رادیــــــــــــو110
. -دانلود آهنگ با لینک مستقیم -- اس ام اس جدید---حکایات --- پیامک های زیبا به مناسبت سال نو ---- زیباترین عکس --

دانلود اسکای --- آخرین مطالب وبلاگ ---- زیباترین اشعار از شعرا --- کد پیشواز آهنگ ---

.
فردای ما

تویی تویی به خدا، این که از دریچه ‌ی ماه؛
نگاه می ‌کند از مهر و با منش سخن است
تویی که روی تو مانند نو ‌گلی شاداب،
میان چشمهٔ مهتاب بوسه‌گاه من است

تویی تویی به خدا، این تویی که در دل شب،
مرا به بال محبت به ماه می خوانی،
تویی تویی که مرا سوی عالم ملکوت،
گَهی به نام و گَهی با نگاه می خوانی

تویی تویی به خدا، این دگر خیال تو نیست؛
خیال نیست به این روشنی و زیبایی.
تویی که آمده‌ای تا کنار بستر من،
برای این که نمیرم ز درد تنهایی،

تویی تویی به خدا این حرارت لب توست،
به روی گونهٔ سوزان و دیدهٔ تر من،
گَهی به سینهٔ پُر اضطراب من سر تو،
گَهی به سینهٔ پر التهاب تو سر من !

تویی تویی به خدا، دلنشین چو رویایی،
تویی تویی به خدا، دلربا چو مهتابی،
تویی تویی که ز امواج چشمهٔ مهتاب؛
به آتش دلم از لطف می‌زنی آبی،

تویی تویی به خدا، عشق و آرزوی منی،
به سینه تا نفسی هست بی قرار توام!
تویی تویی به خدا، جان و عمر و هستی من؛
بیا که جان به لب اینجا در انتظار توام،

منم منم به خدا، این منم که در همه حال،
چو طفل گم شده مادر به جستجوی توام!
منم که سوخته بال و پرم در آتش عشق؛
«در آن نفس بمیرم که در آرزوی تو ام»

منم منم به خدا، اینکه در لباس نسیم،
برای بردن تو باز می‌کند آغوش،
من آن ستارهٔ صبحم که دیدگان تو را،
به خواب تا نسپارم، نمی‌شوم خاموش

منم منم به خدا، که شب همه شب،
به بام قصر تو پا می‌نهم به بیم و امید
اگر ز شوق بمیرد دلم، چه جای غم است؛
در این میانه فقط روی دوست باید دید

منم منم به خدا، سایهٔ تو نیست منم؛
نگاه کن، منم ای گل، که با تو همراهم!
منم که گِرد تو پَر می‌زنم چو مرغ خیال،
ز درد عشق تو تا ماه می‌رود آهم،

منم منم به خدا، این منم که سینهٔ کوه؛
به تنگ آمده از اشک و آه و زاری من
ز کوه، هر چه بپرسی جواب می‌گوید؛
گواه نالهٔ شب‌های بی قراری من

من و توایم که در اشتیاق می‌سوزیم؛
من و توایم که در انتظار فرداییم
اگر سپیده فردا دمد، دگر آن روز...،
من و تو نیست میان من و تو این‌: ماییم!


فریدون مشیری //تشنه طوفان

@@@@@@@@@@@@

تشنه طوفان

دیگر به روزگار نمی‌ بینم،
آن عشق ‌ها که تاب و توان سوزد،
در سینه ‌ها ز عشق نمی ‌جوشد،
آن شعله‌ها که خرمن جان سوزد،

آن رنج ها که درد بر انگیزد،
وان دردها که روح گدازد نیست
آن شوق و اضطراب که شاعر را،
چنگی به تار جان بنوازد نیست

در سینه، دل، چو برگ خزان ‌دیده،
بی عشق مانده سر به گریبان است،
از بوسه ی نسیم نمی ‌لرزد؛
این برگِ خشک، تشنه طوفان است!

طوفان عشق نیست که دل‌ها را،
در تنگنای سینه بلرزاند؛
تا بر شراره‌ های روان سوزش،
شاعر سرشک شوق بیافشاند.

عشقی نه تا به سر فکند شوری
رنجی نه تا به دل شکند خاری
داغی نه تا به دفتر دانایی؛
آتش زنم ز گرمی گفتاری!

من شمع دلفروز سخن بودم؛
اکنون زبان بُریده و خاموشم
ترسم که شعر نیز کند آخر،
مانند روزگار، فراموشم...


