|
رادیــــــــــــو110
|
دانلود اسکای ---
دکتر حاتم یک راست از دالان به اتاق ھمسرش رفت، معالجهء آقای مودت خسته اش کرده بود،
می خواست کمی استراحت کند و از آن گذشته تدارک سفر فردا را ببیند. زنش پشت به در کرده و برزمین
نشسته بود و بی خیال در گنجه به دنبال چیزی می گشت. ناگھان از حضور او یکه خورد، مثل کسی که غافلگیر
شده باشد. برگشت و دستش را که چیزی در آن پنھان بود به سرعت به درون سینه فرو برد و بیرون آورد.
اماھمهء این ھا چند ثانیه بیشتر طول نکشید و چنین وانمود شد که او لباسش را مرتب می کند و از ورود شوھرشو پس از آن با لحن،«چیزی را در پستان بندش گذاشت»؛ذوق زده شده است.
معھذا دکتر حاتم در دل زمزمه کرد
ھمیشگی گفت:
فقط خودت را خسته می کنی، آنجا که چیزی نیست. لابد می خواستی چیزی مرموزی پیدا ،« ساقی »
کنی و سربه سر من بگذاری؟
ساقی برخاست. دکتر حاتم به گرمی و مھربانی سخن می گفت:
ما ھیچوقت چیزی را از ھم مخفی نمی کرده ایم، اما بعید نیست که می خواسته ای با گنجه وداع
کنی. آخر تو به ھمه چیز انس گرفته ای و امشب ھم که شب آخر است...
ساقی آرامش خود را بازیافته بود. قد کشید. زلف شبرنگ دراز و بافته اش به نرمی و با پیچ و تاب مادری
که آھسته آھسته جان بگیرد و از شانه ھای سفید عریانش به پائین خزید. در چشم ھای سیاھش برقی زد:
ھمینطور است، ما به ھم وفادار بوده ایم، مثل آین شکو به ارباش، اما لازم نبود شما به من تذکر بدھید.
دکتر حاتم بر لب تختخواب بزرگ دو نفره که اکنون آشفته و به ھم ریخته بود نشست و از خستگی آه
کشید و به تلخی لبخند زد. دردمندانه می کوشید که به ساقی چشم ندوزد، تا نشان بدھد که مشکوک نشده
است، اما گاه به گاه نگاه کدر بی احساسش بر سینه و پستان ھای او می افتاد و بعد به تندی مثل پرنده ای پر
می زد و در فضا ناپدید می شد. ساقی، ھمچنان به زیبائی و طراوت و سر سبزی درخت گل، در میان اتاق قد
برافراشته بود. ھنوز مردد بود و دست ھایش بی اختیار بسوی پستان بندش می رفت. دو رستهء گیسویش از دو
سو به آرامی بر کمرگاه و کپلش می لغزید. دکتر حام گفت:
می گوئی و خیلی ھم رسمی حرف می زنی، آیا این ھا را ھم نباید تذکر « شما » مبارک باشد! به من
داد؟
ساقی خمیازه کشید و اندام لغزانش را ماھی وار به پیچ و تاب افکند و پس از آن روی کاناپهء قرمز رنگی
دراز کشید. گوشت بدنش در مخمل آتشی فرو رفت. آھسته زمزمه کرد.
خسته ام! فقط خسته ام و دیگر ھیچ. آیا این خستگی از تابستان است؟ دکتر حاتم اندیشناک به او که
روبرویش خوابیده بود و برجستگی ھای بدنش و خطوط ظریف اندامش اکنون در زیر لباس نازک تموجی نامرئی
داشت خیره شد و با صدائی دورگه و بی اعتنا جواب داد.
خستگی ھمیشه ھست. خستگی جاویدان است و نمی شود گفت از چیست و یا تقصیر کیست. اما
تو چه کار می کردی؟ این مدت که من مشغول بودم تو چه کار می کردی؟
داشتم تدارک سفر فردا را می دیدم.کتاب ھایتان را جمع کردم و چیزھای دیگر را،می خواستم چمدان ھا
را ببندم.
تو در این کارھا خیلی دقیقی و من باید خوشحال باشم که چنین ھمسفری دارم.
آه، من برای شما ھمسفری بیش نیستم، این را می دانستم، و شما خیلی وقت است فراموش کرده
اید که من باید ھمسرتان باشم. منتھی دلم می خواست از زبان خودتان بشنوم.
اوه، ساقی، تو زیبا و با ھوشی و به رنج ھا و بدبختی ھای من بیش از ھر کس آشنائی. از آن گذشته
اغلب فکر می کنی و کتاب می خوانی، از رومان ھای مختلف حرف می زنی و گاھی ھم چیزھائی از من
می پرسی. روی ھم رفته یک زن عادی و معمولی نیست... تازه آن مسئلهء ھمیشگی ھم در مورد تو وجود دارد
ھمان که بارھا گفته ام در تو چیزی ھست، چیز مرموزی ھست که من نشناخته ام و به آن دست نیافته ام
و این مرا عذاب می دھد. آنوقت واقعا خیال می کنی که تفاوتی بین این چیزھا ھست؟ مگر تو نمی گفتی
که بیھودگی و حماقت را در ھر چیزدیده ای و حس کرده ای؟
ساقی دست ھایش را زیر سر گذاشت، بی حرکت ماند و به سقف خیره شد. دو زلف بافنهء درازش که
اکنون در نور تند برق پس از نیمه شب مثل رگه ای از مرمر سیاه می درخشید ساکت و بیجان بر سرخی کاناپه
نقش بسته بود. دکتر حاتم زمزمه کرد.
