|
رادیــــــــــــو110
|
دانلود اسکای ---
خوردهاند و باریک راهِ مستقیم عاشقانی که فرصت دیدارشان با هر قدم به سوی هم، کوتاهتر میشود. آهشان را نه باد برده، نه نسیم ... سالک! میتوانی در این کوچهها، جهت را از کف وانهی.
اژدهای خود را گم کنی و آن سوی خمِ پیچی، معجزهی خود را ببینی که میآیی میآیی و پسربچهای بیاعتنا به تو، بر دیوار فواره میزند.
خانهی ذبیح کژ و مژی بود فشرده شده بین دو خانهی دیگر. درون رفت. در بست. بعد، پشت دیوار بلند و نم کشیدهی حیاط، فریاد کشید: "ارغوان ..." سمتِ آسمان آبی شیراز.
هفتصد سال پیش هم، دهانی تلخ صبوحی، همین نزدیکیها، سوی همین آسمان، "شاخ نبات" را نعره کشیده بود ... صدای خزشی آمد از حفرهای زیر تیرهای چوبی سقف خانه ...
معشوق چنان مینماید که انگار سرگشتگی وظیفهی عاشق است و دیگران هم. ارغوان، هر روز از دانشکدهی ادبیات میآمد. وارد که میشد، نگاهی دزدانه به قسمت پسرها میانداخت.
لبانش شکنج گزیده شدن از شرم داشتند. مینشست و کتابش را میخواند. گفتم: "خاتون! جام سرت را پر نکن از تذکرهی شاعرانی که دُردند." گفتم:
"آنها که مجبورت میکنند مفاعلین مفاعیلن حفظ کنی نباشان گورهای پوکند." گفتم: "خاتون! نخوان قصیدهای که پیمان نشکسته است." حیرت شد. روی گرداند.
ندید کسی را پشت سر. دور، کنار در بودم. رنگارنگ از نوری که از شیشههای رنگی در برِ من میتابید. اندکی هم سایه دار شده بودم. گفتم: "گوش کن صدای پای آب! آب بپاش در کوچه تا باز "خضر" درآید.
کشتی سوراخ کند، کودکی بکشد، دیواری بر آورد و اما هیچ مپرس." میشنید و وحشت زده به اطراف نگاه میکرد. دور نمیدیدم به خود که زمانی فکرهایشان را هم بخوانم.
ترس هم دارد این امید. میمیرم اگر باز در فکر عاشقی ریا بخوانم. گفتم: "خاتون! نقطهای بگذار پای کلامی. خالی زیر لبِ حرفی. آواها برای طواف، نقطهای میطلبند." داس زلف را زیر روسری رانده بود ...
بهار پیمانشکن سر رسیده بود. از عطرهایش در امان نیستم. ناگهان، خیالی، از سایه روشنی گریبانم را میگیرد. به دستهایم میگویم: چه فایده، چه فایده؟ وصال سمت ابد است و فراق سمت ازل.
ولی برای من، در همه بسترهایی که خفتهام، گوهر یکدانهای نبوده است. خاطرم نهیب میزند که با آن همه غوغای فراق، با آن همه زمزمهی وصال، حجاب که افکنده میشد،
هیچ کدام حوای من نبود. حالا که عشق ذبیح و ارغوان رنگ انار شیرین داده به غبار تنم، وحشت دارم. شکست آنها دورتر از همیشه پرتابم میکند به آینده و تا مغز استخوانم میرسد مرگ، این بار ...
"چکار میکنی؟ چکار میکنی؟ من میترسم."ارغوان سکوت را شکست ولی فقط همین بیست و شش حرف را نشانه گذاشت در صفحهای که دن کیشوت برای نجات عروسکِ نیک به عروسک شرور خیمهشببازی حمله میکند.
ذبیح در پاسخ او نوشت: "دیروز یک مار خانگی گرفتم. سالها بود توی خانهمان بود. گاهی دیده بودمش. بزرگ است. انداختمش توی قفس یک قناری که خیلی وقتها پیش داشتیم.
