رادیــــــــــــو110
. -دانلود آهنگ با لینک مستقیم -- اس ام اس جدید---حکایات --- پیامک های زیبا به مناسبت سال نو ---- زیباترین عکس --

دانلود اسکای --- آخرین مطالب وبلاگ ---- زیباترین اشعار از شعرا --- کد پیشواز آهنگ ---

.
توضیحات : ” ملکوت “، شاید تنها داستانی باشد که بتوان از آن، در کنار ” بوف کور ” صادق هدایت، به عنوان یکی از ماندگارترین رمان های ایرانی یاد کرد. بهرام صادقی نویسنده این رمان، گرچه یکی از کم کارترین داستان

نویسانایرانی است، و از وی تنها مجموعه داستان “سنگر و قمقمه های خالی” و رمان “ملکوت” منتشر شده، اما توانسته یکی از ماندگارترین و در عین حال مرموزترین داستانها را خلق نماید.

جالب اینکه به دلیل عدم وجود حواشی مختلفدر زندگی نویسنده (مانند صادق هدایت)، زندگی بسیار کوتاهش، محدود بودن آثار به جای مانده از وی، و نیز برگزیدن زبانی رمز آلود و سمبولیک در مهمترین داستانش (یعنی

ملکوت)، نامش، آن گونه که شایسته آن می باشد در تاریخ داستان نویسی ایران مطرح نشد و جایگاهی را که باید در میان خوانندگان ایرانی داشته باشد به دست نیاورد.  

فصل اول : حلول جن                                                                   فَبَشِر هُم بِعَذابِ الَیم  قرآن

 
حلول کرد. میزان تعجّب آقای مودت را پس از « مودت » در ساعت یازده شب چھارشنبه آن ھفته جن در آقای
بروز این سانحه، با علم به اینکه چھرهء او بطور طبیعی ھمیشه متعجّب و خوشحال است، ھر کس می تواند

تخمین بزند. آقای مودت و سه نفر از دوستانش، در آن شب فرح بخش مھتابی، بساط خود را بر سبزهء باغی چیده بودند.


ماه بدر تمام بود و آنچنان به ھمه چیز رنگ و روی شاعرانه می داد و سایه ھای وھم انگیز به وجود می آورد و در آب جوی برق می انداخت که گوئی ابدیت در حال تکوین بود.

در فضا خنکی و لطافت و جوھر نامرئی نور موج می زد و از دور دور زمزمه ھای ناشناخته ای در ھوا پراکنده می شد و مثل مه برزمین می نشست.

یکی از دوستان آقای مودت، که جوانتر از ھمه بود و ھمیشه کارھای عملی را به عھده می گرفت و می خواست تا سرحد امکان مفید و موثر باشد، پیشنھاد کرد که ھر چه زودتر آقای مودت را به شھر برسانند و در آنجا تا دیر

نشده است از رمال یا جن گیر و یا کسی که در این امور تخصصی داشته باشد یا لاقل از پزشک شھر کمک بگیرند.


او را در جیپ سوار کردند و ھمین دوست جوان که منشی اداره ای بود به راندن پرداخت. جیپ در میان سکوت
و خلوت شب باغ را دور زد و به جاده افتاد و راه درازش را بسوی شھر آغاز کرد.

آقای مودت را با وضع نزاری تقریبا" در عقب ماشین پرت کرده بودند و ھیچ یک از سه نفری که خود روی صندلی ھای نرم فنردار جلو نشسته بودند طاقت نداشتند که سر برگردانند و کیفیت حال او را تماشا کنند.

راه با دست اندازھای بی شمار و پیچ ھای متعددش به نظر تمام ناشدنی می آمد، در حالیکه ، به ھنگام غروب، وقتی که با دلی شاد و فارغ از غم و اسبابی آماده برای طرب؛ از شھر بسوی باغ آقای مودت راه افتاده بودند از

اینکه می دانستند سرانجام خواھند رسید و از لذت تفرج و سواری، محروم خواھند شد ناراحت بودند. اکنون ھر سه تن در سکوت کامل خیره به جاده می نگریستند و بازی مھتاب را در پستی و بلندی ھا و نیز سایه ھای

تند و زودگذر بوته ھای خار و پشته ھای سنگ و تپه ھای خاک و زمزمهء غافلگیرکنندهء حیوانات شبخیز را به حساب عوامل مابعد طبیعی و آن جھانی می گذاشتند.


به شھر رسیدند و منشی جوان چراغ ھای جلو را روشن کرد. از خیابان ھای خواب آلود و خلوت که مالامال
جلوه ھای غریبانه ای بود که تنھا آخر شب در شھرستان ھای دورافتاده ممکن است پدیدار شود گذشتند.

یکی از سه نفر، که بی اندازه چاق بود و چشمھایش به ھمین علت در میان صورت گرد و فربه اش پوشیده می ماند، گفت: خیلی خوب، این ھم شھر! نصف شب خودمان را آواره کردیم و آمدیم،

حالا می خواھم بدانم دنبال چه کسی می گردید؟ فکر می کنید نتیجه ای داشته باشد؟
جوابش را دوست دیگری داد که میان او و راننده نشسته بود:


معلوم است! دنبال جن گیر می گردیم.
مرد چاق با صدای کلفت نکره اش تقریبا" فریاد زد:

آخر این روزھا از اینجور آدم ھا پیدا نمی شود. شاید اگر تا صبح صبر کنیم و بعد سر فرصت در محله ھای
قدیمی سراغ بگیریم به مقصود برسیم. حالا غیر از این که خودمان را خسته بکنیم نتیجه ای نخواھیم گرفت.


راننده گفت:


 اینکار خیلی فوری است. می بینید که نمی توانیم صبر کنیم. تازه آمدیم و خسته شدیم، چه اھمیت می تواند داشته باشد؟ البته... شاید برای شما که ھمیشه به فکر خودتان ھستید زیاد مھم نباشد، ولی ما نمی توانیم

او را ھمینطور رھا کنیم. خنده دار است، شما به ھمین زودی از میدان رفاقت در رفتید؟
ماشین را کنار خیابانی نگاه داشتند که بتوانند تصمیم بگیرند. مرد چاق جواب داد؟


در رفتم یا در نرفتم، به کسی مربوط نیست. حالا که چاره ای نداریم ببریمش دکتر.
صدایش طنین طبلی را داشت که در دور دست به آن بکوبند. دوست دیگر گفت:


است « حاتم » این بھتر از ھیچ است. اما باید زودتر رفت، چون تنھا طبیبی که شبھا تا صبح کار می کند دکتر
و او ھم بعد از ساعت یک می خوابد و دیگر مریض قبول نمی کند.
جیپ تکان خورد و به راه افتاد. راننده پرسید؟


چطور؟ ھم تا صبح کار می کند و ھم بعد از ساعت یک مریض قبول نمی کند؟ کمی پیچیده است.
که ما ھیچ یک از مشخصات او را نمی دانیم و از این پس ھم نخواھیم « ناشناس » دوست دیگر، دوست
دانست، جواب داد؟


ھر کس به نحوی مطالب را تعبیر می کند. شما از پیچیدگی حرف می زنید، اما من اصلا به فکر تعبیر و
تفسیر نمی افتم، در این مورد توضیح بدھم، اگر تا به حال به مطب دکتر حاتم رفته بودید به آگھی او توجه می

کردید که می گوید فقط تا ساعت یک بعد از نیمه شب آمادهء پذیرائی است، از آن گذشته خود او شفاھا به ھمه تذکر می دھد که خواب و استراحت برای ھر انسانی لازم است و نباید بیھوده مزاحم او بشوند.

