|
رادیــــــــــــو110
|
دانلود اسکای ---
بچهها، مثل جغجغههای ساقط، روی سنگهای صیقلی کنار پلکان سر میخوردند. فقط جای سنجاقکها خالی است. خیلی سال است که تابستانها نمیآیند ...
"بی بی عطری حتماً صدای پایمان را میشنود بالای سرش. ولی حتماً مدام میپرسد چرا با هم حرف نمیزنید. قبل از اینکه بیایی خیلی حرفها توی ذهنم آماده کردهام ولی تا میآیی
همهشان مسخره میشوند. کاش ما بالاتر از زن و مردی بودیم. دیشب آمدی خانهی ما. نشستی. من دو زانو جلوت نشستم. مار چشم دیدن ما را با هم ندارد انگار.
حمله میکرد به میلههای قفس. نیش میزد به میلهها. دست دراز کردم طرف صورتت. زمین نلرزید. دست آوردم نزدیکتر. آن قدر نزدیک صورتت، نرسیده به صورتت، انگار دست کشیدم روی نسترن آتش.
دستم را پس کشیدم. وقتی توی خواب هم دستم نجیبیاش را نگه میدارد، بیداری چه ترسی داری خانم" ... "چرا کف کوچهمان آن حرف را نوشتی؟ نگفتی آبروی مرا میبری؟
بابا صبح زود که بلند شد دید. حرف بدی به من زد. شاید او درست میگوید. من حتماً هستم همان که کسی بهم نظر پیدا کرده. مادرم میگوید همهی حرفهای مردها یک حرف است.
حتا وقتی که میگویند یا مینویسند دوستت دارم، منظورشان یک چیز است. منظور تو از اینکه نوشته بودی چیست؟ با چه آبی قشنگی نوشته بودی. پدر روی نوشتهات یک رنگ سیاه زشت زد.
رنگش تمام شد. یک کلمه مانده: قسمتم. دیگر هیچ بهانهای ندارم که بیرون بیایم. چقدر باید دروغ بگویم. با این همه دروغ و تظاهر پس چی میماند. حالا همه جا همراهم میآید بابا.
مواظب باش. توانستهام راضیاش کنم که بیایم از کتابخانه کتاب بگیرم. دم در حافظیه توی ماشین مینشیند تا زود بر گردم. چرا آن حرف را نوشتی؟" ... "روی دیوارهای کوچهتان جا نبود.
اگر هم بود لابلای شعارهای انقلاب، خط بی قدرمن چی هست. یا چطور میشناختیش؟ برای راحتی خیال مادرت من هر فکر مردانهای را توی سرم میکشم. ولی باز همه جا مینویسم دوستت دارم.
همین جاها یک جایی باید برای ما باشد که دروغی نباشیم. دلم میخواهد بزرگترین عاشق روی زمین باشم. یادم بده. کارهای قشنگ هم یادم بده. مار توی قفس سلام میرساند.
خداحافظ." ... بیشتر رمانهای کتابخانهی حافظیه را بعضی عضوها بردهاند. یک زمانی "مندنی پور" نامی، ساده لوح، برای این کتابخانهها رمان خریده بود.
ذبیح و ارغوان همان چندتای باقیمانده را نقطه گذاشتند. این حرفهای خام شیرین، شور عرق وصال میشوند و بعد ... نمیدانم؛ چه میدانم، شاید هم گوهر یکدانه ای است برای وصال ابد ...
دو عاشق، "خمسهی نظامی" را نقطه گذاشتند. "غزلیات شمس" را هم و در آخر نوبت رسید به کتاب "بار هستی" ... بعد کتابها را دوباره گرفتند. نقطهها را پاک کردند.
نشانههای تازه گذاشتند و رسیدند به دیوانهای حافظ: دهها روایت است، هر کس با ظن خود، مکرر، مکرر. دلم نمیخواست این طور شود. دلم میگیرد هر بار، بار. در آن زمان اگر دل میدانست،
یک غزل بیشتر نمیسرود. از فالگیر فال دیگری خواستم. کنار گور نشسته بود. دیوان را باز کرد و بست. همان فال آمده بود. وحشتزده مرا نگاه کرد. دست پیش آورد میخواست صورتم را لمس کند.
