رادیــــــــــــو110
. -دانلود آهنگ با لینک مستقیم -- اس ام اس جدید---حکایات --- پیامک های زیبا به مناسبت سال نو ---- زیباترین عکس --

دانلود اسکای --- آخرین مطالب وبلاگ ---- زیباترین اشعار از شعرا --- کد پیشواز آهنگ ---

.
کتاب ملکوت اثر بهرام صادقی(فصل سوم)   

آن روز خواھد آمد! آن روز مقدس که فراموشی و شادی ھمچون عسل غلیظ در کام انسان غمزده آب

شود و باد راحت در بوستان ھای سرسبز و خرم بوزد و شکوفه ھای جوان و رنگارنگ بھار بر تمامی زمین خشک و تشنه بپراکند و شکوفه ھای بھارھا بر گور تن ھای من خواھد ریخت و بر گور معصوم فرزندم و آن ھا را خواھد

پوشاند، زیرا من بندهء گناه بودم و این رودخانهء شوم در من به بیرحمی جاری بود و من مصب ھمهء ماھیان مرده ای بودم که از محیط ھای مسموم و تف زده بسویم سرازیر می شدند و پولک ھایشان از برفی سیاه

می درخشید و من آنھا را به گرمی می پذیرفتم و شھد زھرشان در خونم می نشست و می دیدم، به چشم خود می دیدم که نھال دیگری از اعماق جانم سر برمی آورد و بر می کشد و گناه را در من مثل شیره ای در نبات به حرکت در می آورد و مثل بادی بر سینهء زمان مخلد و جاودیان می کند.

و آن روز را به یاد می آورم که مردم را از پشت پنجره ای می دیدم و او در سرمای خفیف صبحگاھی می لرزید و من با خود می گفتم: آیا این او است که این چنین لاغر و نحیف شده است و در این ھوای لطیف

شانه ھا خم کرده می لرزد؟ و می دانستم که او سرانجام خواھد مرد و گریزی و چاره ای نیست و مرا تنھا خواھد گذاشت و این مقدر است. و برخود گریستم، زیرا مادرم را زیادتر از ستاره ھا و آب ھا دوست می داشتم .

او مایهء ھمهء خوبی ھای من بود و با رفتنش دیو من آزاد می شد و اژدھای گناه در ظلمت جانم از خواب بر می خاست و من می دانستم، این ھا را نیک می دانستم.

... و آن روز را که ناگھان از ترس مرگ برخاستم و نمی دانستم چه باید کرد و اضطراب با دندان ھای

سبعش قلبم را می مکید و من نمی خواستم بمیرم و می اندیشیدم که آیا باید به زیر خاک بروم و چرا؟ و شبی را که با پدرم و دوستانش بر اسبھایشان سوار شدیم تا به شکار برویم و چھرهء مردانهء او در سرخی نور

سیگارھا و من ناگھان وقتی در خود احساس کردم که « پسرم » عبوس و تلخ بود و فرمان داد که آماده باشیم و بمن گفت نزدیک بود فریاد بزنم و خودم را از اسب برزمین بیاندازم و دست ھای خشن پدرم را ببوسم و التماس

کنم و بگویم که نمیرد و زنده باشد و ھمیشه زنده باشد و نگذارد که مرگ بر من چیره شود و مرا ھم زنده نگاه دارد، زیرا می دانستم که پدرم سرانجام خواھد مرد و این لحظه را دیگر نخواھم دید و چھرهء او ھرگز در سرخی نور سیگارھا عبوس نخواھد بود، از این پس، و بلکه در روشنی بی حیای روز و یا در سپیدی خاکسترین سحر،

و دانستم که ھمه چیز طعمهء مرگ است و به یاد می آورم که باز ھم آن صدای خفهء پرطنین را در درونم شنیدم که به نام صدایم زد و فرمانم داد که باید این لحظه ھا را جاویدان کنی که دیگر بازشان نخواھی یافت و این رفت

ھا را منجمد سازی که ھمیشه به یادگار داشته باشی... و من گوش به فرمان بودم و او گفت: باید بسوزانی، بسوزانی و رنج بدھی و بکشی.

و آن روز را به یاد می آورم که پدرم را به خاک سپرده بودیم و من خاموش وار از گورستان باز می گشتم و بی ھیچ وقتی و احساسی بودم و بوی خاک مرده در دھانم بود و زنم و پسر شھیدم، که آن زمان خردسال بود،

پیشاپیش می رفتند و دیگران دور و برم می لولیدند. آنھا را نمی دیدم و فقط چیزی مبھم احساس می کردم، مثل اینکه ھوا بود که فشارش کم و زیاد می شد و من ناگھان از آنھا کناره گرفتم و پنھان به خانه رفتم تفنگم را

برداشتم و تمام مزرعه ھای خودم و دیگران را با اسب زیر پا گذاشتم تا آنکه ھنگام غروب به گندم زاری رسیدم. نوری سنگین و خسته برمن و بر اسبم و بر تفنگ و گندم ھا افتاده بود و زمین چنان فراخ و وسیع بود که باز در

خود آن حال وقت کشنده را احساس کردم و گریستم، زیرا دانستم که این لحظه را ھم گذراندم و دیگر نخواھم داشت و به ناچار طعمهء مرگی بی امان و نابھنگام ھستم.