معھذا بارھا مریض ھای بی شماری را که بین ساعت یک و صبح به در خانه اش رفته اند پذیرفته ومعالجه کرده است.
منشی جوان از سر تفنن بوق زد و گفت:
پس ما با آدم فداکاری روبرو ھستیم، کسی که بھرحال در برابر وظیفه مغلوب می شود،
ناشناس آھسته پرسید؟
شما معالجهء بیماران را وظیفهء پزشک می دانید یا حق او ؟


« ھرکس به نحوی مطالب را تغبیر می کند » ، من جواب خودتان را می دھم
اما شما ھیچکدام دکتر حاتم را ندیده اید و نمی شناسید. فکر نمی کنید که ھمین مسئله قضاوت ھا و
تعبیرات شما را ناقص خواھد کرد؟
رانندهء جوان شانه ھایش را بالا انداخت:


ھمه فیلسوف شده اند، اما چه قضاوتی؟ ما که نمی خواھیم او را محاکمه کنیم یا دخترمان را به عقدش
دربیاوریم. اگر بتواند رفیقمان را از این مخمصهء کدائی نجات بدھد کارھا تمام است. برای اینکه ھر کس در این میان به وظیفهء خود عمل کرده است.


ناشناس گفت:
ولی من چیزھای دیگر احساس می کنم. مثل اینکه امشب چیری می خواھد اتقاق بیفتد، حوادثی
می خواھد رخ بدھد که از دائرهء وظیفهء خود و حق و معالجه و این بدبختی تازه که برای مودت پیش آمد کرده بیرون است.


مرد چاق به صدای بلند خندید و با بی تابی گفت:
خیلی خوب! خیلی خوب! امشب شب عجائب است. اگر عرق نخورده بودی می گفتم علم غیب پیدا
کرده ای. پس حالا که این طور مثل بلبل شیرین زبانی می کنی آیندهء مرا پیشگوئی کن. بیا این ھم کف دستم!


ناشناس به نرمی کف دست گرد و سنگین مرد چاق را در دست گرفت و سر پائین آورد و در تاریک و روشن
به خطوط فراوان و عمیق آن خیره شد:


سکته می کنی.
منشی جوان بی اراده پایش را روی ترمز گذاشت و باز برداشت؛ ھمه به بالا جستند. مرد چاق خندهء خود را
فرو خورد و دستش را از دست دوستش بیرون کشید؟


صدبار گفته ام که از این شوخی ھا بدم می آید. حالا به کوری چشم تو، درست گوش کن، خیال دارم صد
سال عمر کنم، به ھمین چاقی و سلامتی، بخورم و کیف کنم، باز ھم زن بگیرم، صیغه بگیرم و لذت ببرم.

انشاء الله
با ھمین دست ھای خودم ترا کفن می کنم.!
منشی جوان با فریادی حرف او را قطع کرد:


دیگر بس نیست؟ ھمین طور به فکر او ھستید؟ کاش می دانستید که این شوخی ھا چقدر کثیف و احمقانه
است. اگر می خواھید باز ھم ادامه بدھید بھتر است بگوئید، من خواھم رفت.
مرد چاق زیر لب غرغر کرد. ناشناس گفت:


خودش خواست، با وجود این معذرت می خواھم.
منشی جوان به آندو نگاه کرد و لبخند زد. ناشناس از این پس تا آخر شب ساکت ماند و دیگر ھیچ نگفت،
درگفتگوھا شرکت نکرد و حتا سوال ھائی را ھم که از او می کردند بی جواب می گذاشت.


جیب اکنون در تنھا خیابان اسفالت شھر به سرعت حرکت می کرد. از لامپ ھای کوچک و کم نور خیابان به
فواصل دور لکه ھائی گرد و زرد و رنگ روی اسفالت افتاده بود. خانه ھای کوچک و بالاخانه ھای تاریک و خاموش

از دو طرف جیپ به سوی تاریکی فرار می کردند و با آن در می آویختند. سکوت سنگین را فقط صدای موتور جیپ
می شکست. یک یا چند سگ لاغر ولگرد به سرعت از جلو ماشین فرار کردند.


رفقای آقای مودت پیاده شدند و او را کشان کشان به آن طرف بردند. چراغ « دکتر حاتم » روبروی خانه و مطب
خانه می سوخت. دکتر حاتم که با بیژامه بیرون آمده بود و خستگی و بی خوابی به خمیازه کشیدن وادارش می

کرد که او را پیش از این دیده بود و می شناخت، دوستان دیگر از « ناشناس » و به سلامشان پاسخ گفت، ظاھرا غیر از مشاھدهء قیافه و وضع او به حیرت افتادند. دکتر حاتم مرد چھارشانهء قد بلندی بود که اندامی

متناسب و با نشاط داشت، به ھمان چالاکی و زیبائی که در جوان نوبالغی دیده می شود، اما سر و گردنش ... پیرتر و فرسوده ترین سر و گردن ھائی بود که ممکن است در جھان وجود داشته باشد.

موھای انبوه فلفل نمکیش به موازات ھم و در دو دستهء مجزا از دو سوی سر بزرگش به عقب می رفت، در حالی که آن قسمت از سرش که میان این دو دستهء مشخص مو قرار داشت طاس و براق و یکدست بود.

منشی جوان در ھمن لحظهء اول حس می کرد که این مجموعه شباھت به خیابان اسفالت و محدبی دارد که در دو طرفش ردیف اشجار درھم و برھم و تو درتو تا بی نھایت امتداد داشته باشد. از این تصور خنده اش گرفت.


ھمه به اتاق مطب وارد شدند. مرد چاق از مشاھدهء پیشانی برآمده و چشمھای سوزان و پرفروع و بینی
عقابی و ریش کوتاه و گردن کلفت و پرچین و چروک دکتر حاتم به وجد آمده بود. دکتر حاتم پرسید؟


خیلی خوب، آقایان، چیست؟ مست کرده است؟ تریاک خورده است؟ و در ھمان حال با منشی جوان کمک
کرد که آقای مودت را روی تخت بخوابانند و تکمه ھای کت و پیراھنش را باز کنند. آقای مودت، تسلیم شده و متعجب


به ھمه چیز و ھمه جا نگاه می کرد. ناشناس روی یک صندلی نشست و مرد چاق که عرق کرده بود و سخت نفس می زد اجازه خواست تا برای استفاده از ھوای آزاد به حیاط برود، زیرا نمی توانست خستگی و کار زیاد را

تحمل کند و می ترسید که اگر تقلا کند از وزنش کاسته شود و اشتھایش نقصان یابد و سرخی گونه اش به نارنجی میل کند و جز اینھا... دکتر حاتم گفت:


 خیلی خوب، نگفتید چه شده ا ست. لازم است که به دقت و تفصیل برای من شرح بدھید.