فریدون مشیری //تشنه طوفان

@@@@@@@@@@@

کابوس

خدایا، وحشت تنهایی ام کشت،
کسی با قصه ئ من آشنا نیست
در این عالم ندارم همزبانی،
به صد اندوه می نالم ــ روا نیست

شبم طی شد کسی بر در نکوبید،
به بالینم چراغی کس نیفروخت
نیامد ماهتابم بر لب بام،
دلم از این همه بیکانگی سوخت...

به روی من نمی خندد امیدم،
شراب زندگی در ساغرم نیست
نه شعرم می دهد تسکین به حالم،
که غیر از اشک غم در دفترم نیست

بیا ای مرگ، جانم بر لب آمد،
بیا در کلبه ام شوری بر انگیز
بیا، شمعی به بالینم بیاویز،
بیا، شعری به تابوتم بیاویز!

دلم در سینه کوبد سر به دیوار،
که: «این مرگ است و بر در میزند مُشت »
بیا ای همزبان جاودانی،
که امشب وحشت تنهایی ام کُشت!


فریدون مشیری //تشنه طوفان

@@@@@@@@@@@

راز ( غزل شاعر )

در خلوت و صفای دیار فرشتگان،
جنگل میان دامن شب آرمیده است
زیبایی و شکوه دل انگیز نوبهار؛
بر آن دیار دامن رحمت کشیده است

از بیشه های خرم و آرام دوردست،
آوای دلکش پریان می رسد به گوش
گم کرده ره کبوتر افسونگر نسیم،
بوی بهشت گم شده ای می کشد به دوش

از اوج آسمان دل افروز و تابناک،
افتاده ماه در دل دریای بیکران
آنگونه دل فریب، که تا سینهء افق،
پیدا به هر نگاه: دو ماه و دو آسمان

هنگامه ای ست در دل شب، دختران گل،
گیسو به دست باد بهاری سپرده اند
غوغای عشق و مستی و شور و نشاط را،
با خنده های شوق به افلاک برده اند

امشب در این دیار بهشتی به کام دل،
شاعر نهاده لب به لب ماه طلعتی
هر گوشه اختران کشیده به تماشا سر،
بزم
محبت است و بهشتی حکایتی

لب تشنگان عشق، پس از سال ها فراق؛
در گوش جان حکایت ناگفته گفته اند
مست از شراب وصل در آغوش یکدیگر؛
تن ها به هم فشرده و آرام خفته اند

شب تا سحر شکوفه و گلبرگ ارغوان،
از شاخه ها به روی تن آن دو یار ریخت
گاهی نسیم زمزمه می کرد و می شتافت؛
گاهی سکوت همهمه می کرد و می گریخت

کم کم ستاره ی سحر از دور جلوه کرد،
آفاق را نسیم سحر زیر بال و پر گرفت
پیدا شد از کنار افق سایه ی روشنی،
از رازهای خفته ی شب پرده برگرفت! 


فریدون مشیری //تشنه طوفان

@@@@@@@@@@@@

آیینه

« فریدون » این تویی؟ یا نقش دیوار،
نه رنگ است این که بر رخسار داری
ز سیمای غم انگیز تو پیداست،
که در سینه دلی بیمار داری

خطوط دفتر پیشانی تو،
حکایت گوی روحی دردمند است
نگاه گرم و جاندار تو
اکنون نگاه آهویی سر در کمند است

چرا دیگر در این چشمان خاموش،
نمی بینم نشاطی از جوانی؟
نگاه بی فروغ و بی زبانت،
نمی خندد به روی زندگانی

تو را زان مشت و بازوی توانا؛
چه غیر از استخوان و پوست مانده؟
اگر هم نیمه جانی هست باقی،
به عشق و آرزوی دوست مانده

مکن پنهان،ز رخسارت هویداست،
که شب را تا سحر بیدار بودی
تو را عشق این چنین بر باد داده،
مگر از زندگانی بیزار بودی؟

هوای دلبری داری و شک نیست،
که تیر عشق بر جانت نشسته
دل شیدای تو پیوسته با دوست،
به عشق دوست از عالم گسسته

تو را گر عشق جان تازه بخشید،
شرار رنج ها بال و پرت سوخت
وگر با ناامیدی پنجه کردی،
غمی دیگر به نوعی دیگرت سوخت

تو می گویی بلای جان عاشق،
شب هجران و غم های فراق است؟
ولی چشمان بی تاب تو گوید،
بلای جان عاشق اشتیاق است

