|
رادیــــــــــــو110
|
دانلود اسکای ---
و پیرمرددوست داشت تا دیروقت بنشیند، چون گوشش سنگین بود و حالا در شب کههمهجا آرام بود تفاوت را حس میکرد. دو پیشخدمتِ کافه میدانستند که اوکمی مست است و با اینکه مشتری خوبی بود
میدانستند که اگر زیاد بنوشدپولی نمیپردازد و میرود و برای همین مراقبش بودند و نگاهش میکردند.
یکی از پیشخدمتها گفت: هفته ی پیش میخواسته خودش را بُکشد.
ـ برای چی؟
ـ ناامید شده بوده.
ـ برای چی؟
ـ برای هیچی.
ـ تو از کجا میدانی برای هیچی بوده؟
ـ خیلی پول دارد.
آنها پشت یک میز، کنارِ دیوارِ دمِ درِ کافه، نشسته بودند و به مهتابی نگاهمیکردند که میزهایش خالی بود، بهجز جایی که پیرمرد زیر سایه ی برگهایدرختی که بهآرامی در باد تکان میخورد نشسته بود.
دختر و سربازی ازخیابان گذشتند. نورِ چراغِ برق خیابان روی شماره ی فلزی یقه ی سرباز درخشید.دختر کلاهی به سر نداشت و در کنار او تند میرفت.
یکی از پیشخدمتها گفت: دژبان او را بازداشت میکند.
ـ مهم نیست، چون چیزی را که میخواسته بهدست آورده.
ـ کاش زودتر از اینجا برود، چون دژبانها گیرش میآورند. آنها پنجدقیقه پیش از اینجا گذشتند.
پیرمرد که در سایه نشسته بود با لیوانش به پیشدستی زد.
پیشخدمتِ جوان بهطرفش رفت: چه میخواهی؟
پیرمرد نگاهش کرد و گفت: یک براندی دیگر.
پیشخدمت گفت: مست میشوی.
پیرمرد نگاهش کرد. پیشخدمت رفت و به همکارش گفت: مثل اینکهمیخواهد تمام شب اینجا بماند. من خوابم میآید. هیچوقت زودتر ازساعت سه به رختخواب نرفتهام. او باید هفته ی پیش خودش را میکشت.
پیشخدمت بُطری براندی و یک پیشدستی دیگر از پیشخان توی کافهبرداشت و با قدمهای بلند و سریع به طرف میز پیرمرد رفت. پیشدستی راروی میزش گذاشت و لیوانش را پُر کرد و به مرد کر گفت:
تو باید خودت راهفته ی پیش میکُشتی.
پیرمرد با انگشت اشاره کرد و گفت: یهکمی بیشتر.
پیشخدمت لیوانش را پُر کرد، آنقدر که براندی از لیوان سرریز کرد و ازپیشدستی روی سینی ریخت.
پیرمرد گفت: ممنون.
پیشخدمت بطری را برداشت و رفت پیش همکارش پشت میز نشست وگفت: الان دیگر مست است.
ـ هر شب مست میکند.
ـ برای چی میخواسته خودش را بکشد؟
ـ من از کجا بدانم.
ـ چهطور میخواسته خودش اینکار را بکند؟
ـ با یک طناب میخواسته خودش را دار بزند.
ـ کی طناب را بریده؟
ـ خواهرزادهاش.
ـ برای چی؟
ـ برای نجاتِ روحش.
ـ چهقدر پول دارد؟
ـ خیلی زیاد.
ـ الان باید هشتاد سالش باشد.
ـ بیشتر از اینها نشان میدهد.
ـ کاش میرفت به خانهاش. من هیچوقت زودتر از ساعت سه نخوابیدهام.اینهم شد ساعت خواب!
ـ او اینجا میماند برای اینکه از اینکار لذت میبرد.
ـ او تنهاست، ولی من تنها نیستم. من زن دارم که الان تو رختخوابمنتظرم است.
ـ او هم قبلاً زن داشته.
ـ تو همچو وضعی زن فایدهای براش ندارد.
ـ اینطور نیست. شاید با یک زن وضعش روبهراه شود.
ـ خواهرزادهاش ازش مراقبت میکند. تو گفتی که نجاتش داده.
ـ بله.
ـ من دلم نمیخواهد اینقدر پیر شوم. پیری چیز مزخرفی است.
ـ نه برای همه. این پیرمرد تمیزی است. بدون اینکه خودش را کثیف کندمیخورد،
حتی الان که مست است. نگاهش کن.