منشی جوان تمجمج کنرد. دکتر حاتم نیش آقای مودت را در دست گرفت و رویش را به مخاطبش کرد و با
خوش روئی امیداور کننده ای شاید برای اینکه شرم و حجب او را از میان ببرد حرفش را ادامه داد؟


این روزھا ناراحتی ھا خیلی زیاد شده است، مریض و غیر مریض از سر و کولم بالا می رود. اما من ھم
خسته شده ام. شما فکرش را بکنید، چند سال در ھمین شھرستان کوچک با ھمین اتاق و ھمین وسائل ، ھمان


آدمھا و ھمان حرفھا... ھمین الان بود که زنم خوابید. او از اینکه من روز به روز افسرده تر می شوم غصه می خورد و باز مثل ھمیشه پیشنھاد می کرد که دست بکشم و مسافرت کنم.

پیش خود من بماند، این کاری است که حتما" می کنم.
صدای سرفهء مرد چاق که از حیاط می آمد و به گوش رسید. دکتر حاتم یک دست بر قلب آقای مودت


گذاشت و با دست دیگرش به ناشناس اشاره کرد:
ایشان که باشند؟ به نظرم آشنا می آیند.
مردجوان جواب داد؟


از اول با ما بودند، ملاحظه نفرمودید؟
ناشناس ھمان طور که بی حرکت روی صندلی نشسته بود با سماجت در چشم ھای ملتھب و عمیق دکتر
حاتم خیره شد. دکتر حاتم این بار و بی صبرانه سئوال کرد.


بالاخره چیست؟
مرد جوان، شرم زده و اندیشنانک، چنانکه گپوئی بار سنگین ھمهء مسئولیتھا وخرابیھا را به دوش می گیرد،
بریده بریده و با اشارات سرودست پاسخ داد:"


جن... ظاھرا جن در بدنشان.. حن در بدنشان رفته است.
دکتر حاتم آه بلندی کشید. معلوم بود که اھمیت قضیه را عمیقا" دریافته است. گفت:


بنابراین کارمان خیلی مشکل است. در چه ساعتی اتفاق افتاد؟
تقریبا یک ساعت پیش.


دکتر حاتم ریش خود را خاراند. در گرمای اتاق به نظر مرد جوان آمد که در برجستگی طرفین پیشانی دکتر
ھر دم بزرگتر می شود.
ببینید! من مدتھا است از این قبیل کارھا نداشته ام، اما به خاطر شما که راه درازی آمده اید و بیشتر


برای خود بیمار و ھم چنین از نظر وظیفه ی که احساس می کنم، ھر کار از دستم برآید انجام خواھم داد. ولی
قول نمی دھم که نتیجه حتما" رضایت بخش باشد.
آیا خطری دارد؟ ما می خواھیم روز به سراغ جن گیرھا برویم.


فکر نمی کنم. اما از کجا گیرشان می آورید؟ آنھا نسلشان برافتاده است.
خیلی خوب، حالا چه کار خواھید کرد؟


کمی تماشائی است. من اول باید در این قفسه ھای کھنه به دنبال یک لوله بگردم. لولهء درازی است
که در معده فرو می برند. مدتھا است که از آن بی خبر مانده ام.
به معده اش رفته است؟ « او » آیا مطمئنید که


می نامد. « جسم خارجی » ، یا، برایتان ترجمه کنم « کوراترانژه » تفریبا" این جور چیزھا را طب جدید
کوراترانژه وقتی به بزرگی یک جن باشد مسلما جائی بھتر از محیط فراخ معده نخواھد جست.


آیا لازم است که رفیقمان را از حیاط صدا بزنم؟ کاری که احتیاج به زور داشته باشد ندارید؟
بی فایده است، او اینجا بیھوده عرق خواھد ریخت. وانگھی این کار به ملایمت و احتیاط بیش از ھر چیز
محتاج است.


دکتر حاتم از درون جعبهء چوبی گردآلود که در میان انبوه شیشه ھای خالی و نیمه پر دوا و پنس ھای
زنگ زده و سرنگ ھای شکسته گم شده بود لولهء لاستیکی درازی بیرون کشید. لوله مثل مار کوتاه و بلند می
شد و به اطراف می پیچید. بعد یک تشت لعابی و شیشهء درازی که محتوی مایعی بنفش رنگ بود و چند سرنگ


کوچک و بزرگ آماده کرد و روی میزی که پھلوی تخت قرار داشت گذاشت. آقای مودت با تکمه ھای باز در حالی
که موھای وزکردهء سینه اش بیرون زده بود وحشت زده و حیران او را می پائید. دکتر حاتم لولهء لاستیکی را به
نرمی و احتیاط به معدهء آقای مودت فرو برد. مرد جوان با بلاتکلیفی پرسید:


بالاخره از دست من کاری بر نمی آيد؟ نمی توانم خدمتی بکنم؟
دکتر حاتم ھمانطور که برسینهءآقای مودت خم شده بود و میلی متر به میلی متر لوله را پائین می فرستاد
جواب داد؟


من شما را تقدیس می کنم. شما برخلاف دوست تنومندتان ھستید که گویا ھمیشه به فکر خودش
است. شما دلتان می خواھد برای رفیقتان موثر باشید و در راھش فداکاری کنید.... چند دقیقهء دیگر شکم او را
ماساژ خواھید داد.


دکتر حاتم تمام مایع بنفش رنگ را با سرنگ از راه لولهء لاستیکی به معدهء آقای مودت فرستاد و پس از
آن لوله را بیرون کشید. لوله به روی خود جمع شد. شکم آقای مودت از اطراف نفخ کرد و ھر دم برجسته تر
می شد.


دکتر حاتم گفت:
حالا نوبت شما است.
منشی جوان با خوشحالی دست به کار شد. با دست ھای ورزیده اش که دکتر حاتم را به شک و تعجّب
انداخت شکم آقای مودت را از بالا به پائین و از پائین به بالا و از اطراف به مرکز ماساژ می داد. دکتر حاتم گفت:


این کار باید یک ربع تا بیست دقیقه ادامه پیدا کند، تازه برای شما که به فوت و فنش آشنائید والا بیش از
اين طول می کشید. قبلا" جائی بوده اید؟


نه، ھیچ جا. من خیلی از کارھا را ، اگر نخندید، بطور مادرزاد می دانم.
خنده آور نیست. من سالھا پیش دستیاری داشتم که بدون تمرین و تعلیم قبلی ھمه چیز می دانست.
شاید چھل سال پیش. افسوس که خیلی زود مرد.


شما چند سال دارید؟
خیلی زیاد، بھتر است بگویم معلوم نیست!
اما معذرت می خواھم، اجازه می دھید فضولی کنم؟


آه، می دانم! چرا من او را کشته باشم؟ فکر می کنید نمی د انم مردم پشت سرم چه می گویند؟ اینھا
سزای خدمت ھائی است که به آنھا می کنم.