دور میلههای قفس را توری آهنی کشیدم. شبها، تا نصفشبها مینشینم، چشم در چشم مار. خیلی چیزها میداند ولی نمیخواهد بگوید. آخر ازش میفهمم.
حتماً جفتی هم دارد. این را فهمیدهام ..." جمعهی بعد از این، به فکرم رسید که امروز حتماً همدیگر را خواهند دید. چون آسمان مصرفانه آبی بود. "حلاج" را دیدم. خرقه و تن شفاف،
مستامستِ عطر گلهای صحرایی که از "دروازه قرآن" به شیراز میآمدند، میرفت به سمت باغهای "قصر الدشت". چهار مرید همراهش بودند. اندکی رنگ ازرق داشت خرقهی مریدها.
دانههای بالدار افرا، با باد میرفتند به سوی درنگِ حق. با باد میآمدند از درنگ حق. و گردهی گلهای بهاری را کسی در هوا نمیدید.
آنها را در قبرستان دیدم. دو طرف پشتهای نشسته بودند. ارغوان، سر را پایین انداخته بود، ذبیح سر انگشت بر خاک میکشید. قبر، سنگی نداشت.
قطعهای سیمانی، عمود، بالای آن در خاک نشانده بودند. از کنار آنها گذشتم و اسمی را که با رنگی سیاه روی سیمان نوشته شده بود خواندم. با خطی سرسری نوشته بودند: بی بی عطری ...
کمیدورتر، پایین پای قبری با سنگ مرمر اعلا نشستم. گفتم: "هزار کلمه دارید، هزار حرف حرف که زیرشان نقطه است. برای شما طمع خامها هزار و یک غنیمت است.
زبان بیایید، زمان همان کهنه شدن عشق است، میگذرد." ذبیح به ارغوان نگاه کرد. ارغوان سر بالا کرد.
ذبیح به دورِ غروب نگاه کرد. آن سمت، کوه "استسقا" ته رنگی سبز داشت از بهار. بعضی میگویند که شکل مردی است که مرض استسقا دارد و آن قدر آب نوشیده که شکمش برآمده.
بعضی میگویند شکل مادری است، خوابیده، زندگی نه ماههای در شکم دارد برای این شهر؛ اگر دریابد. ذبیح و ارغوان هنوز ساکت بودند. گاهی چشم در چشم میشدند، مدتی.
شاید با نگاه حرف میزدند. ارغوان، بعد سرخ میشد رویش. سر زیر میانداخت. خیلی طول کشید، به اندازهی بر آمدن کوزهای از خاک نگاری، که سرانجام لبهای ذبیح به قد چند کلمه جنبیدند.
ارغوان هم کوتاه جواب داد. معلوم بود که هر دو از این وضع معذبند. هر از گاهی، اطرافشان را میپاییدند. انگار این کار تنها مفرشان بود. بر زمین بی بهار قبرستان، گورها یک رنگند. گفتم: "مردهای بین شماست.
یکیتان بلند شود کنار آن دیگری بنشینید." تکان نخوردند. مطمئن بودم این حرف فکر مرا در ذهن میشنوند. ولی ... گفتم: "نترسید، کی به فکرش میرسد که بر سر قبر محل دیدار دو عاشق باشد ..."
پس از دقیقه ای نگاهشان یک چشم شدن، ارغوان بلند شد. در باد، مانند پرچمیبود. در سیاهی چشمهایش برق نشاط نبود. گود افتاده بودند. صدای شیون میآمد از دور.
کاش هیچ وقت در بهار بهار کسی نمیمرد ... ارغوان به زمزمه حرفی گفت. ذبیح سر زیر انداخت. ارغوان به راه افتاد. تنداتند رفت. غبار قبرستان بر او میوزید. ذبیح نگاه او میکرد.