ساقی، ساقی، چرا نمی توانم خوب نگاھت کنم، زیبائیت سحر و افسونم می کند. خوابم می کند و
احساس می کنم که چشم ھایم را می سوزاند. و من ھمیشه ترسیده ام که مبادا آنھا را از دست بدھم.
اینست که فقط دورادور تو را نگاه می کنم، بطور مبھم و گنگ مثل کسی که میدان دیدش تغییر کرده باشد، و
آنوقت تو را در خیالم تماشا می کنم، دنبالهء تو را در خیالم می سازم، آنقدر که بتوانم و بخواھم.
ساقی گفت:
پس شما مر ا دوست نمی دارید، بلکه با تصورات و خیال ھای خودتان خوش ھستید...
تو را دوست نمی دارم؟ نه، نه، این بی انصافی است. اما نمی توانم نشان بدھم و این بزرگترین عذاب
من است. من محکوم به تحمل این عقوبت زشت ھستم.
شما ھمیشه از عقوبت و سرنوشت حرف می زنید. در حالیکه من ھیچ چیز از آن ھا نمی فھمم. از آن
گذشته، من شما را نمی شناسم و از زندگی گذشته تان خبر ندارم، شما این کنجکاوی مشروع را ھمان روزھای
اول آشنائی در من سرد کرده اید. این است که نیم توانم باور کنم.مگر شما کیستید یا چه کرده اید؟
ساقی، می خواھی گذشتهء مرا به یادم بیاوری؟ و آنھم در این شب گرم تابستان، شب بیش از سفر
که معلوم نیست چه بر سرمان بیاید، و درست وقتی که بیشتر از ھمیشه تو را دوست می دارم...
می دانم چه جواب خواھید داد، برای ھمین است که حرفم راتکرار نمی کنم.
و آیا حق ندارم؟ من بارھا به تو گفته ام که اگر کسی ادعا کند جیبش پر از پول است خیلی ساده
می توان تحقیق کرد و یا به اثبات رساند. کافی است که پول ھا را در جیبش به صدا در بیاورد اگر سکه باشد و
یا بیرون بکشد و نشان بدھد. اما آیا ممکن است که کسی قلبش را در بیاورد و به محبوبه اش ثابت کند که
مالامال از عشق او است؟
برای محبوب گاھی اشاره ای ھم کافی است و دیگر لازم نیست که عاشق زیاد قھرمان بازی در بیاورد.
دکتر حاتم دست ھایش را به کمک گرفت و چھره اش را پرچین و شکن کرد تا حرف خود را نظیر مسئله
مشکلی برای ساقی اثبات کند، اما پیشاپیش می دانست که شکست خواھد خورد و لحنش مثل صدای شاگرد
درمانده ای که دیگر نمی داند از چه راه به حل مسئله بپردازد گوئی از رطوبت اشک نمناک شد.
ساقی! ساقی! آخر تو نقش ھمهء آرزوھای منی، زیبائیت به گریه ام می اندازد و در جوار آن ناگھان
خودم را پاک و معصوم احساس می کنم.
اما از این زیبائی من چه سھمی دارم؟ و چه سھمی داشته ام؟ ھمه و ھیچ! با آنکه روبرویم خوابیده ای فرسنگ ھا با من فاصله داری و درست به اندازه ھمان آرزوھا و ھمان بھشت خدا دور دست و دیریابی و من فقط بویت را می شنوم.. و صدای شیرینت را..
ساقی بلند خندید و برخاست و بر لبهء کاناپه نشست و باز خمیازه کشید.
خسته ام... این خستگی چیست؟ از ھوا است یا از تنھائی ؟ و کمی ھم حال تھوع دارم.
و این چیست؟ و این چیست که در توست، در لب ھا و نگاھت، که من ھنوز به آن دست نیافته ام؟
ساقی لبخند زد.
شما ھمیشه مثل کتاب ھا حرف زده اید، و امشب مثل کتاب ھای خوب حرف می زنید. من خوشم می
آید، برای اینکه سال ھا است سرگرمیم ھمین بوده است و تازه... این باعث می شود گه گاھی و شاید ھم
ھمیشه خودم را به جای زن ھا و دخترھای رمان ھا بگذارم.
تو از جواب دادن طفره می روی، آیا این ھم سرگرمت می کند؟
نمی دانم از چه حرف می زنید. من در خودم چیز عچیبی سراغ ندارم، بنابراین چه بگویم؟
ولی این را می دانی که چطور باید مسخره کرد و به بازی گرفت، خیلی خوب، اما دیگر این چیزھا برای
من مھم نیست، باید خوب درک کرده باشید...و من ھمیشه آماده ام که اعتراف کنم که تو زیباتر از ھمهء زن ھای
من بوده ای. پستان ھا و گردنت... و آن روزھا که به خاطر من لباس بنفش رنگ می پویشی... اما من می دانم
که به تو بد کرده ام و برایت شوھر خوبی نبوده ام و تو در کنار من در این تاریک و تنھائی، روز به روز پژمرده تر
می شدی و افسرده تر... تو دست ھای جوان لازم داری، دست ھائی وحشی که پستان ھایت را فشار بدھد و
لب ھای گرمی که گردنت را ببوسد، ببوید و گاز بگیرد . اما من چه دارم؟
اما دست ھای من پیر است و » : خیلی خوب، خیلی خوب، باز ھم، می دانم الان چه خواھد گفت
دیگر عادت کرده ام. ولی بالاخره مقصودتان چیست؟ چرا مخصوصا" امشب این حرف ھا را پیش .« لب ھایم یخ زده
کشده اید؟
این حرف ھا ھمیشه در شب ھای آخر به میان می آید، من در این مورد تجربه ھای زیادی دارم، ھمیشه
ھمین طور تمام می شده است.
