتونی...»
چارلی از روی لاعلاجی و استیصال ناله زد: «خانمجان! خانمجان! کارِ من نیست. دور از جون من! کسرِ شانِ منه که بخوام خانم محترمی رو...بیعفت کنم! باور کنید خودِ من هم متاهلم! سه تا بچه دارم! گوش کنید...»
ناخدا گارم گفت: «بازرس بوتاکس! چی شده؟ این صداهای ناهنجار اعصابِ من رو داغون میکنه.»
بوتاکس، یک لکهی ارغوانیِ نور که نشانهی خجالت بود ساخت و گفت: «خب، راستش، مراسمِ پیچیدهایه! باید اولش قدری مخالفت کنند. باعث میشه نتیجهی مطلوبتری به دست بیاد.
بعد از این مرحلهی اولیه، باید پوشتشون رو کنار بزنند.»
«باید پوستاندازی کنند؟»
«پوستاندازی که نه! اینها پوستِ مصنوعیه که خیلی راحت و بدون درد جدا میشه و البته باید جدا بشه. خصوصاً در جنسِ ضعیفتر!»
«خب، باشه! بگو پوستشون رو دربیارن. بوتاکس! ولی اصلاً به نظرم عملِ خوشایندی نیست.»
«گمان نکنم کارِ خوبی باشه که به جنسِ ضعیفتر بگیم پوستش رو دربیاره. به نظرم بهتره دقیقاً به روالِ مراسم عمل کنیم. من بخشهایی از همان داستانهای سفرهای فضایی رو دارم که
‹پسرِ نشاط و بازی› زیاد به اون بخشها علاقه داره. در این داستانها پوست رو به زور درمیآرن. برای مثال، در این قسمت، توصیفِ مطلوبی از حادثه هست: ‹...که لباسِ دخترک را خراب کرد و آن را تقریباً
روی تنِ باریکاندامش شکاف داد. برای لحظهای، سفتیِ گرمِ پستانِ نیمهعریانش را روی گونههایش حس کرد...› و همین طور ادامه پیدا میکنه. میبینید؟ شکاف دادن، به زور درآوردن،
به عنوان عاملِ محرّک استفاده میشه.»
ناخدا گفت: «پستان؟ من، معنیِ این نور-کلمه رو که الان به کار بردی نفهمیدم.»
«این نور رو خودم اختراع کردم تا معنیِ جدیدی رو برسونم. این کلمه به برآمدگیهای نیمتنهی بالایی در جنسِ ضعیفتر اشاره میکنه.»
«فهمیدم؛ باشه! به جنسِ بزرگتر بگو تا پوستِ جنسِ کوچکتر رو دربیاره. آخ که چقدر این کارها داره پریشانم میکنه!»
بوتاکس رو به چارلی کرد و گفت: «آقا! لباسِ دختر رو روی تنِ باریکاندامش شکاف میدی؟ من برای این کار شما رو از میدانِ نیرو آزاد میکنم.»
چشمهای مارج از حدقه بیرون زد و خشمگین و بی تاب رو به چارلی چرخید و گفت: «اگه جرات داری این کار رو بکن! غلط میکنی دست بهم بزنی، آدمِ نَدید-بَدیدِ زنباز!»
چارلی نالهکنان گفت: «من؟ گفتم که کارِ من نیست. خیال میکنی این ور و اون ور میرم و لباسِ زنهای مردم رو جر میدم؟» بعد رو کرد به بوتاکس و گفت: «گوش کن! من، زن دارم و سه تا بچه.
وای به حالم اگه بفهمه رفتم جایی و لباسِ زنی رو پاره کردم. تیکه بزرگم گوشَمه! هیچ خبر دارید فقط کافیه به یه زن نگاهِ بد بکنم!؟ پوستم کَندهست! گوش کن...»
ناخدا که ناشکیبا شده بود گفت: «هنوز معترضه؟»
بوتاکس جواب داد: «این طور که معلومه. میدونید؟ شاید محیطِ عجیبغریب باعثِ طولانی شدنِ این مرحله از همکاری شده. میدونم که برای شما خوشایند نیست بیشتر از این معطل بمونید؛
به همین دلیل، من این مرحله از مراسم رو خودم انجام میدم. در خیلی از داستانهای سفرهای فضایی نوشته شده که یک گونهی بیگانه این کار رو انجام میده. برای مثال، در اینجا...»
یادداشتهایش را ورق زد و به صفحهی مورد نظرش رسید. «در این داستانها، این نژادها خیلی وحشتناک توصیف میشن. خب، مخلوقاتِ این سیاره تصوراتِ واهی و احمقانهی زیادی دارند.
هیچ وقت فضاییهایی متشخّص، مثل ما، رو نمیتونند به تصوّر دربیارن؛ فضاییهایی با پوششِ لزج و زیبا!»
ناخدا گفت: «یالّا! کارِت رو بکن! تمامِ روز که وقت نداریم.»
نویسنده: آیزاک آسیموف
ترجمه: حسین شهرابی