اما ای کاش، به ھمین جا ختم می شد! شایعات دیگری؛ حتا در آبادی ھای اطراف و شھرستان ھای
دور و نزدیک دیگر، رواج دارد. می گویند شما ھر سال شاگرد تازه ای استخدام می کنید و چندی بعد او را
می کشید... و مضحک تر از ھمه؛ از آنھا صابون می سازید.


بله، اما چه کسی باور می کند؟ من قاتل نیستم. قبل از ھر چیز طبیبم و حتا اگر روزی به اینکار مایل
بشوم وجدان پزشکیم اجازه نمی دھد. این شاگردھا ھر سال با پای خودشان می آیند و به زور خودشان را به من
تحمیل می کنند. اغلب از دھات اطراف یا محلات دور شھر آمده اند. فقیر و بیچاره اند و تصور کار راحت و مزد
فراوان چشم ھایشان را کور و خیره کرده است. من نمی توانم مخالفت کنم زیرا دست تنھا ھستم.ولی آنھا!


پس از مدتی کار زیاد و خسته کننده، میکروب ھای گوناگونی که در محیط خانهء من پراکنده اند و من خود به آنھا


عادت کرده ام، بی غذائی ھا و ناتوانی ھای قبلی و روبرو شدن با این واقعیت که پول زیادی به دست نمی آید
انھا را از پا در می آورد. چه باید کرد؟ و دربارهء صابون... من صابون خود را از پایتخت تھیه می کنم، یکجا و ارزان.
آیا بھتر است شما خودتان تنھا کار کنید؟ در این صورت دھان مردم را ھم بسته اید.


مگر شما توانستید تنھا به معالجهء رفیقتان بپردازید؟ از این گذشته، مردم ھیچ وقت ساکت نخواھند شد،
زیرا دست دیگران در کار است.

آن چند طبیب جوانی که تازه به این شھرستان آمده اند و جویای پول و نامند از
کثرت بیماران من و ھمچنین از نیروی فراوان و شور و شوقم حسرت می خورند. خودشان در روز بیش از یکی دو
مریض ندارند.


اینھا را به خوبی می دانم، ھر چند تاکنون با شما آشنا نبوده ام. اما دلم می خواھد با من خودمانی تر
صبحت کنید، طوری حرف می زنید که انگار از شھر دیگری ھستم.
 نه، درد دل می کنم. برای من از شھرھای دیگر، حتا از شھرھای دور ھم مھمان مریض می رسد.آنھا را


بیشتر دوست می دارم.، چون راه درازی پیموده اند. ھم اکنون در بالا خانهء من مردی خوابیده است که احتیاج به
است. اما اینکه از کجا «. م. ل » یک عمل جراحی دارد، یعنی خودش چنین احتیاجی را احساس می کند. اسمش


آمده است؟ مجاز نیستم بگویم...
اینجا وسایل جراحیتان کامل است یا مجبورید احتیاط کنید!
احتیاط می کنم. او مرد بسیار متمولی است. با اتومبیلش آمده است. من به شوفر او که درعین حال


پیشکار و پیشخدمت او نیز ھست جائی در سرداب خانه داده ام. اربابش گوئی ارزش پول را نمی داند یا گنجی
زیر سر دارد، بی حساب خرج می کند... اما من از او پولی نخواھم گرفت، حتا بابت کرایه اتاق و خورد و خوراکش.


می دانید، او به میل خودش می خواھد یکی از اعضای بدنش را قطع کنم.
دست ھای منشی جوان بر روی شکم آقای مودت بی حرکت ماند؟
خیسی وحشتناک است! آیا شما این کار را خواھید کرد؟


چاره چیست؟ اگر من نکنم به دیگری مراجعه می کند و ھیچکس جز من این گونه عمل ھا را به خوبی و
تمامی انجام نمی دھد. این نکته را ھر دو خوب می دانیم. زیرا...
دیوانه است؟ «. م. ل » این


نه، دیوانه نیست. یا لااقل حالا دیوانه نیست. او مرد با ذوقی است، سواد دارد، خاطرات می نویسد،
کتاب می خواند و گاھی ھم مرا مجاب می کند.


منشی جوان باز به کارش مشغول شد. دکتر حاتم گفت:
 زیرا، شما که نگذاشتید حرفم را تمام کنم، گمان نکنید او تازه کار است و راه را از چاه نمی شناسد.در


این کار سابقه فراوانی دارد و از دیگران سر خورده است. عمل ھای پزشکان دیگر برایش با درد و ناراحتی ھای
بعدی توأم بوده است. این است که به سراغ من آمده است. او اکنون می خواھد آخرین عضو ممکنش را قطع
کند...


منشی جوان آشکارا لرزید.
... دیگر بیش از یک دست برایش باقی نمانده است. چھل سال است که خودش را جراحی می کند.
شاید بنیهء بسیار قوی و ارادهء عجیب و زندگی آسودهء بی دردسرش به این مقصود کمک می کند.

در این سالھای دراز یکی یکی انگشتھا و مفصلھای دست و پا و غضروف ھای گوش و بینی اش را ھر دو سه سال یکبار، بریده است. اکنون او است و دست راستش.
می شود او را دید؟


نه، نه، این حرف را نزنید. گمان نکنید که خانهء من باغ وحش است.
معذرت می خواھم. پس در این مدت پول زیادی خرج کرده است؟

با وجود این امیدوارم او را ببینید، شاید ھمین امشب، اما نه در مطب من. از اینھا گذشته، بھتر است
آرام تر ماساژ بدھید و فاصله دارتر. صحبتمان بیش از اندازه گل انداخته است و نزدیک بود رفیقتان را فراموش

کنم. منشی جوان به سادگی یک کودک و با لحنی حسرتبار گفت:
چه پول ھا که به جراح ھا داده است!


دکتر حاتم لبخند زد:
شما مثل اینکه زیاد نسبت به این مسئله حساس و علاقمندید!


من کارمند ساده و زحمتکشی ھستم، ھر روز جان می کنم که شاید پول بیشتری به دست بیاورم و
زندگیم را کمی بھتر کنم. خیلی چیزھاست که برایم مفھومی ندارد؛ ھنوز خانه ندارم، پس انداز ندارم و به آینده ام مطمئن نیستم.

معلوم است که در چنین وضعی حساب می کنم با آن پول چه کارھا می توانستم انجام بدھم.
درست است، در آن صورت کارمند ساده نبودید، مالک بودید یا تاجر و یا لااقل رئیس اداره تان.
نه، آنقدرھا ھم نمی خواھم. ھمین آقای مودت مالک است، ولی به او حسد نمی برم.، زیرا خوشبخت


نیست. خودش نمی خواھد خوشبخت باشد و به مفھوم زندگی خیلی پیچ و تاب می دھد. معلوم است که آنرا
نخواھید فھمید؛ آن رفیقمان که در حیاط است و شما به او تنومند لقب داده اید، تاجر معتبری است و پولش از پارو بالا می رود.