تو را چشمان این آیینه بی شک،
هزاران بار با لبخند دیده
وگر صد ناروا کردی تحمل،
کم و بیش از جهان خرسند دیده

چرا با محنت و غم خو گرفتی،
چرا از یاد بردی خویشتن را؟
به روی تو در شادی گشوده ست،
رها کن دامن رنج و محن را

ز فرط بیقراری می کشم آه،
دلم از درد هجران در فشار است
نمی بینم دگر همصحبتم را؛
فریدون رفته و آیینه تار است

فریدون مشیری //تشنه طوفان

@@@@@@@

میگون

از صدای پر مرغان سحر
لاله از خواب گران دیده گشود،

اولین پرتو سیمایی صبح
بوسه بر گنبد مینا زده بود،
*
دید: در مزرعه گنجشکی چند
می‌ فرستند به خورشید درود
موج می زد همه‌جا بوی بهار
*
آن طرف‌: سنبل خواب‌ آلوده
شانه بر زلف پریشان می ‌زد

نسترن، خفته و دزدانه، نسیم
بوسه بر پیکر جانان می‌زد

لاله‌گون چهره‌ء آن خفته به ناز
آتشی بود که دامان می‌زد
نرگس از دور تماشا می کرد
*
دختر صبح به دامان افق،
زلف بر چهره فرو ریخته بود

جلوهٔ خاطره‌انگیز سحر،
سایه ‌روشن به هم آمیخته بود

بوی جان‌پرور و افسونگر یاس
موجی از شوق بر انگیخته بود
تاب می‌ برد و توان می ‌بخشید!
*
بر لب رود پر از جوش و خروش
پونه‌ها دست در آغوش نسیم

پرتو صبح در آیینهٔ آب
روی هم ریخته موج زر و سیم

جلوه‌ای بود ز آیات خدا!
هر طرف نقش بدیعی ترسیم
ابدیت همه جا جلوه گر است !
*
ژاله‌ها برده سبق از الماس
لاله‌ها برده گرو از یاقوت،

دو کبوتر به سپیدی چون عاج
رفته تا عرش به سیر ملکوت،

جز همان زمزمهٔ مبهم رود
همه جا غرق در امواج سکوت
صبح میگون و تماشای بهشت
*
من بر این صبح روان ‌بخش بهار
نظر افکندم از سینهٔ کوه

خاطرات خوش ایام شباب
خفته در غبار اندوه

دل درمانده ز حسرت به فغان
جان آزرده ز محنت به ستوه
اشک از دیده فرو می ‌ریزم
*
گریه‌ء عاشق معشوقه ‌پرست
همره ناله‌ء مرغ چمن است

در و دیوار به من می‌نگرند
باد را زمزمه با یاسمن است

رود می‌گرید و گل می‌خندد
هر کناری سخن از عشق من است
همه گویند که‌: معشوق تو کو‌؟
*
اشک می‌ریزم و از درد فراق
در دلم آتش حسرت تیز است

بی تو میگون چه صفایی دارد
به خدا سخت ملال‌انگیز است !

با همه تازگی و لطف بهار
ماتم‌انگیز تر از پاییز است .
تو بهار من و میگون منی!

فریدون مشیری //تشنه طوفان

تفنگت را زمین بگذار...

تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار
تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی‌ابزار بنیان‌کن
ندارم جز زبانِ دل
دلی لبریزِ از مهر تو ای با دوستی دشمن

زبان آتش و آهن
زبان خشم و خون‌ریزی است
زبان قهر چنگیزی است
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.

برادر! گر که می‌خوانی مرا، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان‌کش برون آید.

تو از آیین انسانی چه می‌دانی؟
اگر جان را خدا داده است
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلتانی؟

گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با تو ست
ولی حق را ـ برادر جان ـ
به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست...

اگر این بار شد وجدان خواب‌آلوده‌ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار...

فریدون مشیری

========================

تو کیستی که

تو کیستی که من اینگونه بی تو بی تابم؟
شب از هجوم خیالت نمیبرد خوابم

تو چیستی که من از موج هر تبسم تو
بسان قایق سرگشته روی کردابم؟!

تو در کدام سحر بر کدام اسپ سپید؟

تورا کدام خدا؟
تو را کدام جهان؟

تو از کدام ترانه تو از کدام صدف؟
تو در کدام چمن همره کدام نسیم؟

تو از کدام سبو؟

من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه؟!
چه کرد با دل من آن نگاه شیرین ، آه!!!