مویه بر او میوزید. پسرکی ژندهپوش روبرویم درآمد. یک قوطی حلبی دستش بود. پر از سیماب بود از آفتاب آفتاب. گفت: "قبر را بشویم؟" گفتم: "آبی بریز کف دستهام." پرسید:
"مگر این قبر مال مردهی تو نیست؟ قبرش را بشویم؟" گفتم: "راست گفتی. بشوی ..." آب ریخت روی مرمر. جزهی غبارِ نشاط گرفته از آفتاب بهاری بلند شد. پسرک دستش را برای مزد پیش آورد.
دست بردم به خاک پای گور. مشت کردم. مشت را کف دستش باز کردم. حیرتی و وحشتی به تلالوهای کف دستش نگاه کرد. گفت: "تقلبی است." گفتم: "بله." گفت: "نه ... این همه سنگین؟
تقلبی نیست." گفتم: "نه." مشتش را بست و دوید. قوطی اش را انداخت و دوید ...
"چکار کنم؟ چکار کنم؟ نگهبانهای حافظیه فهمیدهاند. عصر، مجبوری بیرون، سر چهارراه منتظرت میمانم. خیلی دوست دارم وقتی از روبرو میآیی.
حالا هر وقت اتاقی را رنگ میزنم اول روی دیوارهایش، بزرگ با قلممو مینویسم ارغوان، بعد با رنگ اسمت را قایم میکنم. پدرت هم انگار فهمیده توی کوچهتان میگردم.
با نوکرتان میآید دم در. چپ چپ نگاهم میکند . اگر نخواهی نمیآیم. ماشین نامزدت به نظرم یک دیو است. کاشکی شمشیر و نیزه داشتم حمله میکردم بهش. خردش میکردم.
به غرورتان برنخورد خانم که نشانی خانه را برایتان نوشتم. ننوشتم که بیایید. نوشتم که خیالتان بیاید. اگر بیاید دور مینشینم. دورتر از توی قبرستان. نیایی، خیالم خیلی قوی شده ...
"منطق الطیر" را بخوان." با گرم شدن هوا، مسافران نوروزی شیراز ناپدید میشوند. نفوس بهارنارنجها دود پیهسوز میخانه میشوند و خرقهپوشهای شفاف زیر آب آبنماها میخوابند تا پریوشها بیایند.
از پیرمردی که همیشه در طاقنمایی روبروی سرو قدیمی حافظیه مینشیند، فال میگیرد، پول میگیرد، فال خواستم.گفت: "نیت کن." به دل گفتم: "گوهر یکدانهمان کو؟" دیوان را بوسید.
ناخن راند لای آن. چشم بست و گفت: "ای خواجه حافظ شیرازی، تو کاشف هر رازی. من طالب یک فالم، تو را به شاخ نباتت قسم ..." پیرمرد چهل سال پیش، عصری، با معشوقش، اینجا، قرار دارد.
دختر را برادران غیور، همان عصر میکشتند دم در خانه. پیرمرد هنوز منتظر آمدن اوست. دیوان را با سر ناخن باز کرد. به دل خواند. سرخ شد. لرزید و کتاب را بست.
بیحال، سرش را تکیه داد به آجر چهارصد سال پیش. با صدایی نزدیک گور گفت: "نمیخوانم.تا حالا نیامده بود. این فال را برای هیچ احدالناسی نمیخوانم. عهده کردهام ..." گفتم:
"پس فهمیدهای عاشق خیال خود بودهای، نه او." با تکان سر حاشا کرد. گفتم: " تو دیگر ریا نکن، عمری برایت نمانده." چروکهای صورتش مثل شیار یادگاریهای کنده شده بر درخت درخت شدند.
