چیست درویشی به جز ...
چیست درویشی به جز خالی شدن
در دل گرداب طوفانی شدن
موج ورزیدن به بحر کائنات
تشنه ماندن بر لب آب فرات
گر تو درویشی دمی اندیشه کن
سیره ی آل علی را پیشه کن
شاهد اقبال در آغوش کیست
کیسه ی نان و رطب بر دوش کیست
کیست آن کس کز علی یادی کند
بر یتیمان من امدادی کند
دست گیرد کودکان درد را
گرم سازد خانه های سرد را
ای جوانمردن جوانمردی چه شد
شیوه ی رندی و شبگردی چه شد
شیعگی تنها نماز و روزه نیست
آب تنها در میان کوزه نیست
کوزه را پر کن زآب معرفت
تا در او جوشد شراب معرفت
باده ی مما رزقناهم بنوش
ینفقون بنیوش و در انفاق کوش
هم بنوش و هم بنوشان زین سبو
لنتنالل بر حتی تنفقوا
جستجویی کن سبوی باده را
شستشویی کن به می سجاده را
ای مسلمان زاده بعد از هر اذان
رکعتی تنها ان الفحشا بخوان
گر نمازت ناهی از منکر شود
از اذانت گوش شیطان کر شود
هر سحر دست نیایش باز کن
بی خود از خود تا خدا پرواز کن
بال مرد حق بود دست دعا
لیس للانسان الی ما سعی
حرف حق را از محقق گوش کن
از لب قرآن ناطق گوش کن
گوش کن آواز راز شاه را
صوت اوصی کن بتقوالله را
بعد از آن بشنو ونجمع امرکم
تا شوی آگاه بر اسرار خم
خم تو را سرشار مستی می کند
بی نیاز از هرچه هستی می کند
هر چه هستی جان مولا مرد باش
گر قلندر نیستی شبگرد باش
سیر کن در کوچه های بی کسی
دور کن از بی کسان دلواپسی
ای خروس بی محل آواز کن
چشم خود بر بند و بالی باز کن
شد زمین لبریز مسکین و یتیم
ما گرفتار کدامین هیاتیم
با یتیمان چاره لا تقهر بود
پاسخ سائل فلا تنهر بود
دست بردار از تکبر وزخطا
شیعه یعنی جود و انفاق و عطا
ای که هر دم دم زحیدر می زنید
بر یتیمان علی سر می زنید
بر یتیمان علی پرداختن
بهتر از هفتاد مسجد ساختن
یا علی امروز تنها مانده ایم
در هجوم اهرمن ها مانده ایم
یا علی شام غریبان را ببین
مردم سر در گریبان را ببین
گردش گردونه را بر هم بزن
زخم های کهنه را مرهم بزن
مشک ها در راه سنگین می روند
اشک ها از دیده رنگین میروند
مشکهای خسته را بر دوش گیر
اشک ها را گرم در آغوش گیر
محمدرضا آقاسی
@@@@@@@@@@@@@@
مثنوی محمد (ص)
الا ساقی مستان ولایت
بهار بی زمستان ولایت
از آن جامی که دادی کربلا را
به نوشان این خراب مبتلا را
چنان مستم کن از یکتا پرستی
که از آهم بسوزد کل هستی
-
هزاران راز را در من نهفتی
ولی در گوش من اینگونه گفتی
ز احمد تا احد یک میم فرق است
جهانی اندر این یک میم غرق است
یقینا میم احمد میم مستی ست
که سر مست از جمالش چشم هستی ست
-
زاحمد هردو عالم آبرو یافت
دمی خندید و هستی رنگ و بو یافت
اگر احمد نبود آدم کجا بود
خدا را آیه ای محکم کجا بود
چه می پرسند کاین احمد کدام است
که ذکرش لذت شرب مدام است
-
همان احمد که آوازش بهار است
دلیل خلقت لیل و نهارست
همان احمد که فرزند خلیل است
قیام بتشکنها را دلیل است
همان احمد که ستار العیوب است
دلیل راه و علام الغیوب است
-
همان احمد که جامش جام وحی است
به دستش ذوالفقار امر و نهی است
همان احمد که ختم الانبیا شد
جناب کنت و کنز مخفیا شد
همان اول که اینجا آخر آمد
همان باطن که بر ما ظاهر آمد
-
همان احمد که سرمستان سرمد
بخوانندش ابوالقاسم محــــــــــــــــــمد (ص)
محمد میم و حا ء و میم و دال است
تدارک بخش عدل و اعتدال است
محمد رحمه للعالمین است
کرامت بخش صد روح الامین است