عقب کشیدم. گفتم: "تو چرا مویت را رها نکردی، خرقه نپوشیدی؟ آب منتظرت است. خاک منتظرت است. هزار بار فال گرفتی و اگر فهمیدی نگفتی به آنها که فالشان را گرفتی.
" عربده کشید: "با دومی دورتر شدی، با سومیدورتر شدی، همین طور عشق حرام کردی و دورتر شدی ..." گفتم: "میدانم. امید دورترم کرد. ولی چه میدانی؟ شاید ابد دور زده باشد،
از آن سو رسیده باشد به ازل. دور که میشویم از این سمت، نزدیک میشویم از آن سمت."
ارغوان، جلو در حافظیه منتظر پدرش ایستاده بود. نیامد پیرمرد. دختر به راه زد. ذبیح سر چهارراه ایستاده بود. هر روز عصر آنجا ایستاده بود. امیدش سبز میشد،
زرد میشد و میسوخت. هر روز، از آن ساعتی که میگویند چهار است تا آن زمانی که میگویند هفت. ارغوان، بی هیچ توضیحی، یکباره، یک ماه بیشتر به کتابخانه نیامده بود.
نمیدانم چه پیش آمده بود بین آنها. در آن قبرستان نامحرمم. ارغوان لاغر آمده بود، بی خطی بر چشم یا سرخی مصنوعی بر لب آمده بود. ذبیح را، دستها بالا برده، وسط پیاده رو که دید،
خشکش زد. چند نفری از آن سمت میآمدند. ایستادند. دهان ذبیح به فریادهایی بیصدا باز و بسته میشد. او را، چرخان چرخان که دیدند، خندیدند مردمان. خم شد. پریشان شد موی بلندش.
خمیده، تابی داد به گردن و تنه. و دیگر بعد وسط خیابان، آن قدر تند میچرخید بر دایرهی دایرهی همیشگی که پاهایش دیده نمیشدند. ماشینهای هزار و نهصد و نود و چهار بوق میزدند.
قورباغهاند، و ذبیح در هر آن، هم خمیده بود، هم راست قامت. کفشهایش پرت شدند دور و فاصله داشت پاهایش از آسفالت. کتاب از دست ارغوان افتاد. کف دستها را به سوی دهان برد.
روح دفی در هوا بود، و در پرواز بود دانههای رخشان عرق از چهرهی ذبیح. به زانو افتاد. تنهاش آونگ شد، آونگ و دوار از چپ، مانند گردابها. وای نالهای از دهان ارغوان درآمد وقتی ذبیح را مردمان روی
دست به پیاده رو آوردند. مدهوش، نفس نفس و تب سوز. "دیوانه است. دیوانه است." همهمه بود و نگاه کنجکاو اذهان اهل عشق ندیده. ذبیح را کف پیاده رو خواباندند.
"دیوانه است، دیوانه ..." کف به دهانش بسته شده بود. ارغوان نیامد درون حلقهی تنان که بسته میشد گرد ذبیح. دستهایش، شاید باید پس میزدند مردمان را. جیغ کاش میشد کشید.
"دیوانه است، دیوانه است." دهانهای عشق نچشیده، وراجند. ذبیح چشم باز کرد. نگاهش ارغوان را میجست میان تنان، و دختر دور میشد، گریان گریان. بر سر گور باز گشتم.
سروها و نارنجها، پاییزها، تیرهتر میشوند. چیزی کم است. چیزی که وقتی آسمان ابری میشود و نمیبارد نمیبارد، نبودش بیشتر احساس میشود. بادهای تند پاییزی شیراز میوزند.
پنجهی برگ چناری، روی سنگ مرمر گور میافتد. باد میکشاندش و چنگالهای خشکیده روی خط برجستهی شعر گور کشیده میشوند. صدایش، صدای ترک خوردن استخوان است زیر خاک ... به سرو گفتم:
"تو غول شدهای ولی توی غزل، باریک و به قاعده مانده ای." ... گفتم: "کاش هنوز حافظیه مصلا بود، اطرافش کشتزار بود. دامنهی کوه نزدیک، تاکستان بود. حالا، همه جا خانه و خیابان است.
دختران بر پیاده رو، مردان پیر بر پیاده رو و ریشههای گندم و تاک زیر آسفالت." ... "تقصیر احمقی من بود. معلوم بود که گیر میافتیم. چرا پدرت مرا بخشید؟ زندان میمردم تمام میشد.