پرسید: "چه نیتی کرده بودی؟" گفتم: "نیت یک سحرگاه دیگر." راه افتادم. پشت سرم، بلند گفت: "حکماً پیمانههای زیادی شکستهای؟" گفتم:
"شراب هرکدامشان فقط یک مستی کوتاه بدخمار داشت." بلند شد. سایهی سرو از رویش رفته بود. دستش را با انگشتی برافراشته بالا برد. گفت:
"اصلت تشنه نبوده، اگر بودی با همان اولی مست میشدی، تا ابدالآباد." گفتم: "پس تو خودت چرا هزار فال گرفتهای ، یک فال، یک غزل برای همیشه." تهدید کنان انگشتش را روی هوا تکان میداد
و فریاد کشان سر گرفت: "نماز شام غریبان چو گریه آغازم، به مویههای غریبانه ..." دور میشدم. مردمان دورش جمع میشدند. ... خرد ز پیری من کی حساب گیرد،
که باز با صنمی... دور دور میشدم و صدای جوان شدهاش میآمد ...
"من میترسم چون نمیتوانم جلو خودم را بگیرم که نامههایت را نخوانم. میترسم چون نمیتوانم این حرفها را نشانه نگذارم. تو چطور مرا میشناسی. از دور؟ نه، این جور عاشق نمیشوند.
از نزدیک من فقط دوبار ترا توی قبرستان دیدهام و بعضی وقتها حس کردهام یک کسی پشت سرم میآید. اصلاً نمیشناسمت. فقط یک مقدار حرف نشانه شده از تو خواندهام،
به خط خودت هم نبوده. ما فقط با هم توی خیال بودهایم. از کجا معلوم درست خیال کرده باشیم. این رسمش نیست به خدا. ترا به خدا تمامش کن. ترا به خدا دیگر برایم اسم کتاب ننویس.
تو را به خدا اقلاً به خودت برس. رنگت زرده شده، زیر چشمهایت سیاه شده. من همهی امتحانهایم را خراب کردهام. منطق الطیر را برای امتحان باید میخواندم ولی نه فقط برای
بعضی از حرفهایش که هیچی از کتاب نفهمم ..." سه بار نوشته بود خداحافظ.
پس از این، نامهها متقابل شد. برای این که کسی بو نبرد کتابها را زود به زود تحویل نمیدادند. گاهی هم بلافاصله پس از تحویل، عضو دیگری کتاب را امانت میگرفت و آن یکی مجبور میشد پانزده
روز صبر کند تا به کتاب برسد. "... دوستم، همدمم مثل خودم دارد جنون میگیرد. سرش را میکوبد به میلههای قفس تا مینشینم جلویش. بعد که میبیند فایده ندارد، زل میزند بهم.
میگویم آره، به خودت بپیچ. تمام تنم طلب شده، میسوزم. از تو میکوبد به جدار پوستم. تو هم بسوز. تا نگویی چکار کنم آزادت نمیکنم. از چشمهایش یک سرمایی میآید توی خونم.
آرام میشوم. خوابم میبرد. این روزها تو همه جا همراهم هستی. میبینی وقتی صاحب کار زور میگوید، طاقت نمیآورم، چون تو میبینی، وقتی با مسافرهای دیگر میچپیم توی مینی بوس،
مثل گوسفند، تو داری نگاهم میکنی. پیاده میروم همه جا. تو میبینی وقتی کوپنهای بیبی را میفروشم، بردم بقیهشان را تحویل دادم. پنجشنبه ساعت چهار بیا برویم با هم قدم بزنیم.
برویم "باغ ارم". گاهی فقط میآیم بغل دستت، زود رد میشوم، کسی نمیفهمد. دو سه متر دورترت میآیم. میخواهم هر چی تو میبینی ببینم.
" ... "خیلی اشتباه کردی آن وقت که از کنارم رد شدی اسمم را صدا زدی. نگفتی یکی از روبرو میآید، میشنود. کار خطرناکی کردیم. اگر آشنایی مرا توی باغ ارم میدید، تو را هم که نمیدید،
نمیگفت این دختر تنهایی اینجا چکار میکند. توی خانه به رفتارم شک کردهاند. ما از هم خیلی دوریم، حتی اگر کتاب "حسن و دل" را حفظ باشیم.