ولی گمان می کنید در چه خیالاتی است؟ ھمیشه در عذاب است ھمه اش ھمین که مبادا رنگ
صورتش بپرد یا تیره شود و زبانش بار پیدا کند و شکمش یبس بماند. از این جھت دست و به سیاه و سفید نمی


زند و ھمیشه در حال استراحت است و ھیچ فکر ناراحت کننده ای را به مغزش راه نمی دھد، به فکر ھیچ
کس نیست، ھمه چیز غیر از خودش برایش بی معنی است... اما من، درست است که خیلی جوان و بی


تجربه ام، نه فیلسوفم و نه می خواھم باشم، ولی زندگی را خیلی سھل و ساده می فھمم و می گذارنم و آنرا
در سادگیش دوست می دارم. اگر فرض کنیم که زندگی کلاف نخی باشد...
می توانید کمی استراحت کنید. شما ھم کار می کنید و ھم حرف می زنید.
خسته تان کردم؟


نه. اگر زندگی کلاف نخی باشد ...


... من آنرا باز کرده می بینم. کاملا" گسترده و صاف. پیچ و تابش نمی دھم و رشته ھایش را به دست و
پایم نمی بند. برای ھمین است که عده ای را دوست می دارم و عده ای را دوست نمی دارم. اما به کسی کینه

ندارم. آماده ام که به دیگران کمک کنم، زیرا دلیلی نمی بینم که از این کار سرباز زنم. ھوا و آفتاب و عشق و غذا
و علم و مرگ و حیات و کوھھا را می پسندم و به آنھا دل می بندم. بھر چیز قانعم، اما قناعتی که نتیجهء تصور
خاص من از زندگی است.


تبریک می گویم. مدتھا بود ندیده بودم . شما خیلی شبیه آدم ھای نخستین ھستید که در ھمه چیز به
طبیعت ھمان چیز نزدیک بودند. حتی اگر غلط نکنم، شباھت دوری به حضرت آدم دارید...
آه! این دیگر شوخی است.


جدی فرضش کنید. زیرا می خواھم باقی حرفھایتان را من به زبان بیاورم؛ شما حتا حاضرید فداکاریھای
کوچک و بزرگ بکنید، به عشق ... سیب بخورید و آواره بشوید، با ھمه خوب باشید. بله، شما نمی توانید ... کنید


که بدی وجود داشته باشد و یا در راه ادامهء یک زندگی ساده و طبیعی با چاشنی یک عشق لطیف، زندگی
شرافتمندانه ای که کاری به زندگی ھای دیگرند.


باشد و بیش از حق خود نخواھد و به آفتاب و ھوا و کوه و حتی مرگ عادلانه مھر بورزد، موانعی بیش
بیاید. خیلی خوب، ببینم! رفیق تنومندتان با دستگاه منظم گوارشش و ایشان با جنشان و دوست دیگرتان با
سکوتش و شما ھم با کلاف گسترده تان سرگرم باشید.
سرگرمی شما چیست، آقای دکتر؟


من پیرم. خودم را با زنم و موسیقی و غمھا و خاطرات گذشته ام و کتابھایم سرگرم می کنم.
یکی دو دقیقه سکوت جای خود را در اتاق باز یافت، دکتر حاتم از میان قفسهء کتابھایش کتاب کوچکی
بیرون کشید و نشان داد و سکوت را شکست.


دیده اید؟ ،« یکلیا و تنھائی او » ، اخیرا این را می خوانم مطالب جالبی برای من در آن وجود دارد
منشی جوان قد راست کرد و دستھایش را به ھم مالید و عرق از پیشانیس سترد:
آه، نه من وقت بسیار کمی دارم. خیلی کم کتاب می خوانم.


بسیار خوب، دیگر ماساژ کافی است. اکنون کوراترانژه با جدار معدهء رفیقمان در جدال است. شما بھتر
است استراحت کنید. شاید نیم ساعت دیگر بیرون بیاید.


منشی جوان نشست. صدای سرفهء بی خیالانهء مرد چاق به گوش رسید. ناشناس روی صندلیش جا
به جا شد. آقای مودت که به سختی نفس می زد نیم خیز شد و مثل کسی که لقمه در دھان داشته باشد
گفت:


می خواھد حالم بھم بخورد.
ناشناس به شتاب سر بسوی او برگرداند منشی با خوشحالی کودکانه ای فریاد زد؟
شنیدید؟ به حرف درآمد! از آن وقت تا به حال یک کلمه حرف نزده بود. آه، آقای دکتر، آیا خوب می شود؟
دکتر حاتم جواب داد:


بله، این علامت بھبودی است. اما او نباید حرف بزند، باید ساکت بشیند.
آقای مودت خاموش ماند. مرد جوان کوشید که حس احترام و دلجوئی خود را ھر چه بیشتر به دکتر حاتم
نشان بدھد؟
پس شما خیلی کتاب می خوانید؟
بله، ظاھرا" اما کتاب ھای خصوصی را. شما اوقات بیکاری تان را چگونه می گذرانید؟
من زن دارم.


حد س می زدم. تازه عروسی کرده اید؟
شاید شش ماه، اما به اندازهء یک دنیا زنم را دوست می دارم.


.... می توانید داشته باشید، البته اگر بتوانید داشته باشید. ھر دو جوانید و در ابتدای زندگی ھستید.
حتما" زنتان خیلی خوشگل است.


اوه، چه باید گفت؟ .... شما، آقای دکتر، مرا مسحور کرده اید. مثل بچه ای شده ام که دلش می خواھد
از اسباب بازی ھای قشنگ و بر زرق و برق خودش را برای کسی که از او خوشش آمده حرف بزند. اما باور کنید،


زنم برای من پاره ای از زندگی است. او را می پرستم.
ذوق زده شدید؟ معلوم است که واقعا" عاشقید.


الان او را می بینم! موھای بلوطی رنگش مثل آبشار تا روی شانه ھایش فرو ریخته است. در لباس
چیت گلدارش می خرامد. آخر او سادگی را بسیار می پسندد! آیا بازوھای لطیفش را به شاخهء یاس تشبیه
کنم! ھمیشه، حتی تا سحر منتظر من خواھد نشست.


عشق شما را شاعر کرده است. اسمش چیست؟
فراموش نمی کنم که از ھمان روز اول در گوشم زمزمه می کرد که ما باید خوشبخت باشیم، .« ملکوت »
باید با ھم باشیم، بچه دار شویم، و اسمش را با ھم انتخاب کنیم...


ملکوت؟ این اسم خیلی به نظرم آشنا می آید.
من در آغوش او به سادگی و صفای زندگی پی بردم.
ناشناس محیلانه لبخند زد. دکتر حاتم گفت.


این تنھا موردی است که به کسی حسد می برم. بگذارید اعتراف کنم، من در این سن و سال خودم را
بیش از ھر وقت برای دوست داشتن و عشق ورزیدن آماده می بینم.

شاید کسی نفھمد، اما خودتان می بیند، دستھا و پاھای من چالاکند، قوی و تازه، اما سرم پیر است، به اندازهء سال ھای عمرم من اغلب اندیشیده ام که آن دوگانگی که ھمیشه در حیاتم حس کرده ام نتیجهء این وضع بوده

است. یک گوشهء بدنم مرا به زنگی می خواند و گوشهء دیگری به مرگ. این دوگانگی را در روحم کشنده تر و شدیدتر حس می کنم...
شما به روح عقیده دارید؟


ھمین را می خواستم بگویم. بحثمان به کجا رسید؟ من از زن و عشق خیری ندیده ام. ھر چند تاکنون
چندین زن گرفته ام و اکنون آخرین آن ھا با من زندگی می کند، اما ھیچکدام یکدیگر را دوست نمی داشته ایم.