شب آخر؟ کدام آخر، کدام شب... تمام می شده است؟ مگر بنا است چیزی تمام بشود؟ مگر تنھائی
من، خستگی من و این زندگی بیجان من آخری ھم می تواند داشته باشد؟ باز ھم فردا است و یک مسافرت
دراز بی فایده و بدون ھدف، ساعت ھای کشنده در راه، بی آنکه یک کلمه با ھم حرف بزنیم و آن قیافه تلخ و
عبوس شما... بعد یک شھر دیگر و یک خانهء دیگر و دوباره ھمان... ھماه و ھمان... بی تغییر و بی یک حادثه...
پس سفر حادثه نیست؟ تغییر نیست؟
برای شما ممکن است حادثه باشد، چون لابد می دانید چه می کنید، اما من که از کارھایتان سر در
نمی آورم و چشم بسته دنبالتان می آیم، مثل کورھا... برای من ھم حادثه است؟
حادثه اتفاق خواھد افتاد،؛ حتا برای کورھا. برای ھمین است که باید ھمین امشب درد دل ھایمان را بھم
بگوئیم، سرزنش ھا و گلایه ھایمان را بکنیم و احیانا" ...احیانا" تو مرا در آغوشت راه بدھی، چون من از سرنوشت
خودم اطمینان ندارم... ھیچ! من بازیچهء دست تقدیرم.
ساقی بار دیگر خندید و به تلخی گفت:
و من بازیچهء دست شما. اما شما خیلی تند می روید، ھر کس بازیچهء دست سرنوشت و تقدیر است،
از حمال ھا گرفته تا دکترھا. ولی شما می خواھید برای خودتان اھمیت و وضع استثانائی منحصر به فردی قائل
بشوید.
آنھم پیش تو و برای تو؟ از این صحنه سازی ھا چه سودی خواھم برد؟
شما می خواھید با حرف دنیای تازه ای برای من بسازید، پر از تنوّع و ھیجان، پر از اسرار و رمزھای »
ناگشودنی، می خواھید مرا گیج و حیران کنید، اما من دیگر خسته ام، خسته ام و افسرده و نومید، تنم فرسوده
است و خودم را تحقیر شده حس می کنم. زن شما بوده ام ، اما یک بار ھم در جریان کارھایتان قرار نگرفته ام، از
تصمیمات ناگھانی تان سر در نمی آورم، حرفم را گوش نمی کنید و ھیچوقت با من مشورت نکرده اید و نظرم را
نخواسته اید. آیا واقعا" کنیز شما ھستم؟
مگر تفاوتی ھست؟ تو مایهء زندگی من بوده ای، ھمین برایت کافی است. اما من چه گناھی دارم؟ من
خود بندهء زر خرید شغلم ھستم و سرنوشت، یا اگر بدت می آید و تکراری و مبتذل شده است طور دیگر
می گویم: بنده شلغم و مأموریتم.
ساقی بار دیگر خمیازه کشید:
در این سال ھای طولانی، تنھای تنھا، در این خانهء شوم لعنتی بدون آن که اجازه داشته باشم با
ھمسایه ھا رفت و آمد کنم و یا خودتان روزی مرا به گردش ببرید زندگی کرده ام. نه بچه داشتم و نه امید
داشتنش را. و گاھی چیزھای وحشتناکی از این و آن می شنیده ام، دربارهء شما و کارھایتان، که مو بر تنم
راست می شده است. با خود می گفته ام: آیا درست است؟ و آنوقت شب ھا را با چه کابوس ھای سیاه و
دھشتناک گذرانده ام. آه، چرا به این بلا گرفتار شده ام؟ تقصیر من در این میان چیست؟
دکتر حاتم به تلخی خندید؟ »
ھیچ، ھیچ! تو بی گناه و معصومی. با وجود این تاوان گذشته و رفتارت را پس می دھی. و من از تو
بیگانه ترم، معصوم تر و بی پناه تر اگر تو شب ھا عذاب می کشیده ای من تمام عمر را در کابوس و ظلمت و
بدیختی به سر برده ام.
پس برای چه مر گول زدید؟ برای چه مرا شریک سرنوشت خودتان کردید؟
گول زدم؟ گول زدم؟ ساقی! این توئی که مرا متھم می کنی؟ آه، خوب بود یک لحظه فکر می کردی.
پس گوش کن، ھمان است که گفتم، این کفارهء رفتار تو است و عذاب ھائی که به پدر و مادر داده ای. تو بودی
که دیوانهء من شدی و عشق من آواره ات کرده بود، از خانه و کاشانه بریدی و پدر و مادرت را ترک کرده و به من
پیوستی. آن روزھا یک کولی عاشق بودی، از نفرین شان نترسیدی و آن ھا طردت کردند.
آنوقت پدرت زھر خورد و و فراموش کرده ای که سال ھا «... در کاغذی نوشت که ساقی مرا کشته است، ساقی مرا زجرکش کرده است پس از مرگ فجیع پدرت، یک شب نامه ای از سرزمینت رسیده بود، آن شبی
که توفان و باران بیداد می کرد و شب تاریکتر از ھمیشه بود، در اتاق کاه گلی مان، زیر آن تاق ضربی، در آن ده دور افتاده... بله، ساقی، بگذار مثل کتاب ھا حرف بزنم، لااقل سرگرم می شوی. آنوقت کاغذ را باز می کردیم
و در نور چراغ نفتی که دود می زد دکتر، نگاه کن، نگاه کن، ھر کس آن را نوشته گریه می کرده » : بازش کردیم. تو آنرا از دست من ربودی و گفتی است.