ـ دلم نمیخواهد نگاهش کنم. آرزو میکنم به خانهاش برود.
آدمهایی کهاینجا کار میکنند برایش هیچ اهمیتی ندارند.
پیرمرد از پشت لیوانش به میدان نگاهی انداخت و بعد رویش را به طرفپیشخدمتها برگرداند و با اشاره به لیوانش گفت: یک براندی دیگر.
پیشخدمتی که عجله داشت به طرفش رفت و گفت: «تمامش کن.» و مثلآدم احمقی که موقع حرفزدن با خارجیها و آدمهای مست کلماتی رامیاندازند، گفت: برای امشب دیگر کافی. الان دیگر تعطیل.
پیرمرد گفت: یکی دیگر.
ـ نه تمام شد.
پیشخدمت با دستمال اطراف میز را خشک کرد و سرش را تکان داد.پیرمرد بلند شد. آرام پیشدستیها را شمرد و کیف چرمیاش را از جیبشدرآورد و حسابش را پرداخت و نیمسکهای نقره هم انعام داد.
پیشخدمت او را دید که از خیابان پایین میرود؛ مردی پیر کهتلوتلوخوران و باوقار راه میرفت. پیشخدمتی که عجله نداشت پرسید: چرانگذاشتی بماند و یککمی دیگر بنوشد؟
آنها کرکره ی پنجره را کشیدند.
ـ هنوز که دو و نیم نشده.
ـ میخواهم به خانه بروم بخوابم.
ـ یکساعت دیر یا زود چه توفیری دارد؟
ـ برای من توفیر دارد.
ـ یکساعت هیچ توفیری ندارد.
ـ تو مثل پیرمردها حرف میزنی. او میتواند یک بطری بخرد و برود تویخانهاش بخورد.
ـ اما مثل اینجا نمیشود.
ـ میدانم. پیشخدمتی که زن داشت، حرفش را تایید کرد. نمیخواست چیز پرتیگفته باشد، فقط عجله داشت.
ـ تو هیچ نمیترسی زودتر از موعد بهخانهات میروی؟
ـ دستم میاندازی!
ـ فقط میخواستم شوخی بکنم.
پیشخدمتی که عجله داشت کرکره را پایین کشید و بلند که میشد، گفت:
من اعتماد دارم، همیشه اعتماد داشتهام.
پیشخدمتِ پیر گفت: تو جوانی داری، جرات داری و یک شغل داری. توهمهچیز داری.
ـ و تو چی کم داری؟
ـ همهچیز، بهجز کار.
ـ هر چیزی که من دارم تو هم داری.
ـ نه، من هیچوقت جرات نداشتهام، جوان هم نیستم.
ـ بس کن، اینقدر چرند نگو، تمامش کن.
پیشخدمتِ پیر گفت: من از آن آدمهایی هستم که دوست دارند تا بوقسگ تو کافه بمانند، کنار آدمهایی که دوست ندارند زود به رختخواببروند، آنهایی که تو دل شب نور لازم دارند.
ـ من دلم میخواهد به خانهام بروم و بخوابم.
پیشخدمت پیر که لباسش را پوشیده بود گفت: ما دو تا با هم فرق داریم.موضوع فقط سر جوانی و این حرفها نیست، با اینکه اینها چیزهای زیباییهستند. هر شب دِلخورم از اینکه باید در را قفل کنم،
چون فکر میکنم شایدکسی باشد که به کافه احتیاج داشته باشد.
ـ ای بابا، کافههای زیادی هست که تا صبح باز باشند.
ـ تو نمیفهمی. اینجا یک کافه ی تمیز و دنج است با نور کافی. روشناییاینجا محشر است، همینطور سایهروشن برگهایش.
پیشخدمت جوان گفت: شب بهخیر.
دیگری گفت: «شب بهخیر.» و چراغها را خاموش کرد و زیرلب باخودش گفت: «اینجا نور هست، ولی مهم این است که تمیز و دنج باشد،موزیک هم نباشد اشکالی ندارد.
موزیک را ولش. میتوانی باوقار کنارپیشخان بایستی، چون کار دیگری اینوقت شب وجود ندارد. پس او از چهمیترسید؟ شاید هم ترس و وحشت نبود، پوچی بود، که او به خوبیمیشناختش.