آنگاه از اسب پیاده شدم و برفراز پشته ای رفتم و نگاه کردم.گوشه به گوشه گندم ھا را انبوه کرده بودند تا درو کنند و تا دور دست، تا آنجا که نگاه منتظرم یارای رفتن داشت، خرمن ھای طلائی رنگی بود که یا برق می زد و

یا در تیرگی می رفت و یا مثل شبحی ھول انگیز بر زمین سایه می انداخت و در ھمین وقت صدای زمزمه ای شنیدم و دانستم کشاورزی است که با خرش به خانه برمی گردد.

او را می دیدم که از میان سبزه راھی پیچاییچ می گذشت و دم به دم کوچکتر می شد و کولبارش بر پشتش آھسته تکان می خورد؛آیا در آن چه بود؟ و بچهء کوچکی برروی خر نشسته بود و قوز کرده بود.این را می

دانستم، می دانستم که مرد دھقان با بچه اش و خرش از بازار ده برمی گردد و برای شب و فردایش قند و دود و نفت خریده است و شاید ھم پارچهء چیت گلدار و قرمزی برای زنش و کفش ساغری پولک نشانی برای دختر

دم بختش. و او مثالی نقطه ای بود و کوچکتر از نقطه می شد که من از پشته سرازیر شدم و دویدم و گوشه ای کمین کردم و تفنگم بسویش نشانه رفت و دستم ماشه را چکاند و صدائی برخاست که مرا اندکی به عقب راند

و دیگر نقطه ھای بر سبزه راه پیچاپیچ نبود، مگر غبار وھمناک غروب که بوی گندم درو شده، و علف تازه می داد و صدائی از دور که آھسته آواز می خواند و غم انگیز می خواند و خونی که لابد بر زمین ریخته بود، و من خری را

می دیدم که در تاریکی فرار می کرد، بی آنکه بچه ای رویش باشد.

و ھمهء آن وقت ھا و ترس ھا و اضطراب ھا و احساس ھا را به یاد می آورم و شبی که خانه ام در آتش می سوخت و شب دیگری که خانه ھای رعیت ھایم در آتش می سوخت و روزھائی که شکو در زیر شلاقم به

خود می پیچید، اما در رویا دیدم و رویائی بود که ھرگز ندیده بودم و می دانم که دیگر آن روز فرخنده خواھد آمد و
رستاخیز من شروع شده است و باید از میان ویرانه ھا برپا خیزم و باز بسازم و آن روز می آید که ھر کس خواھد

خندید و از مرگ نخواھد ترسید و در این جھان تتھا و بی پناه نخواھد ماند و ھیچکس دیگر در آن زمانی که با کودکش آسوده به راه می رود، و برای شب و فردایش قند و دود و نفت خریده است و شاید ھم پارچه ای برای

زنش و کفشی برای دخترش، ھدف گلوله ھای ناشناس قرار نخواھد گرفت و خونش در تیرگی وسوسه انگیز غروب بر زمین سبز بی گناه نخواھد ریخت و طفلش در میان بوته ھای خار جان نخواھد داد...اما این زمین بی گناه

نیست و مادر گناھکاران است و گاھوارهء ھمهء آتش ھا و گلوله ھا و خون ھا و شلاق ھا است و من او را نمی بخشم زیرا ریشه ھای درخت من از خاک سیاه او غذا می گیرند و از چشمه ھای زھرآلود او آب می نوشند

و سرانجام در بستر او نخواھند بوسید و من شکایت زمین را به آسمان ھا و به ملکوت ھا خواھم برد و آن کس که مرا در رویا بوسید و تاج نور بر سرم گذاشت چنین گفت که از این پس باید دل بر آسمان ببندی و او بی شکل

و بی صورت بود و تنھا دست ھای گرمی داشت که بوی مادرم را می داد و زبر بود و او ناگھان بر من ظاھر شد و

گرمائی در تمام تنم دوید و من او را، آن دیو درونم را دیدم که می گریزد و می گریزد و آنگاه پاک و طاھر شدم و
دیدم که طفلی بیش نیستم و معصوم و بی گناھم و فرزند شھیدم را در آغوش گرفته ام و او بر رویم لبخند
می زند و قصری بود پر از دالان ھا و اتاق ھا که بھار در آن شکوفه کرده بود و در استخرھایش شعلهء آتش موج