معروف است ھمیشه از من رمیده است. زن ھای من یکی پس از دیگر « شانس » آن چیزی که امروز به اسم
می میرند یا دیوانه می شوند یا خیانت می کنند یا طلاق می گیرند.


آه، پس به شما خیلی بد می گذرد. من افتخار می کنم که در جریان اسرار شما قرار گرفته ام، ھر چند
اسرار ی رنج آور است، اما با صداقت فرض می کنم، آیا کاری از دستم برنمی آید که برایتان انجام بدھم؟
نه، متشکرم. شما مرا به سر شوق آوردید که حرف بزنم. ھمین کافی است. مدت ھا بود برای کسی


از ته دل حرف نزده بودم. ولی باید به من قول بدھید که ھرچه می شنوید برای خودتان نگاه دارید. من سال ھای
درازی است که در این شھرستان دورافتاده کار می کنم. ھمان طور که می بینید با تنگ نظریھای مردمش، این


طرز زندگی، خیابان ھایش، بعدازظھرھای خسته کننده اش، غروب ھای غم انگیزش و این برقش که فقط آخر
شب نورانی می شود می سازم. در اینجا بیش از ھر محل دیگر پوسیده و فرسوده شده ام. پیش از این در


شھرھا و آبادی ھا و سرزمین ھا ی دیگری بوده ام، بسیار دور از اینجا. وقتی دیگر نمی توانستم بمانم با مأموریت
و جدانیم را انجام یافته می دیدم بی خبر می گذاشتم و می رفتم...
منشی جوان آه کشید.


آن روز ھم گمنام و تنھا به این حدود آمدم. اثاثیهء مختصر و کیف طبابتم تنھا سرمایه ام بود. تازه آخرین زن
جوان و زیبایم را که بیشتر از دیگران دوستش می داشتم به خاک سپرده بودم. اسمش....
چه بود؟


بود... او مسموم شده بود. آنروز ھم مثل ھمیشه و ھمه جا ھمان دوگانگی « ملکوت » . این تصادف است
سخت جان ھمراھیم می کرد.... یا ... بگذارید مثل شما شاعر بشوم، در درون من بود، زیرا او ھمسفر نامرئی و
وفادار من است... ھمه وقت در درون من ...


من افسوس می خورم که چرا درست نمی فھمم. شما تجربه ھای زیادی دارید. علم زیادی دارید و من
فقط در برابرتان به اعجاب دچار می شوم.


از شما تشکر نمی کنم، زیرا مبالغه کردید. ولی به ھر حال مسئله برای من باور کردن یا باور نکردنی
زیرا من ھمیشه بوده ام.

در ھمهء سفرھایم، پای پیاده، در دل کجاوه ھا، روی ؛« نبودن » یا « بودن » است، نه اسب ھا و درون اتوموبیل ھا، وقتی که برف و بوران جاده ھا را مسدود می کرد، یا آن زمان که از میان درختان گل می گذشتم، در آن

غروبی که به شھری می رسیدیم و به سراغ مھمانخانه اش می رفتیم؛ یا در سحری که
باران بر سرمان می ریخت و در خانهء رعیتی را می کوفتیم که پناھمان بدھد، در صبحی که تک و تنھا به میدان


دھی می رسیدیم و از سر چاه آب برمیداشتیم و می خوردم، اگر یکی از زنھایم ھمراھم بود و یا اگر تنھا بودم،
ھمیشه بوده ام. یا اگر برایتان ثقیل است جور دیگر بیان می کنم. احساس می کنم که ھمشه می توانم باشم.


ولی درد من این است، نمی دانم آسمان را قبول کنم یا زمین را، ملکوت کدام یک را؟ این جا دیگر کاملا تصادف
است، آن ھا ھر کدام برایم جاذبهء بخصوص دارند. من مثل خرده آھنی میان این دو قطب نیرومند و متضاد چرخ


می خوردم و گاھی فکر می کنم که خدا دیگر شورش را در آورده است. بازیچه ای بیش نیستم و او ھم بیش از
حد مرا بازی می دھد.


دکتر حاتم نفس عمیقی کشید. آشکارا به نفس افتاده بود. منشی جوان از لاعلاجی به رفیق ناشناس
نگاه کرد.ناشناس چه کمکی می توانست در فھم این مطالب به او بکند؟ صدای غُرغُر مرد چاق که نشان
بی حوصلگی و عصبانیتش بود ازحیاط به درون اتاق می آمد. دکتر حاتم به سخن ادامه داد.


خودم را وقف مردم کرده ام، ھر کار که خودشان خواسته اند برایشان انجام داده ام، بی آنکه عقیده ام را
به آنھا تحمیل کرده باشم یا از آنھا مزد و پاداشی خواسته باشم. من دو نوع آمپول دارم که خواص جداگانه ای


دارند. انبارم از آنھا پر است. زن ھا و مردھا شھر، چه پیر و چه جوان، مخفیانه به من مراجعه می کنند و حتا
کودکان خود را می آورند تا از این آمپول ھا به آن ھا تزریق کنم. تقریبا" نود و پنچ درصد ساکنان شھر از

خواستاران این نوع تزریقات بوده اند. می دانید، من فردا صبح از این شھر کوچ خواھم کرد، اما کار مردم را سامان داده ام و به ھمهء آنھا یک دورهء کامل ترزیق کرده ام. آمپول ھا در غیاب من تأثیر خواھد کرد.
رنگ منشی جوان به سرخی گرائیده بود.


مردم این آمپول ھا را برای طول عمر می زنند و یا برای ازدیاد و ادامهء میلی جنسی که در آن بسیار
حریصند. اگر از نظر شرافت، این کار من زیاد نجیبانه نباشد که تقریبا کار دلالان محبت را می کنم، در پیشگاه
حقیقت که خود من ھستم مشکور خواھد بود.

زیرا نه اراده و میل آنھا را عملی ساخته ام و نه اراده و میل خودم
را، آنھا جز این چه لذت دیگری دارند. چه موضوع جالب دیگری؛ چه سرگرمی و امیدواری و ھدف دیگر می توانند در


زندگی سراسر پوچ و خالی و خسته کننده و یکنواختشان داشته باشد. اما کسانی که جور دیگر ھستند و طور
دیگر می اندیشند و به سراغ من نمی آیند، من ھم با آنھا کاری ندارم.
دکتر حاتم پرسید؟ .« آه » : منشی جوان فقط توانست بگوید
شماچیزی می دانستید؟


خیلی u1585 رمبھم، از زنم چیزھائی شنیده ام . او از آمپول ھائی حرف می زد که اخیرا" تزیرق کرده بود.
پس ھمان است.
اما او احمق نیست.