چقدر بچهایم برای این دنیا. کاشکی توانسته بودیم دورتر از پلیس راه شیراز برویم. حالا باور کردی که هیچ جا نداریم. دارم میسوزم. دیروز که زیر رنگ اتاقی را میزدم سعی کردم چشمهای تو را بکشم.
صاحبخانه آمد و داد و فریاد راه انداخت. سطل رنگ را انداختم روی سرش و بیرون آمدم. چکار کنم؟ دیوانه نیستم. چکار کنم؟ "تذکرهالاولیاء" را بگیر. برایم بنویس. چون من میترسم.
یکی مدام توی ذهنم میگوید که عشقها به محض وصال مردهاند. عشق تو چی؟ چکار باید بکنیم که عشقمان همین طور بماند؟ جفت مار را هم گرفتم.
هر دو در قفس به هم پیچیدهاند.گوشت حسابی به خوردشان میدهم. خانه مان خیلی موش دارد و من دو تله دارم. میسوزم از تو و میترسم از خودم و مارها خاموشند. چیزی بروز نمیدهند،
هیچ الهامیبرای نجات ما نمیدهند." به دلهره اگر بیفتیم، سایه مان تاریکتر میشود. ارغوان تذکره الاولیاء را امانت گرفت ولی نه هفتهی بعد و نه هفتهای دیگر از این، به کتابخانه نیامد.
ذبیح هم سر چهارراه حافظیه نمیایستاد. آنها را گم کردم. شاید راه دیگری برای تماس و دیدار پیدا کرده بودند. یا ... در خانهی ذبیح میرفتم. بیرون نمیآمد، یا اگر هر از گاهی میآمد، من نبودم.
نمیتوانم ساعتها جایی منتظر بایستم. باد روانهام میکند. یاد، به مکانی دیگر حلولم میدهد بی آن که بخواهم. کتابهای زیادی را در کتابخانه ورق زدم. هیچ نشان تازهای بر آنها نبود و مارها در یادم،
هر یک، موشی را بلعیده، با تورمی در میانهی تن، به هم میپیچند. زمانی یکی از آنها در دندههای برهنهام چنبره زده بود. گفتم: "هر دو سرمای تن داریم. یگانه نیستیم اما.
فلسهای تو گرمای هیچ تنی را هدیه نگرفتهاند جز آن گاه که بلعیدهای." و ناگهان فهمیدم که آن مارها، چرا در قفس نگهداری میشوند. سایهام تاریکتر شد. درِ خانهی ارغوان، به انتظار او ایستادم.
پنجرهاش را شناختم، تنها پنجرهای که نوار چسب بر آن نبود. نباید تو بروم. امان ندارم بروم بروم به خلوت دیگران. شامگاهی، شبح او را پشت پنجره دیدم. فریاد زدم: "مارها را منتظر بگذار.
آنها نه برای فراقند نه برای وصال. عشقِ مرده بهتر است از بی عشقی." صد بار فریاد زدم. اگر او میشنید فریاد بیصدای مرا، من از او هیچ نمیشنیدم. به در خانهی ذبیح رفتم. باران گرفت.
همان فریاد را باز تکرار کردم و ترسیدم که شاید مارها را از خواب سردشان بیدار کرده باشم. گفتم: "خدایا، خدا! مارها در قفس به خواب بر. نمیدانم این طور چه میشود.
یکیشان یار عشق، یکیشان دشمن عشق ..." در زدم. ذبیح، نحیف در را باز کرد: سر تراشیده، زیر یک چشمش سیاه. تحقیر شده و شکسته. گفتم: "دنبال جفتی مار میگردم.
شنیدهام شما مار دارید." کف گشودم جلو رویش. تلالو زر هیچ انعکاسی در چشمهایش نداشت. گفتم: "تقدیر دو یار را میخواهم ببرم بپاشم توی باغچهی حافظیه، قوت بنفشهها.
فراق برای شما، مرگ برای آنها. گل میدهند، بروید ببینید. دلتان آرام میشود." آب باران از شقیقههایش جاری بود. گفت: "خبرچین پدرش هستی؟ یا آمدهای مرا ببری؟" گفتم:
"پسرک خام! فراق آن روی وصال است. مرگ آن روی عشق نیست." گفت: "برو بگو من او را میبرم. دیگر نه به خاطر این که نمیگذارید به هم برسیم.
