بیا تا بشادی و فرخندگی
برآریم با هم دم زندگی
بهم صحبتان دوستگانی دهیم
نشینیم و داد جوانی دهیم
اگر بازیم کاویم بنیاد را
بنا بر غمست آدمی زاد را
چو غم را کرانه پدیدار نیست
به از شاد بودن دگر کار نیست
کسانی که رخت از جهان برده اند
همه در غم زیست مرده اند
همه کس طلبکار عمرند و بس
کسی را بمردن نیاید هوس
بقا را چو تنگست جای درنگ
چه داریم بیهوده دل نیز تنگ
یک امروز در خوشدلی رو نهیم
غم دی و فردا بیکسو نهیم
دل امروز در بند فردا همان
مگر تا بفردا نیابی امان
بعمری که نقدست و از غم تهیست
غم عمر نسیه خوردن ابلهیست
چو خواهی غم و شادمانی گذاشت
جهان خوش گذار ، ار توانی گذاشت
بمی تازه گردان دل ریش را
رها کن حساب کم و بیش را
بیا ساقی آن جام شادی فزای
که بنیاد غم را در آرد ز پای
بمن ده که راحت بجانم دهد
ز خونابه دهر امانم دهد
بیا مطرب آن بربط خوش نوا
که بی مغزیش مغز را شد دوا
بزن تا چو برباید از مغز هوش
بدل نو ریزد از راه گوش
بیا ساقی آن چشمه زندگی
که یابد ازو عمر پایندگی
مرا ده که من خضر پنهانیم
ثنا گوی اسکندر ثانیم
بیا مطرب این نغمه زن در سرود
کزو آب جیحون در آید برود
برآور بدانگونه بانگ رباب
که اسکندر خفته خیزد زخواب
بیا ساقی اندر قدح پی بپی
بعاشق نوازی فرو ریز می
میی کو بعشق آشنایی دهد
ز تشویش خویشم رهایی دهد
بیا مطرب آن پرده های کلیم
کزو گشت پوشیده عقل سلیم
نوازش چنان کن که جان نژند
شود رسته زین عقل نا سودمند
بیا ساقی در ده آن خوب جام
که شد قره العین مستانش نام
چنان گوش من پر کن از بانگ نوش
که بیرون رود پند ناصح ز گوش
بیا مطرب آن جرعه طفل وش
چو طفلان ببر گیر و بنواز خوش
نوایی که تعلیم کرد از نخست
بزن چوب ، تا باز گوید درست
بیا ساقی آن باده تلخ فام
که شیرینی عیش ریزد بکام
بده تا بشیرینی آرم بکار
که تلخی بسی دیدم از روزگار
بیا مطربا بر کش آواز تر
دماغ مرا تر کن از ساز تر
روان کن که خشکست رود رباب
از آن دست چون ابر، باران آب
بیا ساقی آن شربت خوشگوار
کزو بزم گردد چو خرم بهار
بده تا چو در تن در آرد توان
گل زرد من زو شود ارغوان
بیا مطرب اسباب می کن تمام
بدین ارغنون ساز طنبورنام
که گر چون عروسان در بر نهی
می تر دهد از کدوی تهی
بیا ساقی آن گنجدان نشاط
که اندیشه را در نورددد بساط
بده تا بساط سخن نو کنم
وزو مجلس آرای خسرو کنم
بیا مطربا ساز کن چنگ را
بنالش در آر آن تر آهنگ را
رهی گیر کز ذوق آواز وی
حریفان نگردند دمساز می
بیا ساقی آن باده دلنواز
دل آهنین من آیینه ساز
میی صاف کآید چو ما را بتن
توان دید جان آشکارا بتن
بیا مطربا نغمه یی خوش برآر
بزاری یکی قول دلکش برآر
بزن زخمه بر تار وی بیدرنگ
که شد راهزن چون مغان فرنگ
خوشا خر گه گرم در ماه دی
هم از تاب آتش هم از آب می
می روشن و ساقی چون شکر
بریشم زنی ساده ز آن خوبتر
کتابی و نقلی و همخوابه ای
که جانی ستاند بهر لابه ای
کسی کاین تمنایش همره بود
اگر پیش جوید بس ابله بود
مشو ابله ای مرد عشرت پسند