میترسم، گاهی انگار غیر از تو، یکی دیگر هم تعقیبم میکند. یک سایهای هست، بعضی وقتها جاهایی میبینمش، انگار ناقص است. دلم گواهی بد میدهد، ولی حالا همه چیز برایم تازه شده.
همه چیز را دوست دارم. دیشب یک گلدان قدیمی توی اتاقم داشتم، شکست. گریه کردم برایش. من هم دارم میسوزم. کف دستها و پاهایم گر میگیرند،
صورتم ... نه، تو عاشق نیستی وگرنه دلت نمیآمد این طور زندگی مثل برهام را به هم بزنی. خدا از سرت نگذرد. خوب کاری کردی. دلم شده تو، ای نامرد." ... چرا پدرت مرا زد.
میگفت، دیگر نمیآمدم توی کوچهتان. وقتی با نوکرتان نصفشبی یقه ام را گرفتند، گفتم آقا من دخترشما را دوست دارم. میدانم او را به من نمیدهی ولی وظیفهام است خواستگاری کنم.
مرا زد. میخواست پلیس خبر کند، من فرار کردم. زشت است فرار. به پدرت بگو آقا وقتی میزنی توی گوش کسی، مدتی صورتش مور مور میکند. بعد درد خوب میشود ولی یک چیز میماند.
دیده نمیشود مثل جای انگشتها، ولی همیشه میماند ..." ... "چه صورت سنگی داری. دو تا از انگشتهای بابا رگ به رگ شدهاند. صبح و شب توی آب گرم مالششان میدهد.
خیلی گیجی. اصلاً نفهمیدهای مدتی است صاحب دیو دنبالم نمیآید. تاراندمش. دیوش شیشهی عمر نداشت فقط پول داشت. تو قشنگ بودی وقتی پا به دو گذاشتی. من ترسیده بودم.
از پشت پرده میدیدمتان. خندیدم وقتی فرار کردی. زبل بودی. قشنگ بودی. به آنها گفتم نمیدانم تو کی هستی، هیچ وقت مزاحم من نبوده ای، به صلاح بود. ببخش که این طور گفتم."
شهریار مندنی پور
.
.
دانلود بیش از 1000 آهنگ از بیش 100خواننده ایرانی
عکس هایی از زیباترین گل ها در طبیعت
زیباترین عکس ها از طبیعت دل انگیز سراسر ایران
رنگین ترین آبشارهای دنیا+ تصاویر
سخنانی زیبا از دکتر علی شریعتی
اس ام اس و پیامک های احساسی ویژه روزهای بارونی
جملات عشقولانه و دل نوشته های بسیار زیبا و احساسی
پیامک های عاشقانه و اس ام اس های احساسی 12 تیر
پیامک عای عاشقانه و بسیار زیبا 31 تیر
چرا دریا توفانی شده بود( قسمت 2 )
جدیدترین پیامک و جملات زیبا مخصوص تبریک تولد
چرا دریا توفانی شده بود( قسمت1 )
پیامک های احساسی و عاشقانه 20 خرداد
اس ام اس و پیامک های عاشقانه و رمانتیک 3 خرداد
اس ام اس و پیامک های عاشقانه و غمگین
اس ام اس های خواندنی و آموزنده
اس ام اس و پیامک های مخصوص سیزده به در
اس ام اس و پیامک های زیبا و دل نوشته های عاشقانه
داستان جالب بال هایت را کجا جا گذاشتی ؟
تپه های باستانی سیلک قدیمی ترین خاستگاه تمدن بشری
داستان پند آموز ( کوهنورد با تجربه )
پیامک های جدید و متون بسیار زیبا برای تبریک سال نو
مسجد جامع یزد؛بلندترین مناره جهان
مردی که خوابهایش را در جیبش گذاشته بود
دلایل ده گانه ی عدم استجابت دعا
پیامک های عاشقانه و زیبا 18شهریور 92
ادامه مطالب
برچسبها: شهریار مندنی پور, شرق بنفشه, داستان, رمان