برای عشق خودمان. شما نمیفهمید این را. ما باید برویم." و در را بست. من هیچ نیرویی ندارم در برابر درهایی که بسته میشوند. نباید به زور حتا گرهی به خیر بگشایم چون تنان باید خود،
مختاری کنند تا تن باشند. فکر داد زدم: "عشق نیست اگر زندگیاش را نخواهی. برای خودت میخواهی. پس عشق نیست. عاشق خودی ..." صدایی از دور میشنیدم.
شنیده بود فریاد بیصدایم را و داشت جواب میداد. گوشهایم را با دو دست بستم که بشنوم زمزمهی فریادش را. دور بود، ولی شنیدم کلمههایی را: "خودش میخواهد، خودش میخواهد ..."
خدا را شکر که حاضر و مجموع میشدم اما نمیخواستم به این بها. به حافظیه بازگشتم. به بنفشهها گفتم: "شما چه میگویید؟ چه کنم؟" زمستانی، خیلیهاشان گل نداده بودند هنوز.
نمیشنیدند. یکی با پیشانی بنفش و دو چشم زرد گفت: "هیچ وقت ما را روی گور عاشقی نگذاشتهاند. همیشه گلهای سرخ ، مریمها، مریمها، شاخههای مورد ..." کنار گور نشستم.
باران هنوز میبارید. مثل دویست سال پیش، مثل پانصد سال پیش. گفتم: "اگر ذبیح به تنهایی دست به مار بسپارد باز چیزی باقی میماند. وگرنه ..." صدای دف میآمد: از سمت کوه،
از لابلای نارنجها، از زیر سنگ مرمر گور. گفتم: قلبت میزند گور؟! خرقهپوشی مشرف رنگ شده، پاکشان و خسته میرفت زیر باران. با هر قطره باران، ذرهایش پاک میشد. گفتم:
فردا روز، باز درهای اینجا باز میشوند. مردم میآیند. زوج تازه ازدواج کرده معمولاً میآیند. ولی بیهودهاند. زن، با پوست و روی شکفته،هالهی سبکباری در چشمها، لبخند به لب،
کنار گور میایستد و مرد پایین پلهها از او عکس میگیرد. تا بعدها در شهر خودشان ماه عسلشان را به یاد بیاورند، یا شاید فراموش کنند با همین عکس ... و همچنان به دامن
حرفهای این کتاب نقطه میگذارم و رمز میچینم برای تو. بود که دلت اندکی مشغول دو سه حرف عشق گردد. پس خوشا بر من اگر تو جملههای این "تذکرهالاولیاء" را که میخوانی،
همراهشان حرفهای رمز را هم بچینی. پروا نکن. اگر اولیا ذکر دارند تو هم ذکر خودی و زمانی نقطه رمز بر کتابی دیگر میگذاری. روزی شاید من و تو، در حافظیه یا در خیابانی از کنار هم بگذریم
و نشناسیم همدیگر را. افسوس ... اما لابلای سکون سروها و ستونها گام بردار به نیت آن که عشق تو را به دیدهی حیرت و حسرت بنگرند بیعشقان دل خشک و خشک جامه،
در باران، که گو ببارد و ببارد ... سر برداشتم از خواب. گذشته بود زمانی که شما میگویید یک شبانهروز. بیدارم کرد صدای پاهای ارغوان.
آرام، از کنار گور گذشت: بیاعتنا به مریدی گرانجان که کنار سنگ مرمر گور نشسته بود و نیاز میطلبید. خوابزده، حسرتی دوش وقت سحری به مرید گفتم: "مرادت نمیدهد این سنگ.
از آن که باید نیاز بطلب که این سنگ جامی شود زیر این باران، اگر نه برو به خانهات." و رفتم به دنبال ارغوان. ناشناسی، به کتابخانه، کتاب "تولدی دیگر" را هدیه داده بود.
ارغوان آن را امانت گرفت و رفت. مرید نرفته بود. پیشانی بر سنگ گذاشته بود. گفتم: "مرادت نمیدهد این سنگ، وگرنه خودش نیاز میطلبید به پیکر تو دربیاید چون رشک آن مشت خاک ازل را دارد.