همهاش هیچ و پوچ بود و مردی که هیچ بود. فقط همین بود وروشنایی همه ی آن چیزی بود که او احتیاج داشت و همینطور پاکیزگی و نظم.بعضیها در آن زندگی میکنند و هیچوقت هم احساسش نمیکنند،
ولی اومیدانست که همهاش هیچ و پوچ بود و هیچ اندر هیچ. ای هیچ ما که درهیچی، نام تو هیچ باد. هستی تو هیچ باد، اراده ی تو هیچ اندر هیچ باد. همانگونهکه هیچچیز هیچ است.
در این هیچستان، هیچِ روزانه ی ما را به ما عطا کن و هیچِما را هیچ مگردان. و آنگونه که ما هیچهای خود را هیچ میکنیم تو ما را درهیچستان هیچ مگردان و از شر هیچی در امان نگهدار،
و باز هیچ. درود برهیچ، همه هیچ، هیچی که با توست.
لبخند زد و جلو باری که رویش یک دستگاه قهوهجوشِ بخاری بودایستاد.
پیشخدمتِ بار پرسید: چی میخوری؟
ـ هیچ.
پیشخدمتِ بار گفت: «اینهم یک خُل و چِل دیگر.» و سرش را برگرداند.
پیشخدمت گفت: یک فنجان کوچک. پیشخدمت بار برایش ریخت.
پیشخدمت گفت: نور ملایم و مطبوعی است، اما بار تمیز نیست.
پیشخدمتِ بار نگاهش کرد، ولی جوابی نداد. برای حرفزدن خیلی دیربود.
پیشخدمت بار گفت: یک فنجان کوچک دیگر میخواهی؟
پیشخدمت گفت: «نه ممنون.» و بیرون رفت. بارها و پیالهفروشیها رادوست نداشت. یک کافه ی تمیز و پُرنور چیز دیگری بود. حالا دیگر بدون هیچفکری به خانه و به اتاقش میرفت.
در رختخواب دراز میکشید و بالاخرهپیش از آنکه هوا روشن شود به خواب میرفت. بعد به خودش گفت: اینهمیکجور بیخوابی است، خیلیها اینطورند.
نویسنده: ارنست همینگوی
برگردان: بهناز عباسی
.
.
.
دانلود بیش از 1000 آهنگ از بیش 100خواننده ایرانی
دانلود آهنگ زیبای « شمس الضحی » با صدای سید حسام الدین سراج +متن شعر
دانلود آهنگ زیبای « ای یار من » با صدای سید حسام الدین سراج +متن شعر
دانلود آهنگ زیبای « مستند حدیث سرو » با صدای رضا توفیقی+متن شعر
دانلود آهنگ زیبای ( شب یلد ) با صدای شهرام زیدی + متن شعر
دانلود آهنگ زیبای « بهار دلکش » با صدای وحید تاج+ متن شعر
دانلود آهنگ زیبای « رفتی » با صدای علی اصغر زند وکیل+متن شعر
تپه های باستانی سیلک قدیمی ترین خاستگاه تمدن بشری
آموزش شبکه کردن دو سیستم در ویندوز سون
دانلود آهنگ « دلداده » با صدای علیرضا شهاب
دانلود آهنگ زیبای « ای یار غلط کردی » با صدای علیرضا عصار +متن شعر
دانلود آهنگ زیبای « آینه صفت » با صدای بهرام سارنگ +متن شعر
دانلود آهنگ زیبای « چشمه ی طوسی » با صدای محسن چاوشی + متن شعر
دانلود آهنگ زیبای « نور و نیلوفر » با صدای بهرام سارنگ +متن شعر
دانلود آهنگ زیبای « سلطان دل » با صدای علی اصغر رستمی +متن شعر
دانلود آهنگ زیبای« عاشقم هنوز » با صدای فریدون آسرایی +متن شعر
دانلود آهنگ زیبای « فقط شبیه خودتی » با صدای بنیامین بهادری + متن شعر
دانلود آهنگ زیبای « بازم بخند » با صدای محسن یگانه + متن شعر
اس ام اس های خواندنی و آموزنده
دانلود آهنگ زیبای« دست براریم » با صدای گروه دارکوب +متن شعر
دانلود آهنگ زیبای « ساقی » با صدای فرشاد جمالی+متن شعر
دانلود آهنگ زیبای « درد و درمان » با صدای محمد معتمدی+ متن شعر
دانلود آهنگ بی کلام « نقش و فرش » کاری از ناصر چشم آذر
دانلود آهنگ زیبای « راک عبدولله » با صدای شهرام ناظری از آلبوم يادگار دوست+ متن شعر
اس ام اس و پیامک های زیبا و دل نوشته های عاشقانه