ز عشرت دمی چند شو بهره مند
بکف گیر جام درفشنده را
درو ریز یاقوت رخشنده را
بیا ساقی آن ارغوانی شراب
که محراب زردشتیان شد خراب
بده تا بمستی کنم خواب خوش
کشم آتش غم بدان آب خوش
بیا مطرب آن زخمه کز یک فغان
کشد زاهدانرا بکوی مغان
چنان زن که آتش زند سینه را
ز سر نو کند داغ دیرینه را
بیا ساقی آن ساغر دلگشای
که صورت نمایست و معنی فزای
بده تا دل از وی مصفا کنیم
دو دریای معنی بیکجا کنیم
بیا مطرب آن نای را کن بدست
کزو ارغنونهای یونان شکست
چنان بلبلش کن که عنقای روم
از آن زاغ گوید بهر مرز و بوم
بیا ساقی آن سلسبیل حیات
که شوید همه تیرگیها ز ذات
بده تا چو منزل بخاکم کند
ز آلایش خاک، پاکم کند
بیا مطرب آن علم باریک را
که روشن کند جان تاریک را
فرو گوی از آنگونه سوزان تر
که دستار عالم ربایی ز سر
بیا ساقی آن کیمیای وجود
که بی همتان را در آرد بجود
بمن ده که تا شادمانی کنم
ز گنج سخن درفشانی کنم
بیا مطربا مو بمو باز جوی
ز موی کمانچه نوای چو موی
که تا چون بمستان رسد ساز او
گوارا شود می بر آواز او
گر آسایشی داری از روزگار
جمال عزیزان غنیمت شمار
دل از روی همصحبتان شاد کن
بنقل و بمی مجلس آباد کن
بجمعیت دوستان روی نه
پراکندگی را بیکسوی نه
ز باد بهاری هوا مشکبوست
عروس چمن ز آب گل شسته روست
شده جلوه گر نازنیان باغ
رخ آراسته هر یکی چون چراغ
بساط گل از سبزه گلشن شده
چراغ گل از باد روشن شده
شده مشکبو غنچه در زیر پوست
چو تعویذ مشکین ببازوی دوست
بنفشه سر زلف را خم زده
گره در دل غنچه غم زده
گشاده گل لعل جلباب نور
نظاره کنان چشم نرگس زدور
زبس تری اندام زیبای گل
شده لرز لرزان سراپای گل
شده سرخ گل مفرش بوستان
یصحرا برون آمده دوستان
برون کرده سوسن زبان خموش
همیکرد هر دم تقاضای نوش
هوا بر سر سبزه میریخت سیم
مراغه همیکرد بر گل نسیم
بهر چشمه منقار بط آبگیر
چو مقراض زرین بقطع حریر
بهر شاخ ، مرغ ارغنون ساخته
بهر نغمه گلبن سر انداخته
از آن نغمه کو غارت هوش کرد
مغنی ترنم فراموش کرد
غزلخوانی بلبل صبح خیز
تمنای میخوارگان کرده تیز
ز آواره دراج و رقص تذرو
سبک گشته در خاستن پای سرو
ز نالیدن قمری خوش نوا
کبوتر معلق زنان در هوا
بیا ساقی آن جام دریا درون
کزو گوهر مردم آید برون
بده تا نشاط درون آردم
برد سنگ و گوهر برون آردم
بیا مطرب آن مایه دلخوشی
که صوفی کند زو ملامت کشی
بگو تا دمی خرقه بازی کنیم
بمی دلق خود را نمازی کنیم
بیا ساقی آن باده بی خمار
فرو شوی ازین جان خاکی غبار
که چون گم شود جان غمناک ما
نریزد کسی جرعه بر خاک ما
بیا مطرب آواز برکش بلند
برون کن غم از سینه های نژند
ز سر نو کن آیین عشاق را
بغلغل در آر این کهن طاق را
بیا ساقی آن می که کام منست
بمن ده که در خورد جام منست
مرا با حریفان من نوش باد
حریفان بد را فراموش باد
بیا مطربا ساز کن پرده را
بسوز این دل عشق پرورده را
رسید از بتان جان خسرو بکام
بیک زخم کن کار او را تمام
ادامه مطالب
برچسبها:
ساقی نامه,
امیرخسرو دهلوی,
شعر