و من دیدم که اشک رویش خشکیده و لکه انداخته است. وای، چه ھوائی بود، چه مھی و چه سرمائی!... خیلی خوب، تو حتا به بالین مادرت ھم نرفتی و او یک ھفتهء تمام دور از تو جان می کند و فقط اسم
تو را بر زبان می آورد. این ھا را فراموش کرده ای؟ آن اشک ھای خشکیده ھنوز ھم بر کاغذ نقش بسته اند و آن
و تو ،« ساقی جان، بیا، بیا، بیا » ؟ التماس ھا و تضرع ھا ھنوز ھم در قالب بی جان خطوط به چشم می خورند
رفتی؟ تو می نشستی و ساعت ھا به من نگاه می کردی، حرف نمی زدی و راه نمی رفتی و مثل قفل غم
ساکت و خاموش بودی. من به پایت می افتادم و التماس می کردم و می نالیدم و می گریستم که چیزی
من تو را دوست می دارم، من فقط تو را » : بخوری و استراحت کنی و آنوقت دھانت باز می شد و می گفتی
آه، ساقی! ما ھر دو «... دوست می دارم، بگذار آن بیرزن لھیده در تنھائی خودش بپوسد و فریاد بزند، بگذار بمیرد بی گناھیم، این نفس شوم و روح بدبختی و آن مایه غم و بیچارگی است که سرنوشت من و تو را به ھم قفل کرده است...
و این قفل غم گشوده می شود... باید گشوده شود... و من چاره ای ندارم زیرا مأموریتم ھمین است.
ساقی بر خود پیچید و پاھای عریانش را دراز کرد و با مشت به سینه کوفت و خمیازه ای طولانی کشید.
دکتر حاتم سرش را در دست ھا گرفته بود و به کفش ھایش نگاه می کرد. ساقی گفت:
خسته نمی شوید؟ چطور ممکن است کسی اینقدر حرف بزند، و آنھم بدون وقفه؟ اما من نزدیک است
استفراغ کنم. ھیچ احساسی ندارم و ھیچ خاطره ای. مادر و پدرم؟ آنھا خیلی دور شده اند، خیلی از من دور
شده اند و من فقط خسته ام.
راستی این خستگی چیست؟ خلاصه ھمان است و دیگر ھیچ... من ھم این
تجربه را دارم، تجربه ای به قسمت جوانیم.
دکتر حاتم گفت:
جوانی.. جوانی، اصل قضیه ھمین جاست، حالا فھمیدی که این بدن توست که وادارت می کند به من
بد بگوئی، سرزنشم کنی و فحشم بدھی؟ این بدن سیراب نشدهء توست که تشنهء مرد است، تشنهء بوسو
کنار است. و من چه بوده ام؟ یک سراب باطل! اما قلبت ھنوز ھم به من حق می دھد و آن چشم ھای قشنگ
اندوھگینت، آن سیاھی عمیق... و باز ھم ممکن است اشک ھایت به خاطر من به زمین بریزد، به خاطر من که
وقتی بعدازظھر فرا می رسد نمی دانم چه بکنم. اضطراب و دلھره آتشم می زند. تو زنی و باید دل نازکت بسوزد،
ھمانطور که ھمهء آن آدم ھای سالم که آسوده به خواب می روند و برنامه ھایشان بخوبی اجرا می شود،
آن تاجرھا حمال ھا و مردم کوچه و بازار، و ھمه آن انسان ھای خوشبخت که به دام بعدازظھرھا نیفتاده اند و
ھرساعت روز برایشان خوش آیند و زیبا و مغتنم است، دلشان به حال آن کس می سوزد که نمی داند
بعدازظھرھا را چگونه بگذارند و به حال او ترحم می کنند که سرگردان است و نمی داند با این گرفتگی و سنگینی و اندوھی که ناگھان مثل آواری از سرب و آھن، در این لحظه ھای شوم پیش از غروب آفتاب،بر قلبش
فرومی افتد چه کند. چنین کسی شوھر توست، او دیگر نمی توانست با تو ھم آغوش بشود.
ساقی گفت.
یکی بودند. « ھمسر » و « ھمسفر » چون ھر دو یکی است، ھمانطور که ،« می خواست » یا
پس تو می خواھی مرا محاکمه کنی؟ آنھم در شبی که نباید محاکمه کرد؟
نباید؟ چرا؟ برای اینکه می خواھیم از اینجا برویم، فقط برای ھمین؟
شاید، اماحالا علتش را بدان. من نمی خواستم احساسم را کثیف کنم. اگر با تو ھم آغوش می شدم
پس با حیوان چه فرقی داشتیم؟ این زیبائی درخشان تو، این زلف بافته که از سرِ گرد قشنگت روئیده است و
صورت کشیدهء رنگ پریده ات را مثل این که به بی نھایت وصل می کند و تا ابدیت می کشاند.. می خندی؟
خوشت نمی آید؟ و ھمهء این چیزھا در آنصورت دیگر مفھویی خود را بتمامی از دست می داد و مبتذل و زشت
می شد.
ساقی ناگھان گفتگو را تغییر داد.
با م.ل. چه کردی؟ من این سئوال را بعنوان یک پرستار می کنم، ھر چند که حالا روپوش در برندارم.
به عقیدهء من م.ل.باید خیلی خودشوقت باشد که چنین پرستاری داشته است.
اما او از جراحی منصرف شده است و به عقیدهء من شما باید خیلی متأثر باشید که چنین بیماری را از
دست می دھید.