برو که خودت مرادی." نرفت. دلم گرفت. غمگینتر از خودش کنارش نشستم. نگهبانهای حافظیه، شامگاه بیرون میکنند هر که این جاست. ولی سایه را باور ندارند.
نماز شام غریبان پنهان میکند ار چشمشان تن را. سایه میماند به سجود. سایهی بتهای لاله لاله عباسی میپندارش.
صبح، به در خانهی ذبیح رفتم. هنوز در خانه بود. صدای نفس مارها را میشنیدم. هر چه صبر کردم بیرون نیامد ذبیح. دلی را که تازه تپش آغاز کرده، دشمن است نگرانی.
پروا نکردم. دیر باز آمدم. وقت خواب آدمها شد. بیعشقان خفتند؛ سیرسیرکها نه، سرو و غوغای یادهایش هم نه. خرقهپوشها رو به ماه بیمیخانه شیون میکشیدند.
روز، ارغوان آمد و کتاب را پس آورد. پیرزنی همراهش بود. ملازم، یا نگهبان. تا رفتند، کتاب را گرفتم و باز کردم. رمز داشت. نقطهها با حوصله نهاده شده بودند. نوشته بود:
"مطمئنی مارها آن قدر کفری هستند که رحم نمیکنند؟ مطمئنی کیسههایشان پر است؟ مطمئنم که چارهی دیگری نداریم. من هم دارم میسوزم.
یک موقعی بالاخره تسلیم میشویم و دیگر باید تمام شدن را تماشا کنیم. طاقت ندارم خراب شدن این چیز قشنگی را که ساختهایم ببینم. راه همین است.
تنهایی نمیآیم خانهات. پنجشنبه بعدازظهر قرارمان همین جا. پیرزن را دست به سر میکنم. قدم به قدم با هم میرویم. خوب است که یک بار هم ما را با هم ببینند."
تصور آن چه میخواستند ساده بود. میدیدم که در قفس باز میشود. دو مار به هم پیچیده سر بالا میآورند و دو دست، آرام به سمت آن به هم تافتگی سرد میروند.
در آستانهی در کوچک قفس با هم مماس میشوند و با حس ابدی این تماس که ترسها را به غارها باز میراند، دو شعاع نزدیک به هم، مثل دو تیغه، میدرخشند و فرود میآیند.
"امیر تیمور" را در باغ "دلگشا" دیدم. با همان پای لنگ، لعنت گویان، مورچهها را لگد میکرد. ماه که "خدای خانه" ندارد، طلوع کرد. تا سحرگاه، درویشانی زلال تن که آمده بودند خرقه گرو بگذارند،
در میخانه غوغا میکردند. از میخانه فقط حفرهای مانده در هوا، نزدیک باغ دلگشا. دود پیه سوزهایش، سیاهی مخملی بنفشههای شیراز شده. صبح، ذبیح آمد.
به طرز مایوسی تلاش کرده بود آراسته و جوان باشد. خرد و خمیر و خراب، پیر شده بود. "تولدی دیگر" را گرفت و رفت در سایهی سروی نشست. رمز گشود و خواند.
از روح خندهای که گوشهی لبانش چین انداخت و پرید، رو برگرداندم. حتماً جایی یکدیگر را دیده بودند و قرار این کتاب آخرین را گذاشته بودند. حرفهای دیگری هم لابد گفتهاند با هم. ذختر،
حتماً عاشقش را که پس از فرار ناکامشان کوفته شده بوده، تسلاها داده، دور از چشم من و اغیار. شاید در قبرستان بوده که یکیشان چارهی آخرین بیخرد اما عاشقانه را پیشنهاد داده. گفتم:
"عشقی که در گورستان سخن بگوید، پایانی جز این تلقین نخواهد کرد." خیلیها ماجرای ذبیح را میدانستند. او را از حافظیه بیرون انداختند.
این حقارت را میخواست، تا جان بگیرد. گویههای مرا گمانم نشنید، چون هیچ پاسخی در فکرهایش نبود. عیش گرد آمدن غبار و جانم را منقض میکردند.
مرید باز آمده بود. گلاب آورده بود. از پیرمرد فال خواست. پیرمرد گفت: "دیگر فال نمیگیرم." دیوانش را به مرید بخشید. مرید گلاب بر سنگ گور میریخت، میشستش.