-
محمد پاک و شفاف و زلال است
که مرات جمال ذوالفقار است
محمد تا نبوت را برانگیخت
ولایت را به کام شیعیان ریخت
ولایت باده ی غیب و شهود است
کلید مخزن سر وجود است
-
محمد با علی روز اخوت
ولایت را گره زد بر نبوت
محمد را علی آینه دارد
نخستین جلوه اش در ذوالفقار است
شعر از محمدرضا آقاسی
@@@@@@@@@@@@@
از ذکر علی مدد گرفتیم
از ذکر علی مدد گرفتیم آن چیز که میشود گرفتیم
در بوته ی آزمایش عشق از نمره ی بیست صد گرفتیم
دیدیم که رایت علی سبز معجون هدایت علی سبز
درچمبر آسمان آبی خورشید ولایت علی سبز
از باده ی حق سیاه مستیم اما زحمایت علی سبز
شیرین شکایت علی زرد فرهاد حکایت علی سبز
دستار شهادت علی سرخ لبخند رضایت علی سبز
در نامه ی ما سیاه رویان امضای عنایت علی سبز
یا علی در بند دنیا نیستم بنده ی لبخند دنیا نیستم
بنده ی آنم که لطفش دائم است با من و بی من به ذاتش قائم است
دائم الوصلیم اما بی خبر در پی اصلیم اما بی خبر
گفت پیغمبر که ادخال سرور فی قلوب المومنین اما به نور
نور یعنی اتشار روشنی تا بساط ظلم را بر هم زنی
هر که از سر سرور آگاه شد عشقبازان را چراغ راه شد
جاده ی حیرت بسی پرپیچ بود لطف ساقی بود وباقی هیچ بود
مکه زیر سایه ی خناس بود شیعه در بند بر العباس بود
حضرت صادق اگر ساقی نبود یک نشان از شیعگی باقی نبود
فقه شمشیر امام صادق است هر که بی شمشیر شد نالایق است
وای وی زقاب و قرب و های و هو می دهد بر اهل تقوا آبرو
گر چه تعلیمات مردم واجب است تزکیه قبل از تعلم واجب است
تربیت یعنی که خود را ساختن بعد از آن بر دیگران پرداختن
یک مسلمان آن زمان کامل شود که علوم وحی را عامل شود
نص قرآن مبین جز وحی نیست آیه ای خالی زامر و نهی نیست
با چراغ وحی بنگر راه را تا ببینی هر قدم الله را
گر مسلمانی سر تسلیم کو سجده ای هم سنگ ابراهیم کو
ساقی سرمست ما دیوانه نیست سرگذشت انبیاء افسانه نیست
آنچه در دستور کار انبیاست جنگ با مکر و فریب اغنیاست
چیست در انجیل و تورات و زبور آیه های نور و تسلیم وحضور
جمله ی ادیان زیک دین بیش نیست جز الوهیت رهی در پیش نیست
خانقاه و مسجد ودیر و کنشت هر که را دیدم به دل بت می سرشت
لیک در بتخانه دیدم بی عدد هر صنم سرگرم ذکر یا صمد
یا صمد یعنی که ما را بشکنید پیکر ما را در آتش افکنید
گر سبک گردیم در آتش چو دود میتوان تا مبداء خود پر گشود
ای خدا ای مبداء و میعاد ما دست بگشا بهر استمداد ما
ما اسیر دست قومی جاهلیم گر چه از چوبیم و از سنگ وگلیم
ای هزاران شعله در تیغت نهان خیز و ما را از منیت وا رهان
ای خدا ای مرجع کل امور باز گردان ده شبم درتور نور
در شب اول وضو از خون کنم خبس را از جان خود بیرون کنم
سر دهم تکبیر تکبیر جنون گویمت انا علیک الراجعون
خانه ات آباد ویرانم مکن عاقبت از گوشه گیرانم مکن
بنگر یک دم فراموشم کنی از بیان صدق خاموشم کنی
ما قلمهاییم دردست ولی کز لب ما میچکد ذکر علی
ذکر مولایم علی اعجاز کرد عقده ها را از زبانم باز کرد
نام او سر حلقه ی ذکر من است کز فروغ او زبانم روشن است
گر نباشد جذبه روشن نیستم این که غوغا میکند من نیستم
من چو مجنونم که در لیلای خود نیستم در هستی مولای خود
ذکر حق دل را تسلا می دهد آه مجنون بوی لیلا می دهد
جان مجنون قصد لیلایی مکن جان یوسف را زلیخایی م
شعر از محمدرضا آقاسی
برچسبها:
محمدرضا آقاسی,
شعر