خیلی ھا احمق نیستند، فقط گاھی انسان خودش را فریب می دھد. اما در مورد این آمپول ھا، حساب
جوانی را ھم بکنید. جوانی نیروی عجیبی است که حماقت و فریب را ھم مسخره می کند.
پس به من ھم خواھید زد؟


اگر مایل باشید. ھم به شما و ھم به دوستانتان. نوعی از آنھا ھست که احتیاج به تزریق مکّرر ندارد و
یک بار کافی است.
آیا این لطف را می کنید؟ من اگر وقت داشتم زودتر از این به شما مراجعه کرده بودم.


ذوق شما مرا به شوق می آورد. درست مثل نویسنده ای ھستم که از کتابش تعریف کند. شما
این خودخواھی را به یک پزشک پیر خرف ببخشید. اینگونه شادی ھای حقیر پاداش یک عمر رنج ھا و شاید
خدمت ھای من است.


این موھبتی استکه شما بدون تظاھر و چشم داشت پاداش، در حالی که خودتان محروم و نومید
ھستید، به دیگران خدمت می کنید. شاید امثال من لایق این موھبت نباشند.


شکسته نفسی می کنید. شما ھم لایقید ، کار می کنید، شرافتمند ھستید، در اداره تان منشی
خوبی ھستید، وظیفه شناس و مھربانید، راستگو و پاکید، برای ملکوت جوان و زیبایتان شوھر نیرومند و محبوبی


بشمار می روید، در مواقع لزوم به دوستانتان کمک ھای گرانبھا می کنید، به کسی ھم کینه ندراید. دیگر چه
می خواھید؟ شما ھم در حد خود نمونه اید. شاید این تصادف نیکو که در این لحظات آخر گذارتان را به این جا

انداخت و توانستید پا به پای زن مھربانتان از داروی من استفاده کنید پاداش کوچکی باشد، پاداش ناقابلی باشد
برای در پیش گرفتن شیوهء خاص زندگیتان و افکارتان به ....


به چه چیز؟
آقای مودت در این ھنگام حقیقتا" بحران سختی را می گذراند. مرد چاق را صدا زدند تا به کمک بیاید.
ناشناس از روی صندلی برخاست و شانهء آقای مودت را نگاه داشت. منشی جوان طشت لعابی را زیر دھان


آقای مودت گرفت. دکتر حاتم با قیافه ای که ناگھان سرد و نامفھموم و بی اعتنا شده بود به آقای مودت خیره


شد. آقای مودت به حال سکسه و تھوع افتاد و فریادھای شدیدی زد. بعد نوار باریک و درخشان و لزجی از
دھانش بیرون آمد. دکتر حاتم سر این نوار راگرفته بود و آھسته دور چوب کبریتی می پیچید. منشی جوان با


وحشت گفت:
نکند رودهء نازکش باشد؟
دکتر حاتم آنرا زیر دست امتحان کرد.


گمان نکنم. روده جور دیگری است. مسلما" قسمتی از تشکیلات ھمان..
مرد چاق که عرق از سر و رویش می ریخت و در غیر این وقت حالتش ھرکس را به خنده می انداخت با
صدای کلفت خود گفت:


ھر چه ھست که پدر ھمه را درآورد! مرا که از خورد و خوراک و زندگی باز کرد. من از ھمان روز اول که با
این مودت رفیق شدم می دانستم یک ھمچو سرنوشتی دارد! آدمی که ھمیشه لودگی و مسخرگی کند بھتر از

این نمی شود. حالا را نبین که مثل موش مرده اینجا آفتاده است، وقتی سرحال و سالم باشد امان برای کسی
باقی نمی گذارد.
دکتر حاتم پرسید؟
راستی چکاره اند؟ یادم رفته بود بپرسم.
منشی جواب داد:
آقای مودت؟ یکبار عرض کردم، اھل مطالعه اند و املاک مختصری ھم دارند.


آقای مودت با قیافهء متعجّبش که اینک اندوھگین بود دزدانه به دکتر حاتم نگاه کرد. گوئی می خواست
«. مثل بچه ای است که از بزرگترش ترسیده باشد » : پوزش بطلبد. دکتر حاتم فکر کرد
بعد از آن جن بیرون آمد. معلوم شد نواری که قبلا خارج شده بود دم او بوده است. جن به اندازهء یک کف


دست بود. شبکلاه قرمز و درخشان و دراز و منگوله داری به سرداشت. قبا و ردائی زراندود و ملیله دوزی شده به
بر کرده بود و نعلین ھایی ظریف و کوچولو پایش را می پوشاند. مثل منشیان درباری قاجار بود، تمیز و باوقار.


قلمدان و طومار کوچکی در دست راست گرفته بود و با دست چپ پسر بچهء جنی زیبارو و سبز خطی را که
چشم ھائی بادامی داشت تنگ در بغل می فشرد. لعاب لزجی سر و رویش را پوشانده بود. دکتر حاتم گفت:
شیرهء معدهء آقای مودت است. باید با پنبه پاکش کرد.


جن را خشک کردند. او با صدای زیر و دلخراشی خندید. دکتر حاتم به گوشهء دیگر اتاق رفت تا اسباب
ترزیق آمپول ھا را فراھم کند. جن چیزی روی ورقه ای نوشت و سلانه سلانه به طرف دکتر حاتم رفت و آن را به او
داد. منشی جوان پرسید؟
چیست، آقای دکتر؟ چه نوشته است؟


رمز است. باید کشف کنم.
دکتر حاتم کتاب قطور و سیاه رنگی از قفسهء کتابھا درآورد و چندبار ورق زد و دست آخر آنرا روی بخاری
گذاشت و به مطالعه و نوشتن پرداخت. جن روی ورقه با خطی کج و معوج و عجیب چنین نوشته بود:
تیکا


آقای مودت به دوران نقاھت پا می گذاشت و پسر بچهء زیبا با ریش حنا بستهء جن بازی می کرد. چند
دقیقه در سکوت و انتظار گذشت. دکتر حاتم پشت به آنھا کرده بود و سربزرگش به روی کتاب خم شده بود.
نگاھش در روی کاغذ بر رمز کشف شده می لغزید:


برگ انجام کار من سراسر معده و رودهء آقای مودت چھل و دو ساله را به خوبی کاویدم و دیدم که به سرطان
دچار است.

آثار « گل کلمی » خطرناک و کشندهء معده از نوع و شکوفه ھای این گیاه در ھمه جای مخاط به خوبی دیده
می شد. مرگ زودرس وافتضاح آمیز آقای مودت ھمراه با دردھای طاقت فرسا حتمی است. ارادتمند: مامور شماره 999
مرد چاق د رکمال بی حوصلگی پرسید:


کشف شد یا جان ما به لب می رسد؟
دکتر حاتم با صدای رعب انگیزی جواب داد:


مطمئن باشید، نوشته است شما بی جھت با من مبارزه می کردید و مرا از مأموریتم بازداشتید. ھمین
امشب خود شیطان، رئیس مستقیم من، به سراغتان می آید.

اگر حرفی دارید و با او بزنید و اگر ھم توانستید به جنگش بروید.
دوستان به ھم نگاه کردند. آقای مودت به نرمی خندید. جن که اکنون شبیه یک جنگجوی مغولی شده بود
به دکتر حاتم تعظیم کرد و صفیر کشان از درز در بیرون رفت و در فضا ناپدید شد.