کف دست کاسه کردم، گفتم: "جرعهای هم به من بده." نداد. گفتم: "به نیت آن که به زیر آن سنگ است هم، جرعهای حرامم نمیکنی." خندید. خندیدم. گفتم: "حیف گلاب.
" رگهای گردنش بیرون زدند. گفت: "گم شو!" گفتم: "حیف آب." گفت: "گم شو!" دست مشت کرد. پیرمرد فالگیر میخندید. مرید حمله آورد. حریف کوردل نیستیم ما.
کور میکوبد، بینا دفاع میکنیم. حریف نیستیم. عقب نشستم. از پلهها فرو افتادم. مردمان میخندیدند. پیرمرد دست دراز کرد تا بگیرم و بلند شدم.
گفتم حیف دست تو، حیف گلاب. چطور بلند شوم وقتی نمیتوانم دو خام را از غرور و نجات مرگ نجات دهم ... و مارها را دیدم. به سایهی سرو رفتم. سایهی سرو سرو در زمستان گرمتر از تن من است.
دیدم مارها، آرام، با هم از در باز قفس بیرون میخزند. از روی دو دست افتاده کنار هم، شاید مماس، میگذرند. دو جفت چشم سرد سرد خیرهام شدند. دو دست پیش بردم.
گردن عقب کشیدند. پیشتر بردم. بوی زهرشان مشام میآزرد. سردی زهرشان را اما حس نمیکردم. چشم بستم، حالا، فردای حالا بود که شد.
دور از چشم نگهبانها، ذبیح آمده بود، پشت نارنجها دور از صفهی گور نشسته بود. ابر بود. گفتم: "تا قلبش سر سوزنی زهر بچشد، دیگر نمیبینیش." چشم گرداند تا ببیندم.
ندید. کنار گور بودم. در ذهن گفت: "برای همیشه میبینمش." گفتم: "او هم ترا نمیبیند. نارنگ میشوید، محو میشوید." گفت: "اگر بخواهیم، از ته دل اگر بخواهیم، محو نمیشویم.
" نزدیک رفتم. گفتم: "نه نعمت فراق برایتان میماند نه امید وصال. مرگ به شما میخندد. چشم همه را میبوسد دست همه را میگیرد و به آنان که دعوتش میکنند میخندد."
خندید. کنارش رسیدم. گفتم: "دست مرا بگیر." پوزخند زد. گفتم: "به دستم دست بزن." گرمای سر انگشتانش را بر پشت دستم حس کردم. وحشت زده دست پس کشید. گفتم:
"ترس دارد؟ نه؟" رفتم دورتر. کسی را نباید بترسانم بترسانم. ترس حقیر میکند. اگر حقیر کنی کفر ورزیدهای. و مارها را دیدم. پیچیده به هم، چشم در چشم.
صدای قدمهای آمدن ارغوان ارغوان را میشنیدم. دور بود. هنوز در خیابان بود. طلب بود، گریزان از طلب بود. ذبیح چشم دوخته بود به بنفشهها و چشم بنفشهها خیره بود به افق کوتاه و نزدیکشان.
بعد با هالهای از عطر محبوبهها، ارغوان روبروی ذبیح ایستاده بود. خیس از بارانی که در راه بر او باریده بود و بر ما نباریده بود. چشم در چشم چهار آینهی کوچک مقابل هم ... ذبیح پریده رنگ، گفت: "برویم؟" ارغوان گفت: "برویم." ابر نمیبارید. گفتم با خود، که حکمتی است لابد که غم عاشقان نباید خورد.
صدای دف میآمد و میآمد. از جا بلند شد ذبیح. شانه به شانه سمت گور راه افتادند. از کنار باغچهای که روح شببوهای بهار از خاکش فواره فواره میزد، گذشتند.
بازوهایشان به هم ساییده شد. اما دیگر نمیفهمیدند. ارغوان گفت: "آن روز، توی خیابان که حالت بد شد، بیهوش شدی، ببخشم که رفتم." ذبیح گفت: "تو ببخش که توی بوف کور نشانه گذاشتم. راحت زندگیات را داشتی." ارغوان گفت: "پشیمان نیستم. تو چی؟" ذبیح خندهای جوابش داد.