من ھیچوقت متأثر نمی شوم. آنھم برای واقعیت ھا، ھم اکنون مسجل شد که او می خواھد یگانه
دستش را داشته باشد. به نظر تو این علامت بسیار خوبی نیست؟ و نباید آنرا در این دم آخر به فال نیک بگیریم؟
او می خواھد زندگی را از سر بگیرد، باز از سر بگیرد، باز ازدواج کند و آدم تازه ای بشود. می گفت
می خواھد ھمهء اعتیاداتش را ترک کند، سیگار و مشروب و چیزھای دیگر را، و به مرحله ای برسد که یک فنجان
ھای دیگر به او کیف بدھد. خیال می کنید چه « ئین » مختصری که در جایی ھست، در عوض « ئین » چای ھمان چیز باعث تغییر عقیده اش شده باشد؟
دکتر حاتم از روی تختخواب برخاست و بسوی چمدان ھای بسته و اسباب ھا رفت.
من به چشم ھای سیاه و لبخند مرموزت و این پیراھن سبز رنگت، که وسوسه می کند مشکوکم!
ھمین ھا کافی است که ھر احمقی را به ھمه چیز امیدوار کند.
ساقی وحشیانه خندید.
برای شما ھمه چیز احمقانه است، اما حق ندارید به م.ل.توھین کنید، او از فراز ھمهء این حرف ھا
گذشته است.
در برابر دفاع تو سپر می اندازم! ولی راستی او به چیزی معتاد است؟
این طبیعی است، کسی که مسئله زندگیش فراموش کردن باشد مسلما" به این چیزھا پناه می برد.
فراموش کردن! خیلی مضحک است. م.ل. خیال می کند که من او را نشناخته ام و نمی دانم کیست.
ھمیشه حرف ھایش پر از طعنه و کنایه است، بیچاره.. چه کینه ای از من در دل دارد!
شما؟ شما با او آشنا بوده اید؟ پس چرا به من چیزی نگفتید؟ چه رمزی در این کار ھست؟
ھیچ رمزی در کار نیست و من ھم تاکنون او را ندیده بودم، دورادور می شناختمش، بوسیلهء ...
بوسیلهء ...
دکتر حاتم ناگھان روی صندقی نشست و چشم ھای نمناکش را با دست پوشاند.
اما او دوست من بود! من در کنارش آرامش و یقین داشتم، و پاکی و محبت را برای اولین و آخرین بار
احساس کرده بودم...
از چه کس حرف می زنی؟
از ھمان کس که با بیرحمی و سنگدلی از من جدایش کردند. من در مقابل آن فاجعهء دھشتناک ھیچ
چاره و پناھی نداشتم جز آن که بار دیگر به قعر سیاھی ھا و به آتش دوزخم پناه ببرم.در واقع من ھم به فکر
فراموش کردن افتادم،و فرارکردم...از آن شھر خونین فرار کردم...سال ھا، سال ھا....و در دشت ھا و کوھستان ھا گریختم.
آرامش و یقین با من وداع کرده بود و پاکی و محبت جلوهء بیھوده و ابلھانه ای داشت. پس نمی توان در
این دنیا به چیزی دل بست، نمی توان به کسی امید داشت، پس جز دوزخ و سیاھی کسی با تو دوستی
نمی کند، ھمان چیزھائی که ھیچکس نمی تواند از تو بگیرد، از تو دور کند، آن ھا را بکشد و یا خفه کند؟... اینھا را به خودم می گفتم و کالسکه ھا، اتومبیل ھا، اسب ھا بدن خسته و ھیکل محنت زدهء مرا جا به جا می کرد...
ساقی در سکوت به دکتر حاتم خیره شده بود و چشم ھای سیاھش گوئی در حیرت و شگفتی غوطه
می خورد. دکتر حاتم زمزمه کرد.
...م.ل. نتوانست دوستی مرا بپذیرد و در پاکی آن تردید کرد. و مھمتر از آن حسد و حسرت ناگھان مثل
آیا با وجود دکتر » : طاعون بر جانش افتاد و مثل خوره بر دلش نشست و زندگیش در وحشتی بزرگ می گذشت
آه، چه شئامتی! چه فاجعه ای! اما من به م.ل. حق می دادم: او تنھا بود، تنھاتر «؟ حاتم او دیگر به من تعلق دارد از من، و به اندازهء یک دنیا رنج کشیده بود و تنھا امیدش و آن چیز که به زندگی دلبسته اش می کرد او
بود.. ولی چه باید کرد، باز ھم نحوست برھمهء ما شبیخون زد. م.ل. در اشتباه بود، در اشتباھی بزرگ و سرنوشت نیز چنین می خواست که من نتوانم با او ملاقات کنم و حقیقت را برایش فاش سازم و او نفھمید که
من ھرگز نخواسته ام امید زندگیش را از دستش بگیریم و خود او ھم نخواسته است دست از م.ل. بشوید و فراموشش کند... اما افسوس، ھمه اش تاریکی و سکوت بود، ھیچکدام حرف نمی زدیم و پا پیش نمی گذاشتیم که حقیقت را بگوئیم و سرانجام روزی اتفاق افتاد...
ساقی گفت:
چه چیزی اتفاق افتاد؟ او که بود؟ پس حضور م.ل. در این خانه به ھمین سادگی نیست؟
شاید نباشد، ممکن است او برای انتقام کشیدن آمده باشد.
و شما ھمه چیز را برای من نخواھید گفت؟
چرا، ساقی، چرا... بگذار که م.ل. انتقامش را بکشد، آنوقت ھمه چیز را خواھی دانست.
ساقی با بی اعتمادی و گله مندی خندید.