مدام پیش نگاهی ، مدام پیش نگاه!

کدام نشانه دمیده از تو در تن من؟
که ذره ها وجود تو را که می بیند

به رقص می آیند
سرود می خوانند!

چه آرزوی محالیست زیستن با تو
مرا همین بگذارند یک سخن با تو

به من بگو که مرا از دهان شیر بگیر!
به من بگو که برو در دهان شیر بمیر!

بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف!
ستاره ها را از آسمان بیار به زیر

تو را به هر چه تو گویی به دوستی سوگند
هر آنچه خواهی از من بخواه ، صبر مخواه

که صبر راه درازی ، به مرگ پیوسته ست
تو آرزوی بلندی و دست من کوتاه
تو دور دست امیدی و پای من خسته ست

همه وجود تو مهر است و جان من محروم
چراغ چشم تو باز است و راه من بسته ست.

"فریدون مشیری"

========================

این کیست گشوده خوشتر از صبح

این کیست گشوده خوشتر از صبح
پیشانی بی کرانه در من

وین چیست که می زند پر و بال
همراه غم شبانه در من

از شوق کدام گل شکفته ست
این باغ پر از جوانه در من

وز شور کدام باده افتد
این گریه بی بهانه در من

جادوی کدام نغمه ساز است
افروخته این ترانه در من

فریاد هزار بلبل مست
پیوسته کشد زبانه در من

ای همره جاودانه بیدار
چون جوش شرابخانه در من

تنها تو بخواه تا بماند
این آتش جاودانه در من


فریدون مشیری

 

========================

من گشته ام نبود !

در پشت چارچرخه فرسوده اي 
كسي خطي نوشته بود:

"من گشته ام نبود !
تو ديگر نگرد

نيست!"...

گر خسته اي بمان و اگر خواستي بدان:
ما را تمام لذت هستي به جستجوست.

پويندگي تمامي معناي زندگي ست.

هرگز
"نگرد! نيست"

سزاوار مرد نيست...

فريدون مشيري

========================

گرداب

همرنگ گونه های تو مهتابم آرزوست
چون باده ی لب تو می نابم آرزوست

ای پرده پرده چشم توام باغهای سبز
در زیر سایه ی مژه ات خوابم آرزوست

دور از نگاه گرم تو بی تاب گشته ام
بر من نگاه کن که تب و تابم آرزوست

تا گردن سپید تو گرداب رازهاست
سرگشتگی به سینه ی گردابم آرزوست

تا وارهم ز وحشت شبهای انتظار
چون خنده ی تو مهر جهانتابم آرزوست


فریدون مشیری

 

========================

اهتزاز ابدیت

کاش می دیدم چیست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است

آه وقتی که تو لبخند نگاهت را
می تابانی

بال مژگان بلندت را
می خوابانی

آه وقتی که تو چشمانت
آن جام لبالب از جاندارو را

سوی این تشنه جان سوخته می گردانی
موج موسیقی عشق

از دلم می گذرد
روح گلرنگ شراب

در تنم می گردد
دست ویرانگر شوق

پرپرم می کند ای غنچه رنگین پر پر
من در آن لحظه که چشم تو به من می نگرد

برگ خشکیده ایمان را
در پنجه باد

رقص شیطانی خواهش را
در آتش سبز

نور پنهانی بخشش را
در چشمه مهر

اهتزاز ابدیت را می بینم
بیش از این سوی نگاهت نتوانم نگریست

اهتزاز ابدیت را یارای تماشایم نیست
کاش می گفتی چیست

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است



فریدون مشیری

 

========================

بوسه

هر روز اگر یک بوسه مهمان تو باشم
عمری به شیرینی غزل خوان تو با شم

با من اگر پیمان نگهداری به یاری
من تا نفس دارم به پیمان تو باشم

عشق تو شد فرمانروای هستی من
تا هر چه فرمایی به فرمان تو باشم

گر در تو حیران مانده ام بر من ببخشای
من، دوست می دارم که حیران تو باشم

حیران چشمان تو بودن رستگاریست
بگذار تا حیران چشمان تو باشم

فریدون مشیری

 

ادامه مطالب

 


برچسب‌ها: فریدون مشیری, تفنگت را زمین بگذار, وشعر, شعر
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی ۱۳۹۲ساعت 22:45  توسط رادیو 110