آقای مودت و مرد چاق و منشی جوان باز ھم با ناباوری و سرخوشی به ھم نگاه کردند و بی قیدانه لبخند زدند. ناشناس از شیشهء پنجره به آسمان خیره شد، قوس قرمزی در ھوا نقش بسته بود که اندک اندک از اطراف محو می شد.


دکتر حاتم آقای مودت و ناشناس را از معجون خود بی نصیب گذاشت و پس از آنکه منشی جوان برای مرد
چاق توضیحات لازم و کافی داد و مخصوصا" تاکید کرد که این دارو عمر و میل جنسی را زیاد می کند، چھار آمپول
به آن دو تزریق کرد. « روتارد » از نوع خداحافظ گفتند.

دکتر حاتم کیف ھای پول آقای مودت و مرد چاق را به عقب زد. منشی جوان گفت:
آیا باز ھم می توان شما را ببینم؟ این آرزوی من است.
دکتر حاتم جواب داد:


من فردا خواھم رفت، اما شما باز ھم مرا خواھید دید.
آنھا بیرون رفتند . ھوز به خیابان نرسیده بودند که دکتر حاتم ناشناس را صدا زد. دیگران آن سوی خیابابان،
کنار جیبپ ایستادند. دکتر حاتم ناشناس را به درون خانه کشید و آھسته اما با لحنی قاطع گفت:


برای این با تو حرف می زنم که می دانم امشب گفتگو نخواھی کرد. آیا مودت این اواخر ناراحتی ھای
گوارشی نداشته است؟ دردھائی در شکمش احساس نمی کرده؟ گاھگاھی خون بالا نمی آورد؟


ناشناس با حرکت سر به تصدیق جواب داد. دکتر حاتم نگاه سوزانش را درچشم ھای او انداخت:
به او سوزن نزدم، زیرا لزومی نداشت. ترا ھم بخشیدم چون به من کمک خواھی کرد. اما این راز را


بشنو، من ھمهء زن ھا و شاگردھا و دستیارھایم را کشته ام و از آنھا صابون و چیزھای دیگر ساخته ام. این
آمپول ھائی ھم که به ھمهء مردم این شھر و به دوستان تو ترزریق کرده ام چیزی جز یک سم کشنده و خطرناک


نیست که در موعد معین، یعنی چند وقتی که من اینجا نیستم، وقتی که فرسنگ ھا از شھر لعنتی شما دور
شده ام، و به شھر و یا ده یا سرزمین لعنتی دیگری پا گذاشته ام و سوزن ھا و سرنگ ھایم را برای تزریق به


مردمانش جوشنانده و آماده کرده ام، اثر خواھد کرد. کودکان را خیلی زود خواھد کشت و بزرگترھا را با رنج ھای
تحمل ناپذیر گوناگون و عوارض وحشتناک سرانجام از میان خواھد برد. من از ھم اکنون آن روز فرخنده را به چشم


می بینم! ھفت روز دیگر را! روزی که حتا قویترین و سمج ترین افراد را از پا درخواھند آورد و شھرستان دیگر
قبرستانی بیش نخواھد بود.آنروز ناله ھا دیگر خاموش شده است اجساد باد کرده اند و می گندند،در کوچه ھا...
مرد چاق از آن طرف خیابان فریاد زد:


آقای دکتر، خیلی معطل شدیم. اجازه اش بدھید بیاید، آخر باز باید به باغ برویم.
... اجساد باد کرده و گندیده در خیابان ھا و کوچه ھا و اتاق ھا روی ھم انباشته شده است. لاشخورھا


فضای شھر را سیاه کرده اند. بو... بو... بوی مرده... بوی زن ھای زشت و زیبای مرده و مردان شاد و یا ناشاد...
بوی بچه ھای چند روزه و جوان ھای تازه بالغ... ھمه جا، ھمه جا! آه! افسوس که من ھمیشه از لذت تماشای


مناظر محروم بوده ام، زیرا در ھر شھر و ھر سرزمین مجبورم زودتر از موعد کوچ کنم.آن وقت دکترھای شما چه خواھند کرد؟ بدبخت ھا! آن چند جوان بی چاره... دیوانه خواھند شد، بو دیوانه شان خواھد کرد... خودکشی می کنند.
ناشناس تکان خورد، دکتر حاتم زمزمه کرد؟


آخرین زنم را ھمین امشب خفه خواھم کرد. این کاری است که شب ھای آخر اقامتم در شھر و دھی
که باید ترکش کنم انجام می دھم، او اکنون با خیال راحت و دلی سرشار از عشق و محبت من خوابیده است.


چقدر دلم می خواست عقیم نبودم و می توانستم بچه دار بشوم، آن وقت تشنج ھا و جان کندن ھای فرزندانم
او با ھمهء کسانی که تاکنون در عمرم دیده ام فرق دارد و تنھا کسی ...«. م.ل » را نیز تماشا می کردم.

اما این است که خیالم را ناراحت می کند، او مرا به زانو در خواھد آورد! ذره ای از مرگ نمی ترسد، به استقبال آن می رود. مرگ، دھشت، بیماری، رنج برایش مسخره ای بیش نیست.

او چھل سال شکنجه ھا را تحمل کرده است و ھمین مرا در مقابلش ضعیف و متزلزل می کند.
منشی جوان فریاد زد:
 نمی آئی؟


دکتر حاتم ھمچنان مزمزه می کرد؟


برو، برو، سرانجام برای او ھم فکری خواھم کرد، فکر بسیار تازه و زیبائی، اما نه در این ساعات آخر
شب. مسلما" پیش از آن که کوچ کنم، و شاید... شاید وقتی که سپیده می خواھد بزند.


ناشناس لبخند زد و به سوی دوستانش رفت. در پشت سرش بسته شد. صدای گام ھای مرتب و
شمردهء دکتر حاتم که به درون خانه اش می رفت به طنین گنگ و خفته ای مبدل شد. در بیرون ھمه جا مھتاب
بود.

.

کتاب ملکوت اثر بهرام صادقی(فصل اول : حلول جن)

کتاب ملکوت اثر بهرام صادقی(فصل دوم :اکنون او سخن می گويد)

کتاب ملکوت اثر بهرام صادقی(فصل سوم)

کتاب ملکوت اثر بهرام صادقی فصل چهارم : آخرين ديدار، پيش از صبحدم

کتاب ملکوت اثر بهرام صادقی(فصل پنجم: آخرين گفتگو، پيش از صبحدم)

کتاب ملکوت اثر بهرام صادقی(فصل ششم:زمين )

.

دانلود آهنگ دیوار بی کسی با صدای عليرضا افتخاری+متن شعر

دانلود آهنگ زیبای «سرود الا یا ایها الساقی» با صدای شهرام ناظری

ادامه مطالب

.

.

.

.

.


برچسب‌ها: رمان, بهرام صادقی, رمان ایرانی, کتاب ملکوت اثر بهرام صادقی
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۱ساعت 21:33  توسط رادیو 110