ھمیشه به من وعده داده اید! و می ترسم نتوانید از عھدهء بیان آن ھمه مطلب برآئید!
دکتر حاتم سردی و بی تفاوتی و چھرهء متبسم خود را بازیافته بود. ساقی گفت:
اما از انتقام خبری نیست، شما بیھوده منتظرید. ھمان طور که از آن جراحی قشنگ ممنوعتان کردند، و
لابد خیلی ھم ناراحت شده اید؟ دست کسی را قطع بکنید و لذت ببرید و بعد حرف ھای شیرین بزنید... اما م.ل.
به خود آمده است، این را ھم خودش می گفت و ھم شکو، این روزھا پشیمان است و حتا گریه می کند که چرا
بیھوده اعضای دیگرش را از دست داده است. می گفت در من چیزی شروع شده است... الان فراموش کرده ام،
نوک زبانم بود، یک چیزی شروع شده است....
دکتر حاتم به میان حرف او دوید؟
حتما" رستاخیز بوده است! برای اینکه در این مواقع ، وقتی که کسی امیدوار بشود و بخواھد به زندگی
برگردد رستاخیز در او شروع می شود. منتھی یک نکته ھست.آیا واقعا" رستاخیزی در کار است؟
ساقی گفت:
شکو مطمئن است، و اربابش را خیلی خوب می شناسد
دکتر حاتم با ناباوری به ساقی نگاه کرد. مثل اینکه انتظار نداشته است از او چنین حرفی بشنود و گفت:
شکو؟ تو خیلی از شکو حرف می زنی. چه رمزی در کار است؟
سرخی زودگذری از چھرهء ساقی گذشت. خنده ای کرد و گفت:
مسخره ام می کنید؟ حرفھائی را که به خودتان گفته ام حالا تکرار می کنید؟ چه رمزی می تواند در کار
باشد؟ فقط تنھائی است، تنھائی و خستگی وادارم می کند که گاھی با او حرف بزنم...
دکتر حاتم مثل کسی که قانع شده است لبخند پرمھری بر ساقی زد و به شوخی گفت:
مصاحبت با یک آدم لال؟... فکر نمی کنی خیلی جالب نباشد؟ راستی مردم چه خواھند گفت؟
ساقی به گوشهء اتاق رفت و خودش را در آینهء قدی بزرگ که اکنون ورقه ای از غبار بر رویش نشسته
بود دید و ناگھان بسوی دکتر حاتم برگشت.
فردا کجا خواھیم رفت؟ به چه شھری و با چه وسیله ای ؟ این را ھم من نباید بدانم؟
تو خیلی زود م.ل. را فراموش کردی؛ او توسط شکوی تو پاکتی پر از پول برایم فرستاده است.
ھمیشه برای این فداکاری ھای بی سبب آماده ای! « تو » ! پس فرستادی؟ آه
دکتر حاتم ناگھان با ھیجان پیش آمد و ساقی را در آغوش گرفت و بر سرش دست کشید و مثل بچه ای
به شادمانی گفت:
گفتی، آیا اشتباه کردی یا واقعا" مرا بخشیدی؟ « تو » آه، ساقی، ساقی، باز به من
ساقی شکم و پستان ھایش را سخت به شوھرش فشرد و بعد خواست که خود را به عقب کشید؟ ھر
دو به روی تختخواب در غلتیدند. دکتر حاتم گفت:
باور می کنی؟ باور می کنی؟...
ساقی نگاه کرد و دید که شوھرش چگونه مثل کودکی می گرید.
باور می کنی که تنھا ھمین لحظه است که در آرامش فرو رفته ام؟ چیزی که عمرھا و سال ھا از آن
محروم بوده ام.
ساقی، با لحنی گرم و خواب آلود، در گوش او زمزمه کرد:
عمرھا؟ عمرھا؟ مگر تو پیش از یک عمر داشته ای؟
اکنون در آغوش ھم فرو رفته بودند و دکتر حاتم قلب ساقی را که مثل گنجشگی بر سینه اش می خورد
احساس می کرد. ساقی آه کشید و دکتر حاتم گفت:
ھمهء این چیزھا را فراموش کن. فردا به یک شھر بزرگ می رویم... آنجا تو دیگر خسته و تنھا نخواھی
بود.
یک شھر بزرگ؟
و پر جمعیت. آنجا که زندگی شب ھا شروع می شود. دست ھم را می گیریم و به سینماھا و تآترھا
می رویم.... چه سرگرمی ھا و تفریحاتی خواھیم داشت!
دکتر حاتم چشم ھایش را بسته بود و دستش با زلف ساقی بازی می کرد، اما بوی عرق تن او را
می شنید و تمامی طرح بدن عریان و سفیدش را در خیال می دید. ھر دو به آرامی و آھستگی حرف می زدند و
درگوش ھم زمزمه می کردند، گوئی برای کودکی لالائی می گویند.
آنجا برای تو خانهء بزرگی می خرم که آفتاب داشته باشد...
من ھمیشه آفتاب را دوست می داشته ام، با باغچه ھای پرگل. اما از این نارنجستان بدم می آید، ھر
چند که دیگر آنرا ترک می کنم.
چرا؟ از نارنجستان این خانه؟
از ھمین، مرا به یاد گناه و پستی می اندازد... گناھی بی اراده و پستی و نحوستی لذّت بخش!
ساقی اسرار آمیز من! یک خانهء پر از گل و درخت می خریم و این نارنجستان. آنوقت تو با ھمسایه ھا
رفت و آمد می کنی و روزھای تعطیل ھمه به گردش و پیک نیک می رویم. آنجا تو دوباره گل خواھی کرد و شاداب
خواھی شد...