هر دو، کنار هم، سر زانوها، کنار گور نشستند. ذبیح گفت: "ای خواجه! تو تنها کسی هستی که ما با او خداحافظی میکنیم. تو میفهمی چرا میخواهیم برویم.
" عجب طنزی! ... گفتم: "ای سرو! تو که عبوسی، پس بنفشهها، شما بخندید." خندهی بنفشه را سه کس میشنود. عاشق، کودک و ملک ... آن دو روی پلهی صفهی گور نشستند.
دور شدم. دورتر رفتم. بیش از این محرم نبودم. گفتم: "بگویید.آن قدر حرف هست برای گفتن، آن قدر که حوصلهی مرگ سر برود و مارها پوست بیندازند." آنها بیاعتنا به نگاههای تعجب، نگاههای شماتت و نگاههای حسرت، آرام آرام سخن میگفتند. چشم برگرداندم از آنها. فالگیر، خیره نگاهم میکرد.
گفتم محو هم، رفتن را فراموش کردند و به فالگیر گفتم: "شادمانی میدانی؟" خندید. خنده شادمانی نیست. بیگوهر یکدانه هیچ شادمانی نیست.
اما انگار این جوانک سادهدل، بیآنکه به شهود جسم رسیده باشد، یافته قرهالعین خود را. گفتم: "میبینی سرو؟ عطشانند و نمینوشند. گمان نکنم تو با این ریشههای عمیق کندهات هم بفهمی چرا.
من میفهم که عشقها در خیال ساختم و وصل پرده افکند از تکتکشان ..." گفتم: "خوشا که گرم گو و گفت شدهاند، نمیروند." روی گرداندم سمت پلههای گور. نبودند.
صیحه کشیدم. تند، مور و روح برگهای پاییزی را لگدکنان دویدم. نه میان باغچههای بنفشه بودند، نه پشت دیوارهای حافظیه، و نه در کوچهی قدیمی ایام و ابر میبارید ...
حال، دیگر که به صفحههای آخر این کتاب مستطاب "تذکرهالاولیاء" رسیدهام، رمز را هم باید تمام کنم. وگرنه حرفی شاید کم آورم و میترسم همان یوسف من باشد.
نسیم شامگاهی برای تنهایی میوزد. دف در سنگ برای تنهایی میکوبد و روح تاک، برای تنهایی سماع کندش را به سوی آسمان میپیچد. همهی اینها هست و هست،
و گلایهای نیست جز این که چرا غم و ملک، با هم، بعضی را برمیگزینند، در فراق فراق و وصال مدام ...
شهریار مندنی پور
ادامه داستان شرق بنفشه ( قسمت3 )
.
.
دانلود بیش از 1000 آهنگ از بیش 100خواننده ایرانی
عکس هایی از زیباترین گل ها در طبیعت
زیباترین عکس ها از طبیعت دل انگیز سراسر ایران
رنگین ترین آبشارهای دنیا+ تصاویر
سخنانی زیبا از دکتر علی شریعتی
اس ام اس و پیامک های احساسی ویژه روزهای بارونی
جملات عشقولانه و دل نوشته های بسیار زیبا و احساسی
پیامک های عاشقانه و اس ام اس های احساسی 12 تیر
پیامک عای عاشقانه و بسیار زیبا 31 تیر
چرا دریا توفانی شده بود( قسمت 2 )
جدیدترین پیامک و جملات زیبا مخصوص تبریک تولد
چرا دریا توفانی شده بود( قسمت1 )
پیامک های احساسی و عاشقانه 20 خرداد
اس ام اس و پیامک های عاشقانه و رمانتیک 3 خرداد
اس ام اس و پیامک های عاشقانه و غمگین
اس ام اس های خواندنی و آموزنده
اس ام اس و پیامک های مخصوص سیزده به در
اس ام اس و پیامک های زیبا و دل نوشته های عاشقانه
داستان جالب بال هایت را کجا جا گذاشتی ؟
تپه های باستانی سیلک قدیمی ترین خاستگاه تمدن بشری
داستان پند آموز ( کوهنورد با تجربه )
پیامک های جدید و متون بسیار زیبا برای تبریک سال نو
مسجد جامع یزد؛بلندترین مناره جهان
مردی که خوابهایش را در جیبش گذاشته بود
دلایل ده گانه ی عدم استجابت دعا
پیامک های عاشقانه و زیبا 18شهریور 92