می زد و آلاچیقی بود که شمع ھا و قندیل ھا در آن می سوخت و مجمرھا و عودھا، و نوائی ملایم از نامعلوم
اینک با ابرھا می آید و ھر چشمی او را خواھد دید و آواز » : می آمد و آن وجود مرموز مھربان به صدا در آمد و گفت

و ،«، ھمان که باید بیاید » : و او جواب داد «؟ چه کسی می آید » : و من گفتم ،« آبھای بسیار است » او مثل صدای و ،« نزدیک است، نزدیک است آن روز پاک مقدس » : آنگاه بر سر من دست کشید و بر فرزندم نیز بوسه

زد و گفت روزی است برای ھر انسان که دیگر خوب » : و او جواب داد « کدام روز؟ و در آن روز چه خواھد شد » : من گفتم باشد و دوست بدارد و بدی را فراموش کند و خدا ھر اشکی را از چشمان ایشان پاک خواھد کرد و بعد از آن موت

«... نخواھد بود و ماتم و ناله و درد دیگر رو نخواھد نمود و به من ضعف و رقتی دست داد که احساس کردم در خواب و رویا بسوی مرگ می روم و می خواستم فریاد بزنم، اما زبانم بریده بود و از دھانم خون گرم سفید بر زمین

می چکید و فقط در درون خودم بود که فریاد می زدم و طنین فریادم در کاسهء سرم می ییچید و می دانستم که تنھا خود آن را می شنود و می گفتم: کجا است،

کجا است آن روز گرامی که بیاید و روح مرا بشوید؟ زیرا که من می خواھم زنده باشم و زندگی کنم و دوست بدارم و بینم و بفھمم و حرف بزنم و از مرگ می ترسم و می گریزم که مرا پست می کند، خاک می کند و به

دھان کرم ھا و حشرات می اندازد و من می خواھم به خوبی ھا رو کنم و بار دیگر ھر چیز پاک را از سر بگیرم و باز عاشق بشوم و از ھمسرم بچه دار شوم و فرزندم را با مھربانی بزرگ کنم و به او، روزی که بتواند دشنه ای بدھم.

و در این لحظه شنیدم که بادی سیاه وزید و کسی انگار که در خلاء می خندید. و به من اشاره می کرد و پس از آن رویا رو به پایان می رفت و موجودی بود که صورتی نداشت و شکلی، و برای من شکلک در می آورد مسخره

ام می کرد و ھمه چیز سیاه شد و من بیدار شدم.
و ھمینکه بیدار شدم شنیدم که کسی به آواز بلند قرائت می کرد و شکو گفت که این قاری پیری است

که بیرون کوچه می خواند و برکت می طلبد و گدائی می کند. من از کرخی و سستی رویا بیرون آمدم، عرق

سردی بر پیشانیم نشسته بود و شکو را دیدم که نگاھش طعنه زن است و ھمچنان مسخره می کند و به وضوح
تمام شنیدم که در بیرون قاری پیر قرائتش را ادامه می داد. به شکو اشاره کردم و او پنجره ھای اتاق پانسیون

دکتر حاتم را گشود و من توانستم کلمات را تشخیص بدھم. فمأاله من قوة ولاناصر .

.

.

کتاب ملکوت اثر بهرام صادقی(فصل اول : حلول جن)

کتاب ملکوت اثر بهرام صادقی(فصل دوم :اکنون او سخن می گويد)

کتاب ملکوت اثر بهرام صادقی(فصل سوم)

کتاب ملکوت اثر بهرام صادقی فصل چهارم : آخرين ديدار، پيش از صبحدم

کتاب ملکوت اثر بهرام صادقی(فصل پنجم: آخرين گفتگو، پيش از صبحدم)

کتاب ملکوت اثر بهرام صادقی(فصل ششم:زمين )

.

دانلود آهنگ زیبای «سرود گدازان» با صدای صدیق تعریف

دانلود آهنگ « خـلیج تـا ابــد فـــارس » با صدای فرزاد فرزین

دانلودآهنگ بی کلام تم شیراز. آلبوم فانتزی ها 1 و2 از جواد معروفی

دانلود آهنگ «عشق می آید»/ احسان خواجه امیری

دانلود آهنگ زیبا به نام 'معجزه' از رضا صادقی

دانلود آهنگ "سرنوشت" با صدای امید حجت +متن ترانه

دانلود آهنگ "بانگ عمر" جدیدترین ترانه محمد اصفهانی

ادامه مطالب

.

.

.

.

.

.

.

.

.




برچسب‌ها: رمان, کتاب ملکوت اثر بهرام صادقی, فصل سوم, رمان ایرانی
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۱ساعت 16:13  توسط رادیو 110