آه، طلا؟ پس طلا و لباس ھای قشنگ؟ من آن ھا را می خواھم... دیگر ھمهء این کتاب ھا و لباس ھای
زشت شھرستانی را می سوزانم و تو باید برایم دستبند و سینه ریز و گلوبند طلا بخری.
با یک انگشتری الماس.
و لباس و کفش و جوراب. من باید دل تمام زن ھا را بسوزانم.
و یک الماس دیگر، درشت و درخشان، آنرا کمی بالای پیشانیت لای موھا جا می دھی. باور کن،
ساقی، باور کن، چه زندگی خوبی خواھیم داشت. چه سعادتی و چه آرامشی! تو تلافی ھمهء این سال ھای
دربدری و ده نشینی و تنھائی و دوری از پایتخت را در می آوری. شاید بچه دار شدیم، گاھی ھم یک مسافرت
بزرگ می کنیم و ممکن است به اروپا برویم... آنوقت شب ھا من از کار برمی گردم، خسته و کوفته...
من لباس ھاھی بنفش رنگم را می پوشم، به خاطر تو، با آن الماس درخشان...
و به من بوسه می دھی، من پستان ھایت را فشار می دھم و خستگی از بدنم، مثل بخار از روی دریا،
برمی خیزد...
آه، اما حالا دست ھایت را از روی آنھا بردار. تو می گفتی سراب باطل ھستی. این تصور را باطل کن، زیرا
من تو را دوست می دارم، ھنوز ھم مثل ھمان سال ھای اول. و آماده ام که صدھا پدر و مادر را فدای تو کنم. من تو را می پرستم. بگذار در نارنجستان گلی شکوفه نکند!
ساقی! می دانی که فکر این چیزھا ھم مرا عذاب می دھد؟ اگر تو روزی حتا به فکر گناه بیفتی من تمام
می شوم. تو این را می دانی و حالا داری اذیتم می کنی.
تو را دوست می دارم. خواھی گفت...
بگذار بگویم. راست می گوئی؟ ساقی، راست می گوئی؟
مرا ببوس تا بفھمی، و تو راست می گوی؟ مرا خوشبخت خواھی کرد؟ مرا از این خستگی و
بی حوصلگی و پوسیدگی و این خانه و کتاب ھا و این نارنجستان بزرگ تاریک تو درتو نجات می دھی؟ باز ھم
شھد عشقت را به من می چشانی و ھمه چیز را برایم می گوئی؟ از م.ل. و دیگران... و به من می گوئی که
ھمه حرف ھای مردم دروغ است و تو پاک تر و خوب تر از گل ھا ھستی؟
این ھا را می گویم، به شرط آنکه ھمه کس را فراموش کنی، م.ل. و دیگران را... این پسر م.ل. بود و نه
کس دیگر. تو چرا نگران می شوی و حسادت می کنی! و من قول می دھم که خوشبختت کنم و نجاتت بدھم و
ھمهء آن چیزھائی را که وعده داده ام انجام بدھم.
لرزه ای شادی بخش و گرم و شھوتناک سراسر بدن ساقی را لرزاند. دکتر حاتم خودش را به او فشرد و در
گوشت گرم و عرق کردهء تن او فرو رفت. پس از آن دست ھایش را به گرد گردن او حلقه کرد و آھسته تر از پیش
گفت:
ھمیشه می خواسته ام بدن تو را در دست ھایم بگیرم و در موھایت چنگ بزنم و چشم ھایت خیره
بشوم شاید راز زیبائی مرموزت را کشف کنم. اما تو ھمیشه آرام بوده ای و به من مدد نمی رسانده ای و نگاھت
سیاه تر از شب بوده است.
مرا ببوس، ببوس و بگو که خوشبختم می کنی.
بگذار برایت لالائی بگویم، باید امشب در آغوش من به خواب بروی. به خوابی راحت و لذت بخش . زیرا
فردا راه درازی در پیش داریم و خسته خواھیم شد. من گردنت را مثل سنیهء گرم و سفید کبوتری با دست ھایم
نوازش می کنم. نوازش می کنم تا خون در رگ ھایت گرمتر بگردد و خواب چشمت را بگیرد. ببین چه شب دم
کردهء دیر وقتی است، ببین چه تنھائی و سکوتی است. ساقی! ساقی! مرا ببخش و یقین داشته باش که
بیچاره ترین و بی گناه ترین و بی اراده ترین فرزند آدم ھستم و مرا به آن رنج ھائی که در بعدازظھرھا کشیده ام و از این پس ھم خواھم کشید ببخش، مرا به این شب گرم تابستان و به این شھر دور افتاده و به این خانهء
خلوت با نارنجستان گناه آلودش ببخش و بگو که دوستم می داری. ھمین برایم کافی است، اگر صمیمانه گفته شود، بگو، بگو و مطمئن باش که تو را به شھری بزرگ می برم که پر از باغ باشد و برایت طلا و لباس می خرم و
شب ھا به تآتر و سینما می رویم و تو پس از آن تا سپیده دم در آغوش من خواھی بود و لذت حتا از مژه ھایت
خواھد چکید و این دست ھای مرا ببخش که اکنون گردن پاک بلوریت را نوازش می دھد و می خواھد روح تو را به
ملکوت برساند.
ساقی چشم بسته بود و لبخندی از رضایت بر چھره اش می درخشید. تصور لذت نزدیک از خوشی
سرشارش کرده بود. دکتر حاتم دست ھایش را به ھم نزدیک کرد و گلوی ساقی در میان خشونت و نیروی
ناگھانی این دست ھا که ھر دم به ھم نزدیکتر می شد رو به انسداد و خاموشی رفت. نگاه دکتر حاتم سرد و
خاموش بود. ساقی از میان لب ھایش که اکنون کبود شده بود زمزمه می کرد:
تو را... دوست می دارم... تو را ... دوست ... می دارم، و تو آیا... به عھد خودت وفا ... خواھی کرد؟
دکتر حاتم لب بر لب ساقی گذاشت و آھسته و مقطع گفت:
اکنون... می دانم که در مغزت... چیزی می جوشد و فریادی... از دلت برخاسته است و گرمایی عجیب
در کاسهء سرت ھست و این ھا ھمه از بی ھوائی است، ھوا... ھوا... تو حالا نه به خانه و نه به باغ و نه طلا و
لباس و نه حتی به عشق... بلکه به یک قطره ھوا احتیاج داری، یک قطره ھوا که مغزت را از جوشیدن باز دارد و ... ساقی دیگر نمی شنید. و دکتر حاتم از روی تختخواب برخاست و گفت:
وفا کردم! به عھد خود وفا کردم!
سر گرد و زیبای ساقی به یک سو غلتید و چشم ھایش که از چشمخانه بیرون دویده بود به قالی خیره
شد و سیاھی و زردی در چھره اش به ھم آمیخت. صورتش اکنون بنفش رنگ بود.
دکتر حاتم ناگھان چیزی را به یاد آورد. دست برد و کاغذ مچاله ای را از درون پستان بند ساقی بیرون کشید
و بسوی در رفت صدائی از پشت آن شنیده بود.
در میان اتاق، زیر چراغ برق، کاغذ را گشود و غفلتا" دست ھایش به لرزه افتاد. آیا ممکن بود؟ آیا ممکن بود
که ساقی به شکو رو کرده باشد و در این مدت، دور از چشم شوھرش، در خفا با مھارت تمام ھر روز و ھر شب
ساعت ھای دراز آن مرد لال را از زلالی سیراب کرده باشد که جان تشنهء دکتر حاتم سال ھا در آرزوی آن، مثل
عربی در حسرت برکه ھا، سوخته بود؟ دکتر حاتم به زانو درآمد سرانجام چیزی او را شکست داده و روحش را در
ھم شکسته بود. احساس کرد که مثل بنائی کھنه در مقابل زلزله ای مھیب و غیر منتظر فرو می ریزد و ھمه آن
ستون ھا و عمارات و اتاق ھای که پیش از این مستحکم می نمود بسرعت در کام زمین فرو می رود، زمینی که
دھان باز کرده است و فریاد می کشد و ھمچون دیوی قاه قاه می خندد و او را به مسخره می گیرد.
کاغذرا بار دیگر خواند،ساقی برای آخرین باربه شکو و عدهء دیدار داده بود،رد ھمان محل معھود گوشه ای
از نارنجستان خانه و در ساعتی نزدیک به سحر و شکو ھم در ھمان نامه از او تشکر کرده بود و گفته بود که
می آید وخاطرات ھماغوشی ھای این چند مدت را باز بیان کرده و به ساقی وعدهء تکرار آن لذت ھا را داده بود.
دکتر حاتم بسوی در رفت و ناگھان آن را گشود. شکو با چشم ھائی وحشت زده و فروزان، با صورت
تراشیده و گونه ھای فرو رفته، سر در لاک خود فرو برده بود و به او مثل سگی ھار و زنجیر شده می نگریست.
دکتر حاتم برگشت و شکو به آرامی و نرمی ازکنار دیوار خزید و در تاریکی گریخت. مثل برقی زد و ناپدید شد، دکتر
حاتم در را بست و کاغذ را پاره کرد و بسوی ساقی رفت. اندکی ایستاد و اندیشید، آنگاه آستین ھایش را بالا زد
و به خشونت گفت:
حالا یک بار دیگر باید تو را خفه کنم، واین بار دیگر خودم ھستم، می شنوی؟ این خود دکتر حاتم است
که تو را خفه می کند و نه شیطان! و می خواھد روح تو را در نارنجستان به خاک بسپارد و نه آنکه به ملکوت
برساند...
.
کتاب ملکوت اثر بهرام صادقی(فصل اول : حلول جن)
کتاب ملکوت اثر بهرام صادقی(فصل دوم :اکنون او سخن می گويد)
کتاب ملکوت اثر بهرام صادقی(فصل سوم)کتاب ملکوت اثر بهرام صادقی فصل چهارم : آخرين ديدار، پيش از صبحدم
کتاب ملکوت اثر بهرام صادقی(فصل پنجم: آخرين گفتگو، پيش از صبحدم)
کتاب ملکوت اثر بهرام صادقی(فصل ششم:زمين )
.
دانلود آهنگ زیبای «سرود گدازان» با صدای صدیق تعریف
دانلودآهنگ بی کلام تم شیراز. آلبوم فانتزی ها 1 و2 از جواد معروفی
دانلود آهنگ زیبای سرود بوی مهر با صدای علیرضا قربانی
دانلود آهنگ زیبای «سرود بوی نوروز» با صدای ایرج بسطامی
دانلود آهنگ زیبای «سرود بوی باران» با صدای محمد اصفهانی
دانلود آهنگ زیبای «سرود بوی گل - شبانگاهان» با صدای عبدالحسین مختاباد
دانلود آهنگ زیبای «قلب بیکرانه»با صدای عبدالرضا کیانی نژاد (مازیار)+متن شعر
دانلود آهنگ "بانگ عمر" جدیدترین ترانه محمد اصفهانی
.
.
.
